Andrew E. Rubin , The creator of Andriod

اندی روبین؛ خالق اندروید، پرطرفدارترین سیستم‌عامل موبایل

[vc_row][vc_column][vc_column_text]

پراستفاده‌ترین سیستم عامل دنیا، کار او است. آیفون که معرفی شد به‌شدت بر نگرشش درباره تلفن‌های همراه تاثیر گذاشت؛ به‌طوری‌که وقتی اولین تلفن اندرویدی معرفی شد این تاثیرپذیری، به‌خوبی خود را نشان داد. بعد از جلسه‌ی غیررسمی با استیو جابز، روی تخته‌ی اتاق کارش نوشت «استیو جابز پول ناهارم را دزدید» تا نشان دهد چقدر از وی بدش می‌آید؛ اما خیلی‌ها از جمله خودِ جابز، او را مقلدی تمام‌عیار از رفتار و سکنات موسس و مدیر عامل اپل می‌دانستند.  با Dreamdesigner همراه باشید

«اندرو ای. روبین» (Andrew E. Rubin) که همه او را با نام «اندی روبین» (Andy Rubin) می‌شناسند، متولد ۲۲ام جون ۱۹۶۳ در چپکوای نیویورک آمریکا است. پدرش روان‌شناس بود، اما از روان‌شناسی در تجارت استفاده می‌کرد. او صاحب شرکتی تبلیغاتی بود که روی آخرین محصولات الکترونیک شرکت‌های مختلف کار می‌کرد. آن‌ها از ادوات مختلف عکس می‌گرفتند و با قبض‌های کارت اعتباری به خانه مردم می‌فرستادند؛ چیزی مثل تبلیغاتی که شرکت مخابرات، پشت قبض‌های تلفن انجام می‌دهد. همین هم شروع آشنایی و بعد شیفتگی او به دستگاه‌های الکترونیک بود. در این میان علاقه‌ی روبین به هر چیز که رنگ و بوی ربات داشت بیشتر نمود می‌کرد. دوره‌ی متوسطه را در زادگاهش در دبیرستان «هوریس گریلی» گذراند و در ۱۹۸۱ دیپلم گرفت. تحصیلاتش را در دانشگاه «یوتیکا»ی نیویورک (Utica College) در رشته‌ی علوم رایانه پی گرفت و مدرک لیسانس‌اش را در سال ۱۹۸۶ دریافت کرد.

15

شوق کار با ربات‌ها او را از ادامه‌ی تحصیل منصرف کرد و در همان سال به استخدام شرکت مشهور «کارل زایس» (Carl Zeiss) در آمد. در آن‌جا در بخش رباتیک مشغول شد تا روی ارتباط دیجیتال بین دستگاه‌های تحت شبکه با ادوات اندازه‌گیریِ تولید، کار کند.

کمی بعد باز هم در راستای علاقه‌اش این بار راهی سوییس شد و در یک شرکت رباتیک کار گرفت. آینده‌ی او با توجه به اشتیاقش مشخص بود اما فکرش را هم نمی‌کرد سرنوشت چه برنامه‌ای برایش دارد. در ۱۹۸۹ برای تفریح به جزیره‌ی «کیمن» (یکی از جزایر استوایی کشور جامائیکا) رفته بود که با فردی به نام «بیل کَسوِل» (Bill Caswell) آشنا شد. کسول شب قبل با همسرش دعوا کرده بود و حسابی به‌هم‌ریخته به نظر می‌رسید. آن‌دو کمی با هم صحبت کردند و نزدیکی احساسی، آن‌ها را به درد و دل برای هم واداشت. بیل کسول در شرکت اپل کار می‌کرد و وقتی با استعدادهای روبین آشنا شد به او پیشنهاد داد برای کار به این شرکت بیاید و خودش هم معرف‌اش شد. روبین دوران حضورش در اپل را بسیار مهیج توصیف می‌کند. در آن زمان اوضاع شرکت به لطف فروش بالای رایانه‌های مکینتاش خیلی خوب بود. روبین در فرهنگ کاری اپل جذب شده بود و با آن خو گرفته بود. به‌علاوه فرصتی هم برایش مهیا شده بود تا تمرین مدیریت کند و از بزرگان رهبری و مدیریت دره‌ی سیلیکون در شرکت اپل چیز یاد بگیرد. ابتدا در قسمت تولید بود ولی بعد به واحد تحقیقات منتقل شد. اپل در ۱۹۹۰ یک شرکت زیرمجموعه به نام «جنرال مجیک» (General Magic) راه انداخت؛ روبین را هم به آن‌جا فرستادند.

magic-cap

نرم‌افزار Magic Cap

جنرال مجیک قرار بود به‌طور تخصصی روی ادوات الکترونیک دستی (برای کار با دست) و ارتباطی متمرکز شود. روبین که شیفته‌ی کار و پیشرفت بود در آن‌جا هم خوب جا افتاد. خیلی زود نرم‌افزاری به نام «مجیک کپ» (Magic Cap) توسعه داد و برای گسترش کار آماده شد. اما مجیک کپ نتوانست نظر مدیران وقت اپل را به خود جلب کند و آن‌ها در نهایت این شرکت را تعطیل کردند.

شماری از توسعه‌دهندگان جنرال مجیک به همراه چند تن دیگر از اپل، شرکت «آرتمیس ریسرچ» (Artemis Research) را بنیان گذاشتند. «وب‌تی‌وی» (WebTVV) بعدا از این شرکت در آمد تا اینترنت را با تلویزیون پیوند دهد. روبین هم برای کمک به توسعه‌ی وب‌تی‌وی به آرتمیس پیوست. مایکروسافت پویای آن روزها، روی آرتمیس دست گذاشت و آخر سر هم در ۱۹۹۷ میلادی آن را خرید. اندی روبین هم به‌تبع به عضویت خانواده‌ی بزرگ مایکروسافت در آمد.

عشق رباتیک هر جا که می‌رفت همراهش بود. اما این عشق با درک نشدن از سوی بزرگان دره‌ی سیلیکون چندان بی‌دردسر هم نبود. او رباتی مجهز به یک دوربین درست کرد که در فضای کار می‌چرخید و به همه‌جا سرک می‌کشید. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا این‌که اطلاعات ربات تک چشم و متصل به اینترنت روبین، به‌وسیله‌ی گروهی خارج از مایکروسافت به سرقت رفت و همه‌چیز را خراب کرد.

اندی روبین در ۱۹۹۹ از مایکروسافت بیرون رفت و چون بیکار بود در پالو آلتوی کالیفرنیا مغازه‌ای اجاره و آن‌جا را به آزمایشگاه خود تبدیل کرد.

Danger Hiptop

Danger Hiptop

چندی بعد ایده‌ی محصول جدیدی به ذهنش رسید؛ برای کار روی این ایده با چند نفر از همکاران قدیمی، «شرکت دنجر» (.Danger Inc) را تاسیس کرد. نتیجه‌ی کار، موفقیت‌آمیز از آب در آمد و دستگاه «هیپ‌تاپ» (Hiptop) آن‌ها که در بازار به «سایدکیک» (Sidekick) مشهور شده بود سر و صدای زیادی به پا کرد. روبین درباره‌ی آن گفت: «می‌خواستیم دستگاهی به اندازه‌ی یک شکلات تخته‌ای (بار یا تبلت) درست کنیم که زیر ۱۰۰ دلار قیمت داشته باشد و بتواند با اسکن اشیا، اطلاعات مربوط به آن‌ها را از اینترنت استحصال کند. در آخر هم رادیو و فرستنده را به آن اضافه کردیم.»

شاید امروز آن دستگاه چیز خاصی به نظر نرسد اما در زمان خود با آن قیافه‌ی ناآشنا برای مردم خیلی عجیب به نظر می‌رسید. آن‌طور که روبین می‌گوید دستگاه به امکان دریافت/ارسال داده و مکالمه‌ی تلفن هم مجهز بوده. اما در آن موقع، دید درستی نسبت به دستگاه نبود و همه می‌پرسیدند که آیا این یک PDA (دستیار دیجیتال شخصی) است یا یک تلفن همراه؟ شاید تجمیع این دو برای مردمان آن روزگار دور از ذهن به نظر می‌رسیده. به عقیده‌ی روبین نگاه همه اشتباه بود؛ آن‌ها قادر به درک این موضوع نبودند که این دستگاه می‌تواند بستر جدیدی برای توسعه‌دهندگان شخصی باشد. البته حالا که دستگاه‌های مبتنی بر iOS اپل و اندروید گوگل دنیا را فتح کرده‌اند و میلیون‌ها اپلیکیشن ساخته‌ی توسعه‌دهندگان مختلف در بازارهای آن‌ها وجود دارد صحبت‌های روبین بدیهی به نظر می‌رسد. دنجر خدماتش را به شرکت مخابراتی T-Mobile آمریکا عرضه کرد و این چنین کارها به‌خوبی پیش می‌رفت.

اندی روبین

در سال ۲۰۰۲ روبین به دانشگاه استنفورد دعوت شد تا درباره سایدکیک سخن‌رانی کند. اگرچه این دستگاه بازار را تکان نداد ولی از لحاظ فنی بسیار اهمیت داشت. از قضای روزگار «لری پیج» (Larry Page) و «سرگی برین» (Sergey Brin) موسسان گوگل هم در آن سخنرانی حضور داشتند و بعد از پایان جلسه اولین بار با روبین دیدار کردند. لری پیج، سایدکیک را به سانِ بالی می‌دید که می‌تواند موتور جست‌وجوگر گوگل را به پرواز در آورد. اما تا به نتیجه رسیدن این موضوع و محقق شدن «تلفن گوگل» چند سالی زمان لازم بود.

اندی روبین کمی بعد در سال ۲۰۰۴ دنجر را ترک کرد. ابتدا به سراغ صنعت دوربین‌های دیجیتال رفت ولی خیلی زود به خاطر بازار نه‌چندان بزرگ آن از ادامه کار منصرف شد. [به نظر می‌رسد ایده‌ی همراهی یک دوربین با دستگاه‌ها و ربات‌ها در همه‌ی ایده‌های روبین حضور داشته. شاید در زمانی او سال‌ها جلوتر را می‌دید که خیلی از متخصصان، وجود یک دوربین روی دستگاه‌ همراهی مثل تلفن را بیهوده می‌دانستند؛ حال آن‌که امروز به ضرس قاطع یکی از مهم‌ترین فاکتورهای دستگاه‌های هوشمند است]

جالب است بدانید در سال ۲۰۰۸ باز سر و کله‌ی مایکروسافت پیدا شد و دنجر را هم با پرداخت ۵۰۰ میلیون دلار به تملک خود در آورد. [شلختگی در تصمیم‌گیری‌های شرکت مایکروسافت بی‌داد می‌کند و ظاهرا این مساله ریشه‌ای طولانی در این شرکت دارد. شاید اگر فقط برای همین شرکت دنجر برنامه‌ی درستی می‌داشت و با عقل سلیم و نه به قصد کلکسیون، آن را می‌خرید امروز شاهد دست‌وپا زدن اهالی ردموند برای حفظ سیستم عامل عزیزشان نبودیم].

6

روبین که در سال ۲۰۰۳ با همکاران و هم‌فکرانش شرکتی به نام اندروید تاسیس کرده بود، این بار به سراغ ایده‌ی سیستم عاملی برای دستگاه‌های همراه رفت. خودش می‌گوید: «اندروید از یک ایده‌ی ساده شروع شد: فراهم کردن بستر موبایلیِ قدرتمند و البته متن‌باز که بتواند مسیر نوآوری‌های بعدی را هموار کند.»

در جولای ۲۰۰۵ به محض معرفی سیستم عامل اندروید، لری پیج که در طی این مدت فعالیت‌های شرکت اندروید را زیر نظر داشت به‌سرعت عمل کرد و اندروید را با تمام کارکنانش به مجموعه‌ی گوگل افزود. هیچ‌وقت مبلغ دقیق این معامله اعلام نشد؛ اما تخمین‌ها حول عدد ۵۰ میلیون دلار می‌چرخند [مقایسه کنید با مبلغ ۵۰۰ میلیون دلاری پرداختی مایکروسافت برای دنجر]. گوگل طی اعلامیه‌ای گفت که این خرید شامل همه دارایی‌های شرکت اندروید اعم از فناوری‌ها، منابع مادی و انسانی آن می‌شود. به‌جز خود اندی روبین چندین نفر از نخبگانی که با او در شرکت‌های جنرال مجیک و دنجر کار می‌کردند هم به دعوت او به گوگل پیوستند تا کار شبانه‌روزی روی تلفن هوشمند گوگل را شروع کنند.

بیوگرافی روبین

اپل دو سال بعد در سال ۲۰۰۷ آیفون را به دنیا معرفی کرد. این‌طور که می‌گویند موقع کنفرانس معرفی آیفون، روبین داخل تاکسی بوده و مراسم را در راه دنبال می‌کرده؛ روبین با مشاهده آیفون و ظاهر خیره‌کننده‌اش متوجه می‌شود که هرچه تا آن موقع در نظر داشته‌اند را باید دور ریخته و از نو شروع کنند. به همین خاطر به‌سرعت از راننده می‌خواهد برگردد تا با همکارانش در این‌باره صحبت کند. یکی از همکاران روبین می‌گوید: «می‌دانستیم که اپل می‌خواهد یک تلفن معرفی کند. همه می‌دانستند. اما فکرش را هم نمی‌کردیم آن تلفن این‌قدر خوب باشد». سیستم عامل گوگل (اندروید) در آن زمان آماده شده بود ولی در مقایسه با iOSS واقعا بد به نظر می‌رسید. این شد که ناچار شدند عرضه‌ی آن را مدام به تاخیر بیندازند و بیشتر روی نرم‌افزار کار کنند.

روبین

سرانجام نتیجه‌ی کار تیم اندروید اولین بار روی تلفن HTC Dream به کار گرفته شد. سیستم عامل نهایی به‌خوبی iOS نبود ولی به اندازه‌ی کافی به آن شباهت داشت که برای «استیو جابز» (Steve Jobs) خاطرات «بیل گیتس» (‌Bill Gates) و ویندوز را تداعی کند. نقل است که تا پیش از این مساله، استیو جابز به لری پیج و سرگی برین اعتماد داشته [درست مثل اعتمادی که اوایل به بیل گیتس داشت.]، خصوصا این‌که مدیر عامل وقت گوگل،«اریک اشمیت» (Eric Schmidt) عضو هیات مدیره‌ی اپل هم بود. هر سه‌ی این‌ها هم به جابز اطمینان داده بودند که اندروید کاملا با آیفون فرق خواهد داشت.

بیوگرافی اندی رابین

اما همه‌ی این اعتماد بعد از مشاهده‌ی دستگاه اندرویدی جدید رنگ باخت و باز به جابز گوش‌زد کرد که در دنیای تجارت هم مانند دنیای سیاست، عاملی به نام «اعتماد» به معنای دقیق کلمه وجود ندارد. هرچه هست سود است و منفعت؛ و اگر همکاری و همراهی‌ای صورت می‌گیرد بر سر اشتراک این سود‌ها و منافع است.

اندی روبین

جابزِ عصبانی برین، پیج، اشمیت و البته روبین را به جلسه‌ای خصوصی دعوت کرد تا از آن‌ها توضیح بخواهد. آن طور که بعدها اطلاعاتی از این نشست خصوصی بیرون آمد صحبت‌های آن‌ها کاملا بی‌پرده و رک بوده. جابز که هیچ‌وقت نه از اندی روبین و نه از آدمک سبزش خوشش نمی‌آمد به‌شدت به او توپیده و روبین را به تقلید متهم کرده بود. استیو جابز در این جلسه به روبین گفته، راه رفتن و حرف زدن و عینکی که می‌زند همه‌و‌همه تقلید مضحکی از او است و حالا هم که سیستم عامل iOS را کپی کرده.

8

از قرار معلوم علی‌رغم مشاجره‌ی لفظی جابز و روبین، مدیران گوگل به مدیر عامل اپل قول تغییرات گسترده می‌دهند؛ طوری‌که روبین از این تصمیم عصبانی می‌شود. او معتقد بود ادعای جابز مبنی بر داشتن پتنت بر تمام جزییات آیفون بی‌پایه است و آن‌ها نباید در اندروید تغییری بدهند. به‌هرحال به نظر نمی‌رسد با وجود وعده‌ای که پیج به جابز داد خیلی روی حرفش ایستاده باشد؛ چراکه هنوز هم گوگل به‌خاطر اندروید ناچار به پرداخت غرامت به صاحبان پتنت‌های مختلف است. البته خود اندی روبین نیز مالکیت ۱۷ پتنت را در اختیار دارد که اکثر آن‌ها ابداعات او در مورد اندروید هستند و گوگل از آن‌ها استفاده می‌کند.

زندگی نامه اندی روبین

به‌هرحال اندروید زیر نظر مستقیم خالق خود مرزها را در نوردید و تا سال ۲۰۱۳ پر‌مصرف‌ترین سیستم عامل دنیا روی تلفن‌های هوشمند و تبلت‌ها شد. اندی روبین بعد از قریب به ده سال حضور در گوگل سِمتش را به «ساندار پیچای» واگذار کرد. ابتدا برای مدت کوتاهی عهده‌دار بخش رباتیک گوگل شد اما نهایتا در اکتبر ۲۰۱۴ این شرکت را ترک کرد.

بیوگرافی خالق اندروید

روبین بعد از ترک گوگل به همراه چند نفر دیگر یک شرکت شتاب‌دهنده برای شرکت‌های نوپای فناوری و به‌خصوص سخت‌افزاری راه انداخت. او برای راه‌اندازی این شتاب‌دهنده که «پلی‌گراند گلوبال» (Playground Global) نام دارد، از شرکت‌ها و موسسات زیادی سرمایه دریافت کرد که گوگل هم جزو آن‌ها بود. در حال حاضر اندی روبین در این مرکز شتاب‌دهنده فعالیت می‌کند.

‌‌‌‌‌       ‌

به نظر شما قوانین پتنت و ثبت اختراع کمکی به مخترعین‌اند یا مانعی برای نو‌آوری‌های بیش‌تر؟ فکر نمی‌کنید علت ناتوانی پیشرفت فنی-تجاری بسیاری از کشورهای جهان سوم و در حال توسعه عدم رعایت حقوق مولفان و صاحبان آثار است؟ در مورد اندروید چطور، با استیو جابز موافقید یا به نظرتان کار اندی روبین درست بود؟ آیا اگر مدیران گوگل در آن نشست به قولی که به جابز داده بودند عمل می‌کردند امروز نامی از اندروید مانده بود؟

شبکه‌ی اجتماعی اندی روبین:

توییتر[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]

مجید سمیعی در بیست و نهم خرداد ۱۳۱۶ (نوزدهم ژوئن ۱۹۳۷) در تهران به دنیا آمد. پدرش از دودمان بزرگ سمیعی‌های رشت بود. این خاندان از دیرباز نام‌آوران زیادی (از هوشنگ ابتهاجِ شاعر گرفته تا تعداد زیادی وزیر و وکیل و سفیر) به خود دیده است. مادر مجید سمیعی هم اصالتا شیرازی بود و شاید ترکیب دو تا از غنی‌ترین فرهنگ‌های ایران‌زمین بی‌تاثیر در عمل آمدن یک انسان کامل نبوده باشد.

پروفوسور مجید سمیعی؛ برترین جراح مغز و اعصاب جهان

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]مجید سمیعی در بیست و نهم خرداد ۱۳۱۶ (نوزدهم ژوئن ۱۹۳۷) در تهران به دنیا آمد. پدرش از دودمان بزرگ سمیعی‌های رشت بود. این خاندان از دیرباز نام‌آوران زیادی (از هوشنگ ابتهاجِ شاعر گرفته تا تعداد زیادی وزیر و وکیل و سفیر) به خود دیده است. مادر مجید سمیعی هم اصالتا شیرازی بود و شاید ترکیب دو تا از غنی‌ترین فرهنگ‌های ایران‌زمین بی‌تاثیر در عمل آمدن یک انسان کامل نبوده باشد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]از رشت به آلمان رفت و جراح مغز و اعصاب شد؛ شاید تا این قسمت از زندگی‌اش چندان شاخص نباشد، ولی پیشرفت فوق‌سریع در کسب مدارج بالا، طی مراحل استادیاری تا استادی در کمتر از دو سال، تعداد بی‌سابقه‌ی عمل جراحی موفق و آموزش بالای ۱۰۰۰ شاگرد در سراسر دنیا چنان تاثیری بر جامعه‌ی مغز و اعصاب جهان گذاشت که نامش بی‌شک در زمره‌ی برترین‌های تاریخ قرار می‌گیرد؛ در ادامه با زندگی‌نامه‌ی پروفسور مجید سمیعی، جراح به‌نام مغز و اعصاب ایرانی، همراهِ Dreamy Magazine باشید.

مجید سمیعی در بیست و نهم خرداد ۱۳۱۶ (نوزدهم ژوئن ۱۹۳۷) در تهران به دنیا آمد. پدرش از دودمان بزرگ سمیعی‌های رشت بود. این خاندان از دیرباز نام‌آوران زیادی (از هوشنگ ابتهاجِ شاعر گرفته تا تعداد زیادی وزیر و وکیل و سفیر) به خود دیده است. مادر مجید سمیعی هم اصالتا شیرازی بود و شاید ترکیب دو تا از غنی‌ترین فرهنگ‌های ایران‌زمین بی‌تاثیر در عمل آمدن یک انسان کامل نبوده باشد.

samii-1

خانواده‌ی مجید پس از مدتی از تهران به رشت بازگشت و در محله‌ی تلفن‌خانه (بحرالعلوم) ساکن شد. مجید تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر و در دبیرستان مشهور شاهپور رشت گذراند. بعد از دیپلم مانند بسیاری از خانواده‌ها‌ی سطح بالای کشور، او را هم برای تحصیل به غرب فرستادند تا در رشته‌ی پزشکی درس بخواند. مجید، هم‌زمان رشته‌های زیست‌شناسی و پزشکی را در دانشگاه «یوهانس گوتنبرگ» شهر ماینس آلمان به پایان رساند.

samii-2

او دوره‌ی تخصص خود را در زمینه‌ی جراحی مغز و اعصاب و زیر نظر «کورت شورمن» طی کرد و در ۱۳۴۹ (۱۹۷۰ میلادی) مدرک تخصصی‌اش را دریافت کرد. مجید فعالیت‌های حرفه‌ای خود را با سمت استادیاری و کار در بیمارستان جراحی مغز و اعصاب شروع کرد. اما چند ماه بیشتر نگذشت که با تنها ۳۲ سال به درجه‌ی دانشیاری ارتقا یافت و به معاونت دپارتمان جراحی مغز و اعصاب «دانشگاه ماینتز» برگزیده شد؛ او هم‌زمان سرپرستی بخش جراحی مغز و اعصاب اطفال را هم بر عهده داشت. فقط یک سال بعد در ۱۳۵۱ (۱۹۷۱ میلادی) به واسطه‌ی نتایج فوق‌العاده و فعالیت‌های زیاد، موفق به دریافت عنوان استادی (Professor) دانشگاه یوهانس گوتنبرگ در رشته‌ی جراحی مغز و اعصاب شد. در این سال پیشنهاد عنوان استادی و ریاست دپارتمان رشته‌ی جراحی مغز و اعصاب در دانشگاه ملی ایران (دانشگاه شهید بهشتی کنونی) هم به او داده شد؛ اما مجید سمیعی ادامه‌ی کار در آلمان و دانشگاه ماینز را به برگشتن به کشور ترجیح داد و در آلمان ماند.

samii-4

او که یک سال پیش از این در ۱۳۵۰، اولین دوره‌ی آموزشی جراحی میکروسکوپی را آغاز کرده بود با ممارست زیاد و کمک بنیاد «فولکس واگن» سرانجام در سال ۱۳۵۶ نخستین آزمایشگاه تمرین جراحی میکروسکوپی آلمان را تاسیس کرد. در سال ۱۳۵۶ (۱۹۷۷ میلادی) ریاست دپارتمان جراحی مغز و اعصاب در «بیمارستان نورداشتات» در هانوفر آلمان را پذیرفت؛ سِمَتی که تا سال ۲۰۰۳ عهده‌دار آن بود. در همان سال ۱۳۵۶، کرسی جراحی مغز و اعصاب در دانشگاه «لیدن» هلند به او اعطا شد. چند سال بعد در ۱۳۶۶ دانشگاه ماینتس هم تصدی کرسی جراحی مغز و اعصاب را به سمیعی پیشنهاد کرد. سمیعی تا سال ۲۰۰۳ به ریاست خود بر دپارتمان جراحی مغز و اعصاب بیمارستان نورداشتات را ادامه داد. او از سال ۱۹۹۶ ریاست هر دو دپارتمان جراحی مغز و اعصاب در بیمارستان نورداشتات و دانشگاه پزشکی هانوفر را عهده‌دار بود.

samii-7

سمیعی در سال ۲۰۰۰ به عنوان رییس موسسه‌ی بین‌المللی علوم اعصاب در هانوفر هم انتخاب شد. او فعالیت‌های گسترده‌اش را تا سال ۲۰۰۳ ادامه داد تا این‌که در این سال بازنشستگی خود را از ریاست دپارتمان‌های جراحی مغز اعصاب در بیمارستان نورد اشتات و دانشگاه پزشکی هانوفر اعلام کرد. مجید سمیعی از آن پس، بیشتر تمرکز خود را صرف توسعه‌ی موسسه بین‌المللی علوم اعصاب کرد.

مجید سمیعی آن‌قدر شهرت و خواهان پیدا کرده بود که تقریبا تمام موسسه‌ها و دانشگاه‌های معتبر دنیا خواستار جذب او بودند. در سال ۲۰۰۴ چینی‌ها توانستند سمیعی را مجاب کنند برای توسعه‌ی دانش مغز و اعصاب به کشورشان برود و ریاست موسسه‌ی علوم مغز و اعصاب آن‌جا در دانشگاه پزشکی پایتخت در پکن را به‌دست بگیرد.

فعالیت‌های آموزشی

آموزش و پیشبرد رشته‌ی جراحی مغز و اعصاب یکی از دغدغه‌های اصلی و یکی از نقاط برجسته در فعالیت‌های علمی سمیعی است. او از آغاز فعالیتش به عنوان استاد جراحی مغز و اعصاب، کوشش و توجه ویژه‌ای به آموزش جراحان مغز و اعصاب در سراسر جهان داشته. از سال ۱۹۷۱ دوره‌های منظم سالانه یا دوسالانه‌ی آموزش جراحی میکروسکوپی مغز و اعصاب را در دانشگاه ماینتز برگزار می‌کند. همچنین در سال ۱۹۷۹ نخستین دوره‌ی آموزشی جراحی قاعده‌ی جمجمه در جهان را در هانوفر پایه‌گذاری کرد. علاوه بر دوره‌های منظمی که در آلمان برگزار می‌کند، دوره‌های آموزشی مشابه دیگری نیز در سایر کشورها در سراسر جهان برای ارتقای دانش جراحان مغز و اعصاب توسط شخص او پایه‌گذاری و برگزار شده و می‌شود. سمیعی در سال ۲۰۰۴ به عنوان رییس موسسه‌ی بین‌المللی علوم اعصاب چین، دوره‌ی بین‌المللی سالانه‌ی جراحی مغز و اعصاب بالینی را برگزار کرد. در سال ۲۰۰۴ سازمان تامین اجتماعی ایران، ریاست دپارتمان جراحی مغز و اعصاب بیمارستان میلاد تهران را به او اعطا کرد.

samii-9

از آن زمان به بعد تحت نظر سمیعی، دوره‌های آموزشی منسجم و جامعی برای کارکنان دپارتمان، برنامه‌ریزی و اجرا شد که در پی آن، این دپارتمان امروز به یکی از توسعه‌یافته‌ترین و پیشرفته‌ترین مراکز جراحی مغز و اعصاب دنیا تبدیل شده. سمیعی از سال ۲۰۰۶ سمپوزیوم بین‌المللی جراحی مغز و اعصاب را به‌طور مستمر در تهران و به سرپرستی خود برگزار می‌کند.

مجید سمیعی در طی زندگی حرفه‌ایش روش‌های جراحی زیادی را ابداع یا تکمیل کرده که بسیاری از آن‌ها مربوط به برداشتن غده‌های سرطانی هستند. او در طی سالیان فعالیتش بیش از ۱۲ هزار بیمار را با موفقیت عمل کرده که در نوع خود کم‌نظیر است. صدها مقاله‌ی علمی و ۱۷ جلد کتاب تنها بخش کوچکی از یادگارهای علمی او است. سمیعی شاگردان بسیاری (بیش از هزار نفر) در کشورهای مختلف جهان تربیت کرده؛ این شکل و حجم از تربیت شاگرد باعث شده او را به عنوان استاد بزرگ علم مغز و اعصاب جهان بشناسند و هر ساله در نقاط مختلف دنیا به انواع مختلف از او تقدیر کنند.

فعالیت‌های مرتبط

samii-3

سمیعی در دهه‌ی ۱۹۹۰ یک مرکز خصوصی بین‌المللی علوم اعصاب را که به‌اختصار INI شناخته می‌شود، تاسیس کرد. بنای این مرکز برگرفته از شکل مغز است. این مرکز در شهر هانوفر آلمان واقع است و ریاست آن را مجید سمیعی و پسرش (امیر سمیعی) بر عهده دارند. تاسیس بیمارستان سمیعی در رشت، بنیاد فرهنگ و علم گیلان و مرکز تحقیقات سرطان‌شناسی رشت از دیگر اقدامات سمیعی هستند.

در سال ۲۰۱۱، فدراسیون جهانی انجمن‌های جراحی مغز و اعصاب، مدال افتخار این فدراسیون به همراه جایزه‌ی ۱۰۰۰۰ یورویی خود را به افتخار مجید سمیعی، «مدال افتخار مجید سمیعی» (Madjid Samii Medal of Honor) نام‌گذاری کرد.

جوایز و افتخارات

رییس‌جمهور وقت آلمان غربی در سال ۱۳۶۷ نشان درجه‌ی ۱ دولت آلمان را به او اهدا کرد. در سال ۲۰۱۱ فدراسیون جهانی انجمن‌های جراحی مغز و اعصاب، مدال افتخار این فدراسیون به همراه جایزه‌ی ۱۰۰۰۰ یورویی خود را که هر دو سال یک‌بار به برجسته‌ترین جراحان مغز و اعصاب از سراسر جهان اهدا می‌شود، به افتخار مجید سمیعی «مدال افتخار مجید سمیعی» (Madjid Samii Medal of Honor) نام‌گذاری کرد.

samii-5

نخستین جایزه و مدال افتخار مجید سمیعی در سال ۲۰۱۱ در کشور برزیل و همزمان با برگزاری مجمع فدراسیون جهانی انجمن‌های جراحی مغز و اعصاب به Maurice Choux از کشور فرانسه و استاد دانشگاه مارسی اهدا شد. در سال ۲۰۱۳ به واسطه‌ی تلاش برای پرورش ۱۰۰ جراح جوان آفریقایی، جایزه‌ی «حلقه‌ی لایبنیتز هانوفر» به او داده شد. سمیعی در مراسم اهدای جایزه گفت: «این جایزه نه به من، بلکه به قاره‌ای با نزدیک به یک میلیارد جمعیت اهدا شد.» او گفته بود که این جایزه برایش ارزش ویژه‌ای دارد، چون برای کمک به قاره‌ای است که به نسبت جمعیتش به‌شدت از امکانات پزشکی محروم است. به گفته‌ی‌ سمیعی میزان مرگ‌ومیر در آفریقا بر اثر صدمات مغزی سه برابر بیماری ایدز است.

samii-10

فدراسیون جهانی جوامع جراحی مغز در سال ۲۰۱۳، مجید سمیعی را به عنوان جراح مغز سال معرفی کرد. مجید سمیعی در سال ۲۰۱۴ به انتخاب آکادمی بین‌المللی جراحان مغز و اعصاب برنده‌ی جایزه برترین دانشمند و جراح مغز و اعصاب شد. این جایزه همه‌ساله از سوی آکادمی بین‌المللی جراحان مغز و اعصاب به یکی از پزشکان این رشته اهدا می‌شود. دانشگاه تهران در مهرماه ۱۳۹۰ با اعطای دکترای افتخاری از سمیعی تقدیر کرد. در شهریور ۱۳۹۳ نخستین کلید طلایی رشت در مراسمی توسط شهرداری آن‌جا به سمیعی اهدا شد.

مجید سمیعی هرساله مدتی به ایران می‌آید و علاوه بر آموزش جراحان و برگزاری کنفرانس‌های علمی چندین عمل جراحی هم انجام می‌دهد.

زندگی شخصی

پروفسور مجید سمیعی در سال ۱۹۶۱ با مهشید سمیعی ازدواج کرد. او دو فرزند دارد: امیره سمیعی در رشته‌ی اقتصاد تحصیل کرده و پسرش، پروفسور امیر سمیعی، پروفسور مشهور جراحی مغز و اعصاب و معاون مرکز جراحی مغز و اعصاب در موسسه‌ی بین‌المللی علوم اعصاب هانوفر است.

به نظر شما، اگر مجید سمیعی در سال ۱۳۵۱ شمسی، پیشنهاد دانشگاه ملی را می‌پذیرفت آیا به چنین موفقیتی می‌توانست دست یابد؟ اصولا چقدر بستر آماده‌ی آلمان را در رشد و شکوفایی او موثر می‌دانید؟

برخی معتقدند پروفسور مجید سمیعی، طریقه‌ی ارتباط با رسانه‌ها خوب بلد است و این مورد به شهرت و اعتبار نام او کمک زیادی کرده. دراین‌باره چه فکر می‌کنید؟

‌‌‌[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

یک عرب لبنانی متولد برزیل که با فرهنگ فرانسوی بزرگ شد و با جسارت خود توانست در میان دو تا از مغرورترین ملت‌های دنیا یعنی ژاپنی‌ها و فرانسوی‌ها با موفقیت مدیریت کند. آن‌قدر در کارش موفق بود که به او لقب‌های «هزینه‌کُش»، «نابودگر» و «آقای درستش کن» دادند و حتی به عنوان قهرمان از داستان‌ها و کتاب‌های ژاپنی سر در آورد.

بیوگرافی کارلوس غصن؛ فرشته‌ی نجات، کسی که رنو-نیسان را به اوج رساند

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]یک عرب لبنانی متولد برزیل که با فرهنگ فرانسوی بزرگ شد و با جسارت خود توانست در میان دو تا از مغرورترین ملت‌های دنیا یعنی ژاپنی‌ها و فرانسوی‌ها با موفقیت مدیریت کند. آن‌قدر در کارش موفق بود که به او لقب‌های «هزینه‌کُش»، «نابودگر» و «آقای درستش کن» دادند و حتی به عنوان قهرمان از داستان‌ها و کتاب‌های ژاپنی سر در آورد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]یک عرب لبنانی متولد برزیل که با فرهنگ فرانسوی بزرگ شد و با جسارت خود توانست در میان دو تا از مغرورترین ملت‌های دنیا یعنی ژاپنی‌ها و فرانسوی‌ها با موفقیت مدیریت کند. آن‌قدر در کارش موفق بود که به او لقب‌های «هزینه‌کُش»، «نابودگر» و «آقای درستش کن» دادند و حتی به عنوان قهرمان از داستان‌ها و کتاب‌های ژاپنی سر در آورد. در ادامه با زندگی‌نامه‌ی «کارلوس غصن» (Carlos Ghosn)، مدیر توانمند و پرکار شرکت‌های رنو-نیسان و میتسوبیشی همراه Dreamy Mgazine باشید.

کارلوس غُصن (کارلوس گوسن) در نهم مارس ۱۹۵۴ در شهر پورتو ولیو مرکز ایالت روندونیای برزیل به دنیا آمد. پدر بزرگش «بشارة غصن» در ۱۳ سالگی به همراه خانواده به برزیل و شهر مرزی گواپور مهاجرت کرده بود، با این حال خانواده‌ی آن‌ها نه تنها ارتباط‌شان با لبنان قطع نکردند بلکه همیشه با سرزمین مادری در تماس بودند. بشارة یک کارآفرین موفق بود و هدایت چندین شرکت را در دست داشت؛ فعالیت‌های او زمینه‌های مختلفی، از پلاستیک تا محصولات کشاورزی را در بر می‌گرفت.

جُرج غصن، پسر بشارة و پدر کارلوس غصن هم جا پای پدرش گذاشت و به امور بازرگانی پرداخت. جرج برای یک شرکت هواپیمایی هم کار می‌کرد و به این خاطر دائما در سفر بود موضوعی که در فرزندش تاثیر گذاشت و این موضوع به خوبی مشهود بود تا جایی که بعدها غصن برای اداره‌ی شرکت‌های تحت نظرش تنها در یک سال بیش از ۲۴۰ هزار کیلومتر پرواز انجام داد. علاقه به زادگاه اصلی باعث شد جرج با یک زن لبنانی‌تبار که او هم مثل خودش در غربت ولی در کشور نیجریه متولد شده بود ازدواج کند. آن دو تصمیم گرفتند برای تشکیل زندگی به پورتو ولیو بروند تا امکانات شهری بیشتری در اختیار داشته باشند. کارلوس یک سال بعد در همین شهر به دنیا آمد.

کارلوس غُصن یک لبنانی‌تبار است که در برزیل به دنیا آمد.

با وجود بارش‌های فراوان، دست‌رسی به آب سالم از دشواری‌های دائمی بسیاری از مناطق برزیل است؛ کارلوس وقتی دو ساله بود بر اثر آشامیدن آب آلوده به شدت بیمار شد. مادرش که از طولانی شدن بیماری کارلوس نگران شده بود او را به ریو دو  ژانیرو پایتخت برزیل برد اما متاسفانه پزشکان آن‌جا هم نتوانستند کاملا درمانش کنند؛ بالاخره در سال ۱۹۶۰ وقتی شش سال داشت به همراه مادر و خواهر به لبنان و نزد مادربزرگش در بیروت بازگشت.

غصن در لبنان تا پایان دبیرستان ماند و در مدرسه‌ی مشهور انجمن عیسی تحصیل کرد و با نمرات عالی دیپلم گرفت. از همان دوران به مهندسی علاقه نشان می‌داد؛ مادر که اشتیاق او را به علوم مهندسی دید تصمیم گرفت او را به یکی از معتبرترین دانشگاه‌های مهندسی جهان در فرانسه بفرستد. لازم به ذکر است که لبنان به دلیل سال‌ها استعمار و حضور فرانسویان، ارتباط بسیار نزدکی با کشور فرانسه دارد و در اکثر مدرسه‌ها و دانشگاه‌های معتبرش در کنار زبان مادری (عربی) و زبان بین‌المللی (انگلیسی)، فرانسوی را هم به عنوان زبان دوم درس می‌دهند. نظام آموزش زبان لبنان آن‌قدر موفق است که بیشتر فارغ‌التحصیلانش می‌توانند به حداقل این سه زبان صحبت کنند. غصن به غیر از این‌ها تکلم به زبان پرتغالی را هم از زادگاهش برزیل به یادگار داشت که همین موضوع مسیر زندگی‌اش را تعیین کرد. غصن در پاریس ابتدا در دانشگاه‌های استانیسلاس و سنت لوییس دوره‌های آمادگی را گذراند و نهایتا مدرک مهندسی خود را از مدرسه‌ی پلی‌تکنیک و مدرسه عالی معدن پاریس دریافت کرد. این دو دانشگاه و دانش‌آموختگان آن‌ها نقش به‌سزایی در تاریخ صنعت فرانسه داشته‌اند. مدرسه‌ی پلی‌تکنیک پاریس به تنهایی تعداد زیادی از خلاق‌ترین مهندسان صنعت خودروی اروپا را پرورش داده. مدرسه‌ی عالی معدن هم سالانه تنها ۱۲۰ نفر ورودی دارد که همگی از نخبه‌های زمان خود هستند. غصن مدرک مدرسه پلی‌تکنیک را در ۱۹۷۴ و مدرسه‌ی عالی معدن را در ۱۹۷۸ اخذ کرد.

کارلوس برای تحصیلات عالی به بهترین دانشگاه‌های مهندسی فرانسه رفت.

این جابه‌جایی‌های پی‌در‌پی و زندگی در میان ملت‌ها با فرهنگ‌های مختلف باعث شد نقاط مشترک انسان‌ها را به‌خوبی بشناسد و بتواند خود را با هر شرایطی وفق دهد. در این باره می‌گوید: «همیشه احساس می‌کردم متفاوت هستم؛ وقتی متفاوت هستی سعی می‌کنی همه چیز را کنار هم بگذاری تا به یک شکل کامل‌تر برسی؛ این مسئله مجبورت می‌کند هرطور شده محیط‌هایی که در آن‌ها حضور داری را بفهمی؛ این تلاش باعث می‌شود توانایی‌های گوش کردن، نظاره کردن و مقایسه کردن در تو قوی شوند، قابلیت‌هایی که راست کار یک مدیر است.»

دوران حرفه‌ای غصن تقریبا از همان اول با یک سمت مدیریتی شروع شد. او بعد از استخدام در شرکت تایر‌سازی میشلن فرانسه به سرعت ترفیع گرفت و قبل از ۱۹۸۵ به ریاست واحد تحقیق و توسعه‌ی شرکت رسید. با علم به تسلط او بر زبان پرتغالی و فرهنگ برزیلی سران میشلن تصمیم گرفتند کارلوس را به این کشور بفرستند تا مشکلات عدیده در فروش و بازاریابی را رفع کند. او که تازه سی سالگی را رد کرده بود رئیس بخش شاخه‌ی برزیل میشلن شد و همه فعالیت‌های شرکت در سراسر آن منطقه را زیر نظر گرفت.

از همان اول تقریبا کسی انتظاری از او نداشت چراکه اوضاع اقتصادی آمریکای جنوبی در آن زمان اصلا خوب نبود و در این میان وضع برزیل از همه بدتر بود؛ اما در کمال ناباوری غصن موفق شد با ایجاد یک انقلاب در تشکیلات میشلن تمام شعب آمریکای جنوبی این شرکت را به سودآوری برساند؛ شیوه‌ای که به نوعی امضای او در شرکت‌های تحت نظرش شد. او کارگروه‌هایی شامل افرادی از بخش‌های مختلف شرکت و از کشورهای متفاوت درست کرد. به این صورت مهندسان میشلن که پیشتر تنها در دفتر مرکزی شرکت در پاریس مستقر بودند با مدیران فروش در آمریکای جنوبی هم‌گروه شدند تا این مدیران خواسته‌ی دست اول مشتریان‌شان را به مهندسان و طراحان شرکت انتقال دهند. شیوه کارلوس با از بین بردن فعالیت جداگانه‌ی واحدها هم پیشرفت و سودآوری را به شرکت آورد هم جلوی هرزگردی و موازی‌کاری را گرفت. غصن توانست ظرف کمتر از دو سال بخش آمریکای جنوبی میشلن را دگرگون کند و در زمره‌ی یکی از پربازده‌ترین بخش‌های شرکت قرار دهد.

اولین موفقیت بزرگ کارلوس غصن در شعبه‌ی برزیل شرکت تایرسازی میشلن بدست آمد.

بعد از این موفقیت‌های چشم‌گیر هیات مدیره میشلن او را در ۱۹۸۸ به مدیرعاملی بخش آمریکای شمالی منصوب کرد. کارلوس باز هم همان موفقیت‌ها را تکرار کرد و به میل خودش ساختار میشلن را تغییر داد تا سوددهی را هرچه بیشتر کند. او در آن سال‌ها تازه با همسرش ریتا ازدواج کرده بود ولی خیلی زود خانواده‌اش با حضور چهار فرزند شلوغ شد و به یک باره وظایف پدری هم بر دوشش افتاد. این اتفاقات همزمان شد با ریاست او بر هیات مدیره‌ی میشلن و درگیری بیشتر او با کار؛ ولی به قول خودش «با برنامه‌ریزی درست می‌توان از پس هر مشکلی بر آمد». کارلوس با همه مشغله‌اش همیشه برای خانواده وقت داشت و وقت می‌گذاشت. در آمریکا که بود شرکت تایرسازی یونی‌رویال را خرید و در میشلن ادغام کرد؛ او این کار را با مهارتی مثال‌زدنی انجام داد: هم مدیران و هم نمایندگان کارگران یونی‌رویال را جمع کرد و متقاعدشان کرد که شیوه کار منعطف و با ساعات متغیر به نفع آن‌ها است به خصوص کارگران خط تولید؛ بعد به سراغ مسائل مالی رفت و در نهایت نیروهای تخصصی ماهر را نگه داشت و عذر باقی را خواست.

با وجود نتایج خیره‌کننده‌ی غصن، شرکت خانوادگی میشلن که سال‌ها به ریاست فرانسوا میشلن اداره می‌شد بعد از اعلام بازنشستگی، تصمیم به جایگزینی او با پسرش ادوارد گرفت؛ با این جابه‌جایی طبیعتا دیگر جایی برای غصن نمی‌ماند؛ کارلوس در ۱۹۹۶ از میشلن رفت و از ۱۹۹۷ بعد از چند مرتبه مذاکره با لوییس شوئتزر مدیر عامل وقت شرکت فرانسوی و زیان‌زده رنو، پذیرفت به عنوان معاون اجرایی به این شرکت برود.

وقتی غصن به رنو ملحق شد شرایط واقعا بد بود طوری که او بعدها در مصاحبه‌ای جو و فرهنگ آن روزهای این شرکت را نابودکننده توصیف کرد. او در مصاحبه‌ای با مجله‌ی فورچن اوضاع را این طور وصف کرده: «جلسات پی‌درپی که در آن‌ها درباره‌ی همه چیز صحبت می‌شد ولی حاصلی در پی نداشت؛ خیلی وقت‌ها نمی‌شود هم به اصول اخلاقی به طور صددرصد متعهد بود هم انتظار داشت کیفیت محصولات بالا باشد، آن‌ها این موضوع را متوجه نبودند. ول‌خرجی بیداد می‌کرد؛ یک موقع می‌دیدی برای یک قطعه ساده پول هنگفتی خرج می‌شود؛ نظارت بر این موارد اصلا نبود.»

کارلوس از میشلن بیرون آمد و به رنو رفت. او با ذکاوت فوق‌العاده‌ی مدیریتی خود توانست رنو را از شرکتی ورشکسته به یکی از بهترین خودروسازی‌های دنیا تبدیل کند.

غصن به محض ورود به رنوی فربه‌ی آن زمان کل سازمان را مجبور کرد رژیم بگیرد؛ کارخانه‌های ضررده رنو در بلژیک را تعطیل کرد و متعاقب آن ۳۳۰۰ کارگر را بیرون ریخت. حقوق‌ها را کاهش داد و نظام نظارتی پیچیده‌ی سابق را تبدیل به یک رویه‌ی ساده، دقیق و شفاف کرد. بعد از انجام دادن این کارها بود که به او لقب «هزینه‌کُش» را دادند؛ او اصولا فارغ از میزان درآمد سازمان تحت نظرش از خرج بی‌مورد دوری می‌کند و علاقه‌ای به پرداخت هزینه‌های سنگین برای نام‌های بزرگ ندارد. رنو خیلی زود نتیجه تلاش‌های مدیر جوان جدیدش را دید و به سوددهی افتاد. رنوی رو به زوال در عرض چند سال به یکی از خودروسازان پیشتاز بدل شد. در سال ۱۹۹۲ حدود ۸۰ درصد از سهام این شرکت متعلق به دولت فرانسه بود ولی تا سال ۲۰۰۵ و زیر نظر غصن این رقم به ۱۶ درصد کاهش یافت تا رنو یکی از پرفروش‌ترین برندها در اروپای غربی شود.

شوئتزر که خود را در پناه نیروی پرتوان غصن می‌دید در سال ۱۹۹۹ دست به یک ریسک بزرگ زد؛ او ۷ میلیارد دلار به شرکت خودروساز ژاپنی نیسان پول تزریق کرد و در ازای آن ۴۴٫۴ درصد از سهام آن را برای رنو خرید. او هیات مدیره نیسان را مجاب کرد با مدیرعاملی کارلوس غصن بر این شرکت موافقت کنند؛ غصن ادعا کرد که طی دو سال یا این شرکت را به روزهای اوج باز می‌گرداند یا از سمت خود استعفا می‌کند. کسانی که غصن را می‌شناختند، می‌دانستند این فقط در حد حرف و شعار نیست و وقتی او هدفی را مد نظر قرار می‌دهد، تحت هر شرایطی به آن خواهد رسید. غصن تعدادی از کارمندان نمونه رنو را به‌عنوان سرپرست گروه‌ها انتخاب کرد و برای هر تیم، مدیری کلیدی را برگزید و عازم توکیوی ژاپن شد. غصن که به او به چشم حلال مشکلات نگاه می‌شد با وضعیت بسیار بدی مواجه بود؛ فروش نیسان افتضاح بود، ۲۰ میلیارد دلار بدهی داشت و هفت سال از هشت سال قبل را زیان داده بود؛ تیراژ تولیدش هم از ده سال قبل در ۱۹۸۹ هیچ فرقی نکرده بود. اوضاع آن‌قدر خراب بود که خود غصن هم بخت زیادی برای موفقیت نمی‌دید. با این حال کار را شروع کرد: سال اول را فقط به بررسی وضعیت موجود، در آوردن آمارها و اطلاعات دقیق و ریز شدن در جزئیات و طرح‌ریزی یک نقشه راه جدید گذراند. به خاطر همین روند نزولی مالی شرکت باز هم ادامه یافت. شیوه‌ی کاری نیسان در مقایسه با رقبای هم‌وطنش مثل تویوتا و هوندا واقعا عقب افتاده بود؛ در عین حال فن‌آوری به‌روزی هم نداشت.

رنو در سال ۱۹۹۹ بخش بزرگی از سهام نیسان را خرید و با مدیریت کارلوس، نیسان هم از رکود خارج شد.

یکی از مشکلات نیسان به مازاد نیرو بر می‌گشت؛ در ژاپن رسم بود که هیچ شرکتی بعد از استخدام کسی را اخراج نمی‌کرد و به نوعی هرکس دائم‌العمر می‌توانست در شغلش بماند؛ اما غصن شمشیر عربی‌اش را به دست گرفت و بر سر این قانون نانوشته زد؛ او ۵ کارخانه نیسان را بست و ۲۱ هزار نفر را اخراج کرد. هم‌چنین به رابطه صمیمی میان خودروسازان و قطعه‌سازان که در فرهنگ ژاپنی کاملا جا افتاده بود پایان داد و به جایش روابط رسمی کاری برقرار کرد. کارلوس با فروش سهام شرکای ۱۱۰۰ قطعه‌ساز تا حد زیادی بدهی‌ها را تسویه کرد. در آخر هم خون مهندسی تازه‌ای به رگ‌های فرتوت نیسان وارد کرد؛ برجسته‌ترین مهندسان شرکت‌های رقیب مثل ایسوزو را استخدام کرد و کارشناسان خبره‌ی رنو را از فرانسه فرا خواند. برای غلبه بر مشکل چندزبانی کارکنان، زبان رسمی شرکت را به انگلیسی تغییر داد و همه را مجبور به یادگیری و صحبت به این زبان کرد؛ هر مدیری هم که انگلیسی را می‌آموخت پاداش می‌گرفت. بنجامین فولفورد مدیر مالی نیسان در این باره می‌گوید: «تکلم به انگلیسی خیلی کمک می‌کند؛ چون زبان مادری کارکنان نیست و همه مجبورند افکارشان را به شکل ساده و همه‌فهم بیان کنند.»

پیشتر غربی‌ها در سمت‌های بالای مدیریتی و اجرایی شرکت‌های ژاپنی کار کرده بودند ولی وقتی در سال ۲۰۰۰ غصن به ریاست نیسان منصوب شد اولین مدیر عالی‌رتبه‌ی خارجی بود که در صنعت خودروی ‌ژاپن وارد می‌شود.

درست فردای روزی که سمتش ابلاغ شد یک ملاقات طاقت‌فرسا با سهام‌داران ژاپنی برگزار کرد؛ بسیاری از آن‌ها از آمدن او راضی بودند و حتی بعضی‌هایشان به کارلوس ابراز علاقه کردند. البته بارها به خاطر این‌که با سرسختی خود شیوه‌ی تعظیم ژاپنی را یاد نگرفته بود مورد انتقاد قرار گرفت ولی او کسی نبود که به این حرف‌ها اهمیتی بدهد؛ هرچند زبان ژاپنی را هم به فهرست بلندبالای دانش زبانی‌اش اضافه کرد؛ با حضور او نیسانی که در آستانه‌ی ورشکستگی بود به سرعت به سود رسید. شرکت نیسان وقتی خود را برای نمایشگاه خودروی دیتروت ۲۰۰۱ آماده می‌کرد از برنامه‌ی کاهش ۲۰ درصدی هزینه‌هایش جلوتر بود و ۲۲ مدل جدید با طراحی جذاب برای نمایش در چنته داشت.

رنو-نیسان به رهبری کارلوس غصن تمرکز ویژه‌ای روی خودروهای برقی و هیبریدی دارد.

غصن در سال ۲۰۰۳ طرح توسعه سه ساله دوم خود مشهور به نیسان ۱۸۰ را اعلام کرد؛ هدفش این بود که نیسان به فروش یک میلیون دستگاه در سراسر دنیا برسد، بدهی‌ها کاملا تسویه شوند و به سود عملیاتی ۸ درصد دست پیدا کنند. وقتی دو سال بعد آمار و ارقام سال ۲۰۰۵ عرضه شد او باز هم از برنامه جلوتر بود برنامه‌ی دوم محقق شده و برنامه‌ی سومی هم در دست بود. موفقیت‌های پیاپی باعث افزایش محبوبیت غصن در ژاپن شد. به کارلوس لقب «آقای درستش کن» دادند، زنان ژاپنی او را به عنوان پرخواهان‌ترین شوهر کشور انتخاب کردند و چندین برنامه‌ی تلویزیونی برایش درست کردند. از طرفی در کشور آبا و اجدادیش لبنان هم نام کارلوس بر سر زبان‌ها بود و از او به عنوان نامزد احتمالی رییس‌جمهوری یاد می‌شد.

بسیاری از دستاوردهای نیسان در ایالات متحده به دست آمدند؛ حتی مواردی که منجر به اشتباه هم شد با مدیریت غصن تبدیل به موفقت شدند. نیسان یک کارخانه در شهر کانتون میسیسیپی  احداث کرد تا مینی‌ون بازطراحی‌شده Qwest تولید کند؛ اما تولیدات به دلیل نیروی کار غیر ماهر به مشکل خورد و رتبه‌ی اعتماد‌پذیری و کیفیت نیسان تا انتهای جدول خودروهای آمریکا پایین رفت. با این حال غصن به جای این‌که مشکل را به گردن کارگران بیندازد در مصاحبه با جراید شخصا تقصیر را به گردن گرفت و اعلام کرد که این یک خطای مدیریتی بوده؛ او با ارسال ۱۰۰۰ مهندس خبره به این واحد تولیدی به سرعت مشکل را بر طرف کرد. بدین ترتیب دیگر مدل‌های نیسان مانند نسخه‌ی جدید آلتیما کامپکت و خط تولید خودروهای لوکس اینفینیتی در همان زمان با اقبال مشتری و رشد فروش مواجه شد.

برنامه این بود که بعد از بازنشستگی شوئتزر در سال ۲۰۰۵ او بر صندلی مدیرعاملی رنو تکیه بزند ولی غصن در عوض تصمیم گرفت راه پرچالش‌تر و بسیار سخت‌تری را انتخاب کند: او در سمت قائم مقامی رییس هیات مدیره نیسان باقی ماند و همزمان مدیریت عامل رنو را هم بر عهده گرفت.

کارلوس غصن در کنار رنو کوئید، خودرویی که قرار است در ایران هم تولید شود.

مجله فورچن نوشت: «مثل این است که بیل بلییچیک [مربی فوتبال آمریکایی] تصمیم بگیرد مربی‌گری تیم سن‌فرانسیسکویی ۴۹ers را همزمان با فعالیتش در تیم Patriots در نیو انگلند انجام دهد». غصن با جت اختصاصی خود پیوسته در پرواز بود؛ در کنار آن متناوبا به آمریکا و دیگر شعب شرکت هم سر می‌زد؛ اما فشار این همه پرواز هیچ خلیلی در اراده‌ی آهنین او وارد نکرد.

کارلوس غصن هیچ‌وقت به عنوان یک مخترع فنی مطرح نبود؛ در واقع  نیسان در زمینه خودروهای هیبریدی از تویوتا و هوندا عقب‌تر بود؛ او خیلی ساده یکی از پربازده‌ترین و توانمندترین مدیران در دنیا بود. مدیر بازاریابی نیسان در آمریکا درباره غصن می‌گوید: «او منظم‌ترین آدمی است که تا حالا باهاش کار کرده‌ام. وقتی یک مشکل را هضم می‌کند درست به یک مار بوآ می‌ماند که قوچی را بلعیده؛ همه دارند تماشا می‌کنند که چه کار کرده است ولی خود او مشغول آماده شدن برای وعده‌ی بعدی است. غصن هیچ مشکلی در تصمیم‌گیری سریع و قاطع ندارد.»

عملکرد فوق‌العاده‌ی غصن باعث شد در دهه اول قرن بیست و یکم غول‌های خودروساز آمریکایی مثل جنرال موتورز و فورد که در مشکلاتی مشابه رنو و نیسان غوطه‌ور بودند مشتاق به‌کارگیری او باشند؛ در سال ۲۰۰۶ شایعه شد بیل فورد از بانفوذترین افراد شرکت فورد تحت تاثیر نتایج غصن تلاش کرده او را به شرکتش بیاورد؛ در همان سال اخباری از جنرال موتورز به بیرون درز کرد که این شرکت تحت فشار یکی از سهام‌داران عمده مشغول کار در چند زمینه با نیسان است. او و دیگر سهام‌داران قصد داشتند زمینه را برای مدیرعاملی غصن بر بزرگ‌ترین خودروساز آن زمان فراهم کنند. ولی بعد از ۹۰ روز بررسی در تابستان ۲۰۰۶ مذاکرات به نتیجه نرسید و غصن هم در نهایت پیشنهاد آن‌ها را نپذیرفت.

غصن در مصاحبه‌ای که با شبکه CNN داشت، اشاره کرد که بزرگ‌ترین اشتباه مدیران [شاید با اشاره به مدیران آمریکایی]، در ارتباط و نحوه تعامل آنها با کارمندان‌شان است. مدیر باید به انتظارات معقول کارمندان پاسخ درست بدهد تا بتواند شرکت را به روزهای اوج بازگرداند. گفته می‌شود او در میان مدیران فرانسوی و مغرور شرکت رنو بسیار منفور است اما همچنان با قدرت به کار خود ادامه می‌دهد و از پشتوانه مدیران و کارمندان غیرفرانسوی رنو برخوردار است. کارلوس چندفرهنگی خوب می‌داند چطور باید با این دست مشکلات کنار بیاید و اختلاف‌های فرهنگی را حل کند.

موفقیت او در رنو-نیسان آن‌قدر زیاد بود که شرکت‌های خودروساز آمریکایی به دنبال جذب او بودند.

رنو و نیسان که به خاطر وجود کارلوس غصن توانسته بودند هم بر مشکلات فائق شوند و هم شرکت Renault-Nissan Alliance را در مارس ۱۹۹۹ تاسیس کنند تحت رهبری او وارد بازارهای جدید شدند و در همه جا بسیار موفق عمل کردند. در سال ۲۰۰۷ با دستور غصن کل شرکت به سمت بازار خودروهای ناآلاینده و برقی حرکت کرد؛ رنو-نیسان تایید کرد که خط تولید این نوع خودروها را هم راه انداخته و به زودی محصولاتش را به بازار عرضه خواهد کرد.

غصن در ژوئن ۲۰۱۲ به عضویت شرکت خودروساز روسی AvtoVAZ انتخاب شد و یک سال بعد بر صندلی ریاست هیات مدیره آن تکیه زد. طبق معمول همکاری اولیه رنو-نیسان غصن با AvtoVAZ نهایتا در سال ۲۰۱۴ منجر به این شد که رنو-نیسان کنترل این خودروساز روس را هم به دست بگیرد و مثل داچیای رومانی به زیرمجموعه‌های خود اضافه کند.

غصن در اکتبر ۲۰۱۶ از طریق شرکت نیسان ۳۴ درصد سهام میتسوبیشی موتوز ژاپن را تصاحب کرد و با حفظ سمت، ریاست هیات مدیره‌ی آن را هم در اختیار گرفت. میتسوبیشی به خاطر مشکلات در فروش و رسوایی در اعلام نادرست میزان مصرف و آلایندگی خودروهایش اوضاع نامناسبی دارد. همکاری نیسان-میتسوبیشی بر تولید خودروهای برقی برای میتسوبیشی تمرکز دارد؛ اتحاد رنو-نیسان-میتسوبیشی بعد از تویوتا، فولکس واگن و جنرال موتورز چهارمین گروه خودروسازی جهان را شکل داده است.

Carlos9

مجله‌ی فوربز او را این گونه توصیف می‌کند: «پرکارترین مرد در بازار پررقابت و بی‌رحم خودرو». رکوردهای کارلوس غصن آن‌چنان مشهورش کرده که چندین بانک و دانشگاه و موسسه در دنیا از او به عنوان مشاور استفاده می‌کنند. کارلوس عضو هیات مدیره‌ی بانک Banco Itau برزیل است؛ در هیات مدیره‌ی دانشگاه چینهوای چین هم عضویت دارد. دانشگاه آمریکایی بیروت به او دکترای افتخاری داده و اتحادیه‌ی خودروسازان اروپایی در سال ۲۰۱۴ به عنوان رئیس انتخابش کرده؛ ملکه‌ی بریتانیا عنوان شوالیه را به او داده و انجمن خودروسازان ژاپن نامش را در فهرست بزرگان تاریخ خود قرار داده است.

به نظر شما کدام یک از ویژگی‌های کارلوس غصن نقش بیشتری در موفقیت‌های او داشته؟ چندفرهنگی بودن یا تصمیم‌گیری قاطع؟ با توجه به شرایط طاقت‌فرسای رهبری مجموعه‌ی عظیم رنو-نیسان-میتسوبیشی و نیاز به صدها ساعت پرواز فکر می‌کنید کسی قادر خواهد بود بعد از بازنشستگی غصن، جای او را بگیرد و همان قدر موفق عمل کند؟

چندی پیش گفته شد که شرکت رنو قصد دارد با خرید پارس‌خودرو مستقیما وارد بازار ایران شود ولی این موضوع با عدم موافقت دو خودروساز اصلی کشور (ایران‌خودرو و سایپا) ناکام ماند؛ فکر می‌کنید اگر پای غصن به بازار خودروی کشور ما باز می‌شد باز هم می‌توانست روند موفقیت‌هایش را حفظ کند؟[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

در عصری به دنبال رایانه رفت که شاید کمتر کسی در کشور در مورد آن چیزی شنیده بود. به آمریکا رفت تا علوم رایانه بخواند؛ از بین گرایش‌های مختلف رایانه برنامه‌نویسی را دوست داشت؛ خیلی زود از برنامه‌نویسی به دنیای بازی‌های رایانه‌ای کشیده شد و به یکی از اسطوره‌های نسل اول کد نویسان صنعت بازی تبدیل شد

بیوگرافی ناصر جبلی؛ برنامه‌نویسی که یک‌نفره فاینال فانتزی را کد زد

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]در عصری به دنبال رایانه رفت که شاید کمتر کسی در کشور در مورد آن چیزی شنیده بود. به آمریکا رفت تا علوم رایانه بخواند؛ از بین گرایش‌های مختلف رایانه برنامه‌نویسی را دوست داشت؛ خیلی زود از برنامه‌نویسی به دنیای بازی‌های رایانه‌ای کشیده شد و به یکی از اسطوره‌های نسل اول کد نویسان صنعت بازی تبدیل شد[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]در عصری به دنبال رایانه رفت که شاید کمتر کسی در کشور در مورد آن چیزی شنیده بود. به آمریکا رفت تا علوم رایانه بخواند؛ از بین گرایش‌های مختلف رایانه برنامه‌نویسی را دوست داشت؛ خیلی زود از برنامه‌نویسی به دنیای بازی‌های رایانه‌ای کشیده شد و به یکی از اسطوره‌های نسل اول کد نویسان صنعت بازی تبدیل شد. در حالی که دیگر کد نویسان بازی برای نوشتن هر بازی لااقل به چند ماه وقت نیاز داشتند او بعضی وقت‌ها ماهی دو بازی می‌نوشت. شهرت او به جز شیوه‌ی برنامه‌نویسی منحصر به فردش بیشتر به واسطه‌ی جذاب و خاص بودن بازی‌های او بود که هر کدام به نسبت زمان خود یک پله گرافیک بازی‌های زمان‌شان را به جلو می‌بردند. او را میکل‌آنژ دنیای بازی می‌دانند که با کنار زدن محدودیت‌های فناوری زمانش با هنرمندی تمام، بازی‌های رایانه‌ای را نقش می‌کرد. در ادامه با زندگی‌نامه‌ی «ناصر جبلی» (Nasir Gebelli) برنامه‌نویس اسطوره‌ای ایرانی همراه Dreamy Magazine باشید.

سید ناصر جبلی در سال ۱۳۳۶ (بعضی منابع به بهمن ۱۳۳۲ اشاره کرده‌اند) در ایران و در زمانه‌ای به دور از فناوریهای نوین به دنیا آمد. بعد از اتمام متوسطه تصمیم می‌گیرد در زمینه‌ی علوم رایانه، یکی از جدیدترین رشته‌های علمی آن زمان تحصیل کند؛ برای رسیدن به خواسته‌اش ناچار به جلای وطن می‌شود و به سرزمین فرصت‌ها مهاجرت می‌کند. در دانشگاه «کال استیت» ثبت نام می‌کند و همزمان خارج از برنامه‌ی درسی خودش را سرگرم تمرین برنامه‌نویسی و به ویژه کد نویسی بازی می‌کند. علاقه‌اش به برنامه‌نویسی آن‌قدر زیاد می‌شود که تصمیم می‌گیرد بعد از گرفتن مدرک، شغلی در همین زمینه پیدا کند. در منابعِ ثبت شده، اولین بار نام او در ۱۹۸۱ و در مجله‌ی «سافتاک» آمده؛ سافتاک (Softalk) یکی از مشهورترین مجله‌های رایانه بود که بیشتر به رایانه‌ی اپل ۲ می‌پرداخت. جبلی در آن زمان برای رایانه‌ی «اپل ۲» برنامه می‌نوشت. از قرار معلوم دیگر رایانه‌های آن زمان به درد روش مورد علاقه‌ی او نمی‌خوردند؛ جبلی که تازه یک سال پیش از این تاریخ، اولین رایانه‌ی اپلش را خریده بود دوست داشت به محض وارد کردن کدها، خروجی بگیرد و نتیجه کار را فورا ببیند؛ او در همین مدت کم چنان به این دستگاه علاقه‌مند شده و در عین حال تسلط یافته بود که به سرعت شروع به برنامه نویسی بازی برای آن کرد. ظاهرا دل‌مشغولی ناصر به اپل ۲ در سال آخر دانشگاه آن‌قدر زیاد می‌شود که روی نمرات دانشگاهی‌اش تاثیر می‌گذارد؛ در جایی هم نگفته که آیا بالاخره دانشگاه را به پایان رساند یا نیمه‌کاره رهایش کرد. به هر حال نخستین تجربه‌ی کاری جبلی پیش از پیوستن به سافتاک شکل گرفت. خودش تعریف می‌کند که یک روز یک سری وسایل گرافیک رایانه را بر می‌دارد و به یکی از فروشگاه‌های بزرگ رایانه به نام Computerland می‌رود؛ دموی گرافیکی‌ای که آماده کرده بود را به صاحب فروشگاه نشان می‌دهد و مدتی آن‌جا کار می‌کند؛ به این صورت زندگی حرفه‌ای پربار ولی کوتاه ناصر جبلی شروع می‌شود.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

تاسیس شرکت Sirius Software

شعبه‌ی فروشگاه کامپیوترلندی که جبلی به آن مراجعه کرد در سال ۱۹۷۹ توسط یک سرهنگ هوا نیروی آمریکا به نام «تِری بردلی» اداره می‌شد. بردلی از دانشگاه گولدن استیت فوق لیسانس مدیریت داشت و توان مدیریتش هم در طول سالیان خدمت به عنوان مدیر حمل‌ونقل ارتش افزایش یافته بود. مدت‌ها بود که می‌خواست برای خودش خارج از ارتش شغلی دست‌وپا کند ولی زندگی حقوق‌بگیری قدرت ریسکش را پایین آورده بود و نمی‌خواست مزایای بازنشستگی نظامی را هم از دست بدهد؛ بالاخره بعد از ۲۱ سال فعالیت در هوا نیرو در ۱۹۷۹ بازنشست شد. با آغاز دوران بازنشستگی و آسودگی خیالی که از بابت حقوق آن داشت شروع کرد به گشتن دنبال یک شغل جدید. اولش تصمیم گرفت دلال املاک شود. دلالی بر خلاف مفهوم جا افتاده در ایران، یک شغل تعریف‌شده و حرفه‌ای است. مدتی هم به این کار مشغول شد ولی متوجه شد که به درد این حرفه نمی‌خورد. دلش می‌خواست یک کسب‌وکار از خودش داشته باشد و از بالیدنش لذت ببرد. به روش یک آنگلوساکسونی به کتاب‌خانه رفت و شروع کرد به تحقیق درباره‌ی موقعیت‌های مختلف نمایندگی شرکت‌ها. به این نتیجه رسید که یک مغازه چاپ و تکثیر باز کند چرا که ریسک و سرمایه‌ی مورد نیاز این کار کم بود. ولی کمی بعد با تماشای یک آگهی تبلیغاتی از شرکت Computerland (یک فروشگاه زنجیره‌ای رایانه که در سال ۱۹۷۶ تاسیس شده) تصمیمش را عوض کرد. قبل از هر اقدامی به چند فروشگاه محلی رایانه سر زد و با دقت فعالیت‌شان را زیر نظر گرفت تا ببیند فرآیند کار به چه صورت است. از شرایط کار خوشش آمد و به شرکت کامپیوترلند رفت و درخواست نمایندگی و افتتاح شعبه‌ی آن‌ها در ساکرامنتو را داد. بردلی با موافقت شرکت در ۱۹۷۹ فروشگاهش را باز کرد.

Nasir1

او در بهار ۱۹۸۰ یکی از نظامیان قدیمی آمریکا به نام «جری جوئل» که سابقه‌ی مدیریت بیمه هم داشت را به عنوان مدیر فروش استخدام کرد. او هم مثل بردلی در ارتش سمت اجرایی داشت ولی شباهت دیگری بین‌شان نبود.

بردلی قبل از این‌که کامپیوترلند را باز کند مدتی در نیروهای ویژه خدمت کرده بود و چند وقتی هم به عنوان مدیر حسابداری در صنعت بیمه سابقه داشت. جوئل هم که از کار در ارتش خسته شده بود به امید یافتن شغلی جدید یک رایانه اپل۲ خریده بود تا برنامه‌نویسی یاد بگیرد. دو هفته بعد از خرید رایانه‌اش در یک کلاس برنامه‌نویسی به زبان اسمبلی ثبت نام کرد. این کلاس که در سالن علوم لاورنس (یک مرکز علمی عمومی که توسط دانشگاه برکلی کالیفرنیا احداث شده) قرار داشت و مدرس آن «اندی هارتزفیلد» از قدیمی‌های شرکت اپل بود که بعدا سیستم عامل مکینتاش را هم طراحی کرد. دستیار هارتزفیلد در این کلاس «جان درَپر» مشهور به «کاپتان کرانچ» بود. هارتزفیلد در پایان هر جلسه برنامه‌های نوشته شده را روی یک دیسک به شاگردان می‌داد تا در منزل مرور کنند و اشکالات‌شان را در آورند؛ ولی جوئل دیسک درایور نداشت و نمی‌توانست هم‌گام با کلاس پیش برود، طوری که بعد از هشت هفته به کلی سردرگم شده بود. او بالاخره مجبور می‌شود یک دیسک درایو بگیرد و با تمرین بیشتر و بررسی نمونه برنامه‌هایی که مربی داده بود خود را به کلاس می‌رساند. در بهار همان سال ۱۹۸۰ برای کار به فروشگاه کامپیوترلند بردلی می‌رود. فروشگاه در آن زمان علاوه بر رایانه، نرم‌افزارهای خانگی و تجاری مانند Easy Writer (یکی از اولین واژه‌پردازها که جان درَپر نوشته بود) هم می‌فروختند. در کنار این، موقعیتی هم فراهم شده بود تا کسانی که خودشان برنامه یا بازی‌ای می‌نویسند هم بتوانند با ارائه‌ی نمونه کار، آن‌ها را به فروش بگذارند.

جبلی مثل تراکتور سیگار می‌کشید، قهوه می‌نوشید و بازی بیرون می‌داد.

یکی از این افراد یک دانشجوی پرجنب‌وجوش به نام ناصر جبلی بود که روزی با دیسکی حاوی یک برنامه‌ی گرافیکی وارد فروشگاه شد؛ برنامه‌ی او شامل چند ابزار می‌شد که کشیدن شکل روی نمایشگر را ساده می‌کرد. حضور جبلی که خودش هم تازه دستگاه اپل ۲ خریده بود فقط چند ماه بعد از پیوستن جوئل به کامپیوترلند صورت گرفت. نظر بردلی نسبت به نرم‌افزار جبلی تقریبا مثبت بود و از او خواست یکی دو روزی دیسک آن را در اختیارشان بگذارد تا بیشتر بررسی کنند. ناصر چند روز بعد برگشت؛ مطمئن بود که وقتی با نرم‌افزارش کار کنند و با قابلیت‌های آن در عمل آشنا شوند حتما از کارش استقبال می‌کنند. برای همین به محض ورود از بردلی پرسید: «خوب، حالا در موردش چی فکر می‌کنی؟». بردلی، جوئل و یکی دیگر از همکاران‌شان به نام «نایر» تصمیم گرفتند بر مبنای کارهای جبلی کسب‌وکاری با هم راه بیندازند و در مه ۱۹۸۰ شرکتی به نام «سیریوس سافتور» تاسیس کردند. جوئل امور مالی را به عهده گرفت، بردلی رئیس بود و جبلی تنها برنامه‌نویس تمام‌وقت شرکت. البته بردلی در کل با شیوه‌ی کار جوئل موافق نبود: «جری و من گذشته‌ی کاملا متفاوتی داشتیم، ده سال اختلاف سنی‌مان هم مزید بر علت بود. ما فقط در سه چیز مشترک بودیم، هردو نظامی بودیم، هردو دوست داشتیم استیک‌مان آبدار باشد و هردو با نگاهی دلسوزانه سیریوس را اداره می‌کردیم.»

NasirGebelli1

در ابتدا برنامه این بود که جوئل و جبلی با هم روی تسوسعه‌ی نرم‌افزار اولیه‌ی او کار کنند؛ نتیجه‌ی کار در قالب یک نرم‌افزار گرافیک به نام E-Z Draw عرضه شد. جوئل دیسک نرم‌افزار را برداشت و برای بازاریابی به سراغ مغازه‌های رایانه در لوس‌آنجلس و شهرهای اطراف رفت. البته بعضی منابع می‌گویند تکمیل ایزی درا و بازاریابی آن قبل از تاسیس سیریوس سافتور انجام شده. به هر حال کمی بعد با توجه به علاقه‌ی جبلی، شرکت به سمت توسعه‌ی بازی حرکت کرد. در طول سال اول شرکت سیریوس سافتور ۱۲ بازی منتشر کرد که اگر نگوییم همه آن‌ها، لااقل به طور قطع می‌توانیم ۸ تای آن‌ها را کار شخص جبلی بدانیم. درگذریم که در همین مدت شرکت با عرضه چند بازی دیگر او موافقت نکرد و آن‌ها هیچ وقت منتشر نشدند. در هر مراسم یا نمایشگاهی که برگزار می‌شد سیریوس سافتور به واسطه فعالیت شبانه‌روزی جبلی با دست پر حاضر می‌شد و همیشه حرفی برای گفتن داشت. در حالی که اغلب برنامه‌نویسان چندین ماه برای نوشتن هر برنامه نیاز داشتند ناصر ظرف چند هفته کارش را تمام می‌کرد. بخشی از شهرت او به خاطر همین شیوه‌ی برنامه‌نویسی بود: هر طرحی که داشت را به ذهنش می‌سپرد و هیچ چیزی را روی کاغذ نمی‌آورد برای همین مجبور بود قبل از این‌که بخشی از آن را فراموش کند کل پروژه را به پایان برساند. باید بدانید که برنامه‌نویسی در آن زمان به سادگی امروز نبود؛ این طور نبود که با زبان بیسیک شروع به کار کنید و کل بازی را بنویسید. بازی‌های آرکیدی که آن زمان نوشته می‌شد به خودی خود مشکل‌ساز بودند و توسعه‌ی بازی با اپل۲ برای آن‌ها دردسر بیشتری هم داشت.

ظاهرا اولین بازی ساخته‌ی جبلی Both Barrels بوده که در همان سال اول منتشر شده. با کسب تجربه و گرفتن بازخورد، کار او به مرور بهتر شد و به بازی‌هایی مثل Star Cruiser ،Cyber Strike و Phantoms Five انجامید. هرسه‌ی این بازی‌ها تجربه‌ای مشابه بازی‌های آرکیدی که ناصر قبلا بازی کرده بود داشتند. با این‌که این بازی‌ها ساخته‌ی شرکت سیریوس بودند ولی در اوایل به دلیل ناتوانی، کار توزیع را شرکتی به نام «سینرجتیک سافتور» انجام می‌داد. در این مدت جوئل و بردلی که اعتقاد زیادی به نرم‌افزار نداشتند و سود سخت‌افزار را بیشتر می‌دانستند بیشتر وقت خود را در فروشگاه کامپیوترلند می‌گذراندند و فقط در اوقات بی‌کاری به سیریوس سر می‌زدند. درواقع عملا همه کارها را جبلی تنهایی انجام می‌داد ولی از آن‌جا که او علاقه‌ای به امور مدیریتی و چهره شدن نداشت نتیجه‌ی کار عاید آن دو نفر می‌شد.

البته افزایش سوددهی شرکت، کم‌کم نظر آن‌ها را عوض کرد. بازی استار کروزر در دسامبر ۱۹۸۰، درست یک ماه بعد از تاسیس شرکت در فهرست پرفروش‌ترین‌های سافتاک پشت سر بازی‌های مطرح VisiCalc و Wizard and the Princess سوم شد. یک ماه بعد در حالی که استار کروزر هنوز سوم بود بازی سایبر استرایک هم به فهرست اضافه شد و جایگاه ششم را به خود اختصاص داد. در ماه مارس، فانتومز فایو هم وارد فهرست پرفروش‌ترین‌ها شد. رشد سیریوس آن‌قدر سریع بود که بردلی و جوئل در عین ناباوری به این نتیجه رسیدند جایی که باید تمام وقت‌شان را بگذارند آن‌جا است نه کامپیوترلند. کار به جایی رسید که در مه ۱۹۸۱ فروشگاه کامپیوترلند را کلا فروختند. در همان ماه بزرگ‌ترین اتفاق تا آن زمان برای سیریوس افتاد: آن‌ها بازی Space Eggs را عرضه کردند و این بازی در فهرست پرفروش‌ترین‌های سافتاک جای VisiCalc را گرفت و اول شد.

جبلی می‌گوید: «اول برایم عجیب بود بعد عجیب‌تر و عجیب‌تر شد. این تنها بازی‌ای است که خودم نوشتم و هنوز هم بازی‌اش می‌کنم؛ به خاطر این‌که غیر قابل پیش‌بینی است. شاید به همین دلیل است که مردم وقتی این بازی را شروع می‌کنند دیگر نمی‌توانند از پایش بلند شوند. وقتی دیدم که هم‌اتاقی قدیمی‌ام شش ساعت پیوسته به صدف‌ها، یعنی تخم مرغ‌ها، شلیک می‌کرد هم خوشحال بودم هم راستش را بخواهید کمی ترسیدم.»

NasirGebelli-2

در اوت ۱۹۸۱ شش عنوان از محصولات سیریوس در فهرست ۳۰ سخته‌ی پرفروش سافتاک قرار گرفت: Gorgon که در یک سال ۲۳ هزار نسخه فروخت سوم شد، Space Eggs هفتم، Pulsar II چهاردهم، Autobahn چهاردهم، Orbitron هجدهم و Gamma Goblins هم ۲۶ام. به جز دو مورد آخری، باقی را خود جبلی کد نویسی کرده بود. برای خیلی‌ها سوال شده بود که ناصر چطور می‌تواند این‌قدر موفق باشد؟ شاید یکی از دلایل، این باشد که انیمیشن کارهای او سرعت بیشتر و در عین حال روان‌تری نسبت به دیگر بازی‌نویسانی که می‌توانستند روی اپل ۲ برنامه بنویسند داشت؛ خصوصا که اپل۲ اصلا بُن‌سازه (Platform) مناسبی برای ساخت بازی‌های اکشن و آرکیدی نبود. جبلی برای رسیدن به یک بازی تند و روان از روشی به نام Page Flipping استفاده می‌کرد. در این روش دو صفحه‌ی انیمیشن در هر ثانیه چندین بار جایگزین هم می‌شوند تا پرش تصویری که در بازی‌های آن زمان معمول بود را کم کند. البته جبلی این روش را برای بازی‌های جدیدترش به کار برده. آن طور که از گفت‌وگوهایش با سافتاک در آوریل ۱۹۸۱ بر می‌آید او آن موقع گفته که قصد دارد از این روش در بازی‌های بعدی خود استفاده کند. به هر حال به طور قطع نمی‌توان گفت که ناصر چه موقع چه روشی را به کار گرفته چون همان‌طور که گفته شد او با حفظ اصالت ایرانی‌اش هنگام برنامه‌نویسی، نه یادداشت بر می‌داشت و نه کدها را در جای دیگری باز‌نویسی می‌کرد. خودش می‌گوید: «نود درصد از کار تجزیه‌وتحلیل بازی و آن‌چه قرار است روی نمایشگر بیاید را در ذهنم انجام می دهم. تمام ایده‌های من قبل از انتقال روی دیسک، به طور مجازی در ذهنم اجرا می‌شوند!» این شیوه‌ی منحصر به فرد باعث تعجب باقی اهالی صنعت بازی شده بود. جان رومِرو، خالق بازی Doom، در این باره می‌گوید:‌ «آن اوایل که بازی‌های ناصر را دیدم واقعا از سرعت بازی‌هایش خوشم آمد. سرعت‌شان فوق‌العاده بود. او مثل تراکتور سیگار می‌کشید، قهوه می‌نوشید و بازی بیرون می‌داد. هیچ‌وقت نرم‌افزاری برای ذخیره‌ی کدهایش نداشت. مستقیما کدها را روی حافظه‌ی اپل ۲ می‌نوشت. هیچ منبع کد یا دستوری هم در کار نبود. فی‌المجلس می‌نشست و کار را تمام می‌کرد. بعضی وقت‌ها حس می‌کردم او انسان نیست و یک ربات کدنویس است. از هیچ نماد، فاصله، جداسازی یا توضیحی استفاده نمی‌کرد؛ هیچ منبع کدی برای هیچ موردی نداشت. کل بازی را توی ذهنش نگه می داشت. تازه خودش می‌گفت می‌تواند توی ذهنش از کدها خروجی بگیرد و اجرایشان کند!»

شهرت کار خوب جبلی آن‌قدر بود که شرکت اپل به آن‌ها یک سفارش به ارزش ۱٬۵ میلیون دلار داد تا طی مدت حضور جبلی در سیریوس بیش از ۳٬۵ میلیون دلار نصیب شرکت شود.

شیوه‌ی ناصر در مورد طراحی تصاویر هم مثل کدنویسی‌اش بود. به‌کل کاغذ به کارش نمی‌آمد. البته گاهی وقتی نتیجه را روی نمایشگر می‌دید بعضی تغییرات در آن اعمال می‌کرد ولی این طور نبود که اول طرح را روی کاغذ بیاورد روی آن کار کند و بعد کدش را بزند، یک راست می‌رفت سراغ برنامه‌نویسی. او در گفتگو با سافتاک می‌گوید: «فقط وقتی تصاویر را روی نمایشگر می‌بینم می‌توانیم از کار ایده‌هایم مطمئن شوم. ممکن است طرح یک کشتی به نظرم همانی برسد که دلم می‌خواهد ولی روی کاغذ چیزی معلوم نمی‌شود تا زمانی که نتیجه روی صفحه نمایش نیامده نمی‌توان مطمئن بود. آزمایش اصلی آن‌جا است. برای همین است که یک راست سراغ نمایشگر می‌روم چون همیشه ممکن است آن‌چه در نظر دارم از آب در نیاید.»

جبلی با استعداد فوق‌العاده‌اش نام سیریوس را در عرصه‌های مختلف بازی‌سازی مطرح کرد. شهرت کار خوب جبلی آن‌قدر بود که شرکت اپل به آن‌ها یک سفارش به ارزش ۱٬۵ میلیون دلار داد تا طی مدت حضور جبلی در سیریوس بیش از ۳٬۵ میلیون دلار نصیب شرکت شود. وقتی دست‌شان بازتر شد تبلیغات را هم گسترده‌تر کردند. در حالی که بیش‌تر شرکت‌ها حتی توان سفارش یک تبلیغ در مجله‌ی سافتاک را نداشتند، آن‌ها هشت صفحه‌ی کامل از این مجله را خریدند تا به تبلیغ محصولات‌شان بپردازد. ظرف یک سال ۲۵۰ هزار دلار از شرکت سیریوس عاید جبلی شد. او با این پول زندگی‌اش را سروسامان داد: یک خودروی اسپورت و یک خانه جدید خرید، بعد هم با یک آمریکایی ازدواج کرد.

StarCruizerNasir

علی‌رغم فروش خوب بازی‌ها، اوضاع داخلی سیریوس جالب نبود. در اواخر سال ۱۹۸۱ مشکلات بیشتر شد تا این‌که بالاخره جیلی تصمیم به ترک شرکت سیریوس گرفت. جوئل بعد از ترک جبلی مصاحبه‌ای کرد و گفت: «ناصر برنامه‌نویس فوق‌العاده‌ای است؛ ولی به درد کار تیمی نمی‌خورد». با این‌که عایدی فروش بازی‌ها بین همه اعضا تقسیم می‌شد ولی پول همه چیزی نبود که ناصر می‌خواست؛ نظر او این بود که او هم باید سهام‌دار شرکت باشد نه یک برنامه‌نویس ساده چراکه تقریبا تمام کارها را یک تنه انجام می‌دهد و باقی فقط از منفعت آن استفاده می‌کنند. وقتی بردلی و جوئل با این خواسته‌اش موافقت نکردند به همراه «فیل ناپ» که مدیر سیریوس بود آن‌جا را ترک کرد و در ۷ آگوست ۱۹۸۱ شرکت «جبلی سافتور» را تاسیس کرد.

با همه‌ی این تفاسیر شرکت سیریوس یکی از نام‌های به یاد ماندنی در تاریخ بازی‌های رایانه‌ای است. این شرکت لااقل تا مدتی بعد از رفتن جبلی توانست خود را سر پا نگه دارد و به انتشار بازی‌های جدید ادامه دهد. همان زمان که جبلی مجموعه را ترک کرد چند برنامه‌نویس که بیشترشان نوجوان بودند به کار گرفته شدند. اریک ناپ که هنوز شرکت را ترک نکرده بود بازی Orbitron را نوشت. بازی Gamma Goblins توسط دو برادر به نام‌های تونی و بنی نوشته شد. لری میلر، دن ثامپسون و مارک تورمل از دیگر برنامه‌نویسان سیریوس بودند. به جز این‌ها کسانی مثل جیم اکرمن که قبلا کلانتر بود و اریک باک که یک کتاب در زمینه گرافیک تالیف کرده بود را به ترتیب به عنوان دستیار تولید و بررسی‌کننده‌ی نهایی کدها استخدام کردند. شرکت سیریوس بین سال‌ها ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۳ حداقل بیست عنوان بازی برای دستگاه اپل ۲ و سیستم‌های دیگر عرضه کرد؛ بازی‌های مشهوری مثل Snake Byte ،Beer Run ،Brandits ،TWERPS ،Wavy Navy ،Repton ،Kabul Spy ،Sneakers ،Escape from Rungistan ،Critical Mass و Gruds in Space.

‌‌‌‌‌‌‌‌

تاسیس شرکت Gebelli Software

جبلی بعد از ترک سیریوس بازی‌هایش را تحت لوای شرکت خودش منتشر کرد. اولین بازی جبلی سافتور Horizon V نام داشت که نتوانست چندان موفق شود. مجله‌ی سافتاک در مورد این بازی نوشت: «دنباله‌ی خوبی برای بازی Gorgon است ولی عالی نیست؛ کنترل کشتی در بازی در بهترین حالت مثل رانندگی با یک کامیون زباله روی جاده یخ‌زده است. فضایی‌ها در بازی خیلی احمق و بی‌مصرف هستند.» با این حال در مورد دوربین اول شخص این بازی نوشت: «یکی از بهترین جلوه‌های سه‌بعدی است که در بین بازی‌های اپل وجود دارد.» ناصر تلاش خود را ادامه داد و بازی‌های Zenith ،Firebird و Neptune را عرضه کرد ولی هیچ کدام به موفقی بازی‌های قبلی او نرسیدند.

SecretofManaNasir

درباره‌ی این‌که چرا جبلی نتوانست موفقیت‌هایی که در سیریوس داشت را تکرار کند نظرات مختلفی داده شده. شاید ثروت یک‌باره در او تاثیر گذاشته و جنبه‌ی آن را نداشته یا شاید هم برای کارهای مدیریتی و اجرایی ساخته نشده بود. جبلی برای تاسیس شرکتش ولخرجی زیادی کرد؛ مبلمان گران‌قیمت خرید و در و دیوار شرکت را پر کرد از تابلوهای لوکس. یکی از سرمایه‌گذاران که با او در شرکت جبلی سافتور قرار داشته از اولین ملاقاتش این طور می‌گوید: «قرار ما ساعت هشت و نیم صبح بود اما وقتی رسیدم در بسته بود. اولین کارمند تازه ساعت نه و نیم آمد و از مسئولان شرکت تا ساعت ۱۰ خبری نشد.» همان‌طور که معلوم است از زمانی که فضای کاری او رنگ‌وبوی وطنش را گرفت افولش هم شروع شد. یکی دیگر از مشکلات این بود که بازی‌های جبلی دیگر آن ویژگی‌های منحصر به فرد و شاخص را نداشتند. از همان سال ۱۹۸۱ ژاپنی‌ها هم به رقابت وارد شده بودند و عنوان‌های موفقی مثل Alien Rain و Glaxian (نوشته تونی سوزوکی) بازار آمریکا را تکان داده بودند. علاوه بر این‌ها وظایف مدیریتی آن چنان وقت ناصر را می‌گرفت که او فرصت زیادی برای برنامه‌نویسی پیدا نمی‌کرد و ناچار می‌شد کارها را به دیگران بسپارد. بیشترین سعی‌اش هم این بود که نیروهای سابق سیریوس را جذب کند. آلن مرل و اریک ناپ به او پیوستند. مرل بازی High Orbit را کد نویسی کرد و ناپ بازی‌های LaserSilk و Candy Factory را. یک بازی به نام Russki Duck هم دو نفری نوشتند ولی هیچ یک نتوانست جای بازی‌های خاصی که خود جبلی به‌تنهایی می‌نوشت را بگیرد.

در سال ۱۹۸۳ بحران بزرگی گریبان‌گیر بازی‌های ویدیویی شد و هردو شرکت جیلی سافتور و سیریوس را زمین زد. در مورد سیریوس ماجرا این بود که شرکت ۲۰th Century Fox به آن‌ها یک سفارش کلان توسعه بازی برای VCS دادند ولی وقتی که کار آماده‌ی تحویل شد، شرکت فاکس نتوانست یا نخواست که مبلغ توافق شده را بپردازد. ناصر جبلی هم یکی از سریع‌ترین جابه‌جایی‌های وضعیت در تاریخ صنعت بازی را داشت؛ خیلی زود از فرش به عرش رسید و هنوز لذتش را نچشیده دوباره به فرش نشست. او ظرف کمتر از دو ماه بعد از خرید دستگاه اپل ۲ از یک فرد کاملا ناشناخته به یکی از تحسین‌شده‌ترین کد نویسان صنعت بازی تبدیل شد و دو سال بعد سر جای اولش برگشت. داستان زندگی او نشان می‌دهد که چقدر جزئی‌ترین تصمیم‌ها در زندگی می‌توانند آینده انسان را دگرگون کنند و این‌که مداومت در پیشرفت بعضی بزرگان قناوری خیلی هم اتفاقی نیست. جبلی بعد از ورشکستگی در سال ۱۹۸۴، آن‌قدر ناراحت بود که تصمیم گرفت از انظار دور شود؛ او به یک مسافرت طولانی دور دنیا رفت.

‌‌‌‌‌‌

دوران حضور در شرکت SquareSoft

ناصر جبلی در ۱۹۸۶ از سفر دراز مدتش برگشت و به دیدار دوست قدیمی خود داگ کارلستون صاحب شرکت «برادربند» رفت. جبلی که به اندازه‌ی کافی استراحت کرده و آماده کار بود با کارلستون درباره‌ی این‌که چه بکند و کجا برنامه‌نویسی را پی بگیرد مشورت کرد. داگ به او توصیه کرد که ژاپن در حال رشد در زمینه‌ی بازی است و به نظرش شرکت‌های ژاپنی بهترین جا برای ادامه‌ی کار برنامه‌نویسی هستند. داگ دو شرکت Nintendo و SquareSoft را به جبلی معرفی کرد. با توصیه داگ، ناصر به ژاپن رفت و ابتدا برای دیدار با شیگرو میاموتو به شرکت نینتندو رفت، اما مجموعه این شرکت علاقه‌ای به جذب او نداشتند و صحبت‌هایشان به نتیجه نرسید. جبلی در قدم بعد به شرکت اسکوئرسافت سر زد. هیرونوبو ساکاگوچی مدیر عامل این شرکت با کارهای جبلی کاملا آشنا بود و از قضا خیلی هم به آن‌ها علاقه داشت؛ برای همین مذاکرات کاری به خوبی پیش رفت و ناصر جبلی به این شرکت پیوست. او از همان ابتدا به تیم اصلی بازی‌نویسان شرکت شامل خود ساکاگوچی به علاوه‌ی نوبوئو اوئماتسو (آهنگساز) و یوشیتاکا آمانو (طراح شخصیت)، اضافه شد. آن‌ها روی ساخت بازی برای دستگاه NES که در ایران به اشتباه با نام «میکرو» شناخته می‌شد کار می‌کردند. جبلی در همان بدو ورود به اسکوئر دو بازی ۳D World Runner و Rad Racer را نوشت. هرچند اولی نتوانست موفق ظاهر شود ولی بازی Rad Racer در آمریکای شمالی خوب عمل کرد و به نوعی شروع خوبی برای ناصر را رقم زد. هرکس که این بازی را می‌دید گرافیک زیبا و خطوط افق محو شونده آن را  تحسین می‌کرد. خیلی از آمدن جبلی نگذشته بود که شرکت اسکوئر دچار مشکلات مالی شد.

Final-Fantasy-II-Nasir

ساکاگوچی و اعضای تیم تصمیم گرفتند برای غلبه بر مشکلات یک بازی ویدیویی نقش‌آفرینی بسازند. در این بازی از اژدها که آن زمان خیلی طالب پیدا کرده بود استفاده شد. نتیجه‌ی نهایی بازی مشهور «فاینال فانتزی» (Final Fantasy) بود. اگرچه فاینال فانتزی به یکی از محبوب‌ترین بازی‌های تاریخ NES تبدیل شد ولی برنامه‌نویسی بازی‌های سبک نقش‌آفرینی به نظر جبلی دشوار می‌رسید و او درک درستی از عملکرد این نوع بازی‌ها نداشت. البته ساکاگوچی معتقد بود این دشواری فقط به این خاطر است که این اولین تجربه سبک نقش‌آفرینی برای ناصر است و به مرور مشکل او حل می‌شود و درک بهتری از شیوه‌ی بازی و نوشتن آن پیدا می‌کند. بسیاری معتقدند که بازی فاینال فانتزی به خاطر عدم درک صحیح جبلی از شیوه‌ی نبرد در این نوع بازی‌ها نقاط ضعف مشهودی دارد. فارغ از نظر منتقدان، این بازی با استقبال گسترده‌ی بازیکنان مواجه شد و قطعا در بین بازی‌های به یادماندنی NES قرار می‌گیرد. نباید از این موضوع قافل شد که امکانات بازی‌ای که جبلی نوشته بود به نسبت زمان خود واقعا خوب بود: ۴ نفر در گروه بازی‌کننده همزمان قرار می‌گرفتند و شیوه مبارزه در بازی در کنار انیمیشن فوق‌العاده‌ی هشت بیتی آن هرکسی را به بازی جذب می‌کرد.

وقتی همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت تاریخ روادید کاری جبلی در ژاپن منقضی شد و او به ناچار خاک ژاپن را ترک کرد و به محل زندگی خود در ساکرامنتوی کالیفرنیا برگشت.

اسکوئر بعد از موفقیت فاینال فانتزی توأمان کار روی دو بازی فاینال فانتزی ۲ و فاینال فانتزی ۳ را شروع کرد. همان‌طور که ساکاگوچی انتظار داشت جبلی به مرور تصور بهتری از بازی‌های نقش‌آفرینی پیدا کرد و روند برنامه‌نویسی بازی به خصوص سر فاینال فانتزی ۳ به مراتب بهتر پیش رفت. این شماره از بازی قابلیت انجام مبارزات به صورت خودکار هم داشت که برای بازکنان خیلی جالب بود. وقتی همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت تاریخ روادید کاری جبلی در ژاپن منقضی شد و او به ناچار خاک ژاپن را ترک کرد و به محل زندگی خود در ساکرامنتوی کالیفرنیا برگشت. با مساعدت مدیران اسکوئر تیم توسعه فاینال فانتزی موقتا به کالیفرنیا رفتند. توسعه‌ی هردو نسخه دوم و سوم بازی فاینال فانتزی در کالیفرنیای آمریکا انجام شد. بعد از عرضه‌ی موفق فاینال فانتزی ۳ جبلی پروژه‌ی جدیدی به اسکوئر معرفی کرد. این بازی برای کنسول سوپر نینتندو (SNES) در نظر گرفته شده بود. نتیجه‌ی کار بازی مشهور Secret of Mana یکی از موفق‌ترین و اسطوره‌ای‌ترین بازی‌های نقش‌آفرینی کنسول سوپر نینتندو بود و این یعنی جبلی با تلاش و کسب تجربه بالاخره توانست به درک درستی از این نوع بازی‌ها برسد طوری که هم بازیکنان هم منتقدان استقبال خوبی از این بازی کردند. ناصر جبلی بعد از این بازی و با اخذ حق امتیاز بازی‌های اسکوئر بازنشسته شد و دوباره به سفر دور دنیا رفت. او این بار برای همیشه دنیای برنامه‌نویسی و بازی‌های رایانه‌ای را ترک کرد. جبلی آخرین بار در ۸ اوت ۱۹۹۸ در گردهمایی دوستداران اپل ۲ که به همت «جان رومرو» برگزار شده بود در انظار حاضر شد. رومرو که خود از طرفداران سرسخت کارهای جبلی است با تلاش زیاد رضایت او را برای قبول دعوت در این مراسم جلب کرد و یک مصاحبه‌ی به‌یادماندنی با او انجام داد.

ناصر جبلی از آن پس حضور دیگری در رسانه‌ها نداشته؛ او هنوز در کالیفرنیا و در شهر ساکرامنتو زندگی می‌کند و دوستی خود را با ساکاگوچی و اعضای تیم اسکوئر حفظ کرده.

آیا پیش‌تر نام جبلی را شنیده بودید؟ در مجموع زندگی حرفه‌ای او را چطور ارزیابی می‌کنید؟ به نظرتان موفق بوده؟ فکر می‌کنید چرا بعد از مدتی دست از کار کشید و از دنیای بازی‌های رایانه‌ای فاصله گرفت؟ به نظر شما تفاوت ناصر جبلی با آن همه استعداد با کسانی مثل شیگرو میاموتو چیست که امروز صحبتی از اولی نیست ولی دومی هنوز هم در حرفه‌اش تاثیرگذار است؟[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

می‌گوید میان شهرت و ثروت قطعا دومی را انتخاب می‌کند؛ چراکه شهرت چیزی جز رنج و اذیت به همراه ندارد. با برنامه‌ی تخت گاز بی‌بی‌سی مشهور شد ولی طرز بیان و اخلاق تند کار دستش داد و آخر سر از این شبکه اخراج شد.

بیوگرافی جرمی کلارکسون؛ مجری سابق تخت‌گاز، گستاخ ولی محبوب

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]می‌گوید میان شهرت و ثروت قطعا دومی را انتخاب می‌کند؛ چراکه شهرت چیزی جز رنج و اذیت به همراه ندارد. با برنامه‌ی تخت گاز بی‌بی‌سی مشهور شد ولی طرز بیان و اخلاق تند کار دستش داد و آخر سر از این شبکه اخراج شد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]می‌گوید میان شهرت و ثروت قطعا دومی را انتخاب می‌کند؛ چراکه شهرت چیزی جز رنج و اذیت به همراه ندارد. با برنامه‌ی تخت گاز بی‌بی‌سی مشهور شد ولی طرز بیان و اخلاق تند کار دستش داد و آخر سر از این شبکه اخراج شد. برنامه‌اش به زبان‌های زیادی دوبله شد ولی هم‌زمان ملت‌ها و اقشار زیادی را رنجاند: آلمانی‌ها، آمریکایی‌ها، رومانیایی‌ها، مکزیکی‌ها، کارمندان دولت، رانندگان کامیون و بسیاری دیگر. با این همه هیچ‌گاه محبوبیتش را از دست نداد. در ادامه با زندگی‌نامه‌ی جرمی کلارکسون، موفق‌ترین مجری برنامه‌های مستند همراه Dream Designerباشید.

جرمی چارلز رابرت کلارکسون در ۱۱ آوریل ۱۹۶۰ میلادی در شهر دونکاستر در یورکشایر جنوبی انگلستان به دنیا آمد. خانواده‌ی کلارکسون بیش از ۴۰۰ سال کشاورز بودند اما شرلی مادر جرمی، آموزگار بود و پدرش اِدی هم فروشنده‌ی دوره‌گرد بود. والدین جرمی در کنار شغل‌های اصلی‌شان کسب‌وکار کوچکی هم داشتند و دم‌کن قوری و وسایل بافتنی آشپزخانه می‌فروختند؛ هرچند از این درآمد خاصی کسب نمی‌کردند. به خاطر سختی‌هایی که کشیده بودند خیلی دل‌شان می‌خواست جرمی برای خودش کسی بشود و وقتی که بزرگ شد مثل آن‌ها مشکل مالی نداشته باشد؛ برای همین بدون آن‌که پولی در بساط داشته باشند، او را در بهترین و صد البته گران‌ترین مدرسه‌ی خصوصی شهر ثبت نام کردند. آن‌طور که جرمی از آن‌ها روایت می‌کند تا لحظه‌ی آغاز مدارس هم ایده‌ی خاصی در ذهن نداشتند که بتواند هزینه‌های تحصیل او را تامین کند؛ تا این‌که خیلی اتفاقی روزی دو عروسک «خرس پدینگتون» برای بچه‌های خانواده (جرمی و خواهرش جوانا) درست کردند. بچه‌ها خیلی خوش‌شان آمد؛ این اقبال بچه‌ها انگیزه‌ای شد برای آزمایش فروش این عروسک‌ها به مردم. از اقبال بلند این پدر و مادر سرخوش، خرس‌های دست‌ساز آن‌ها بازار خوبی پیدا کرد و در کمتر از چند ماه آن‌قدری پول درآوردند که بتوانند شهریه‌ی جرمی را بپردازند. البته کمی بعد مشکلی به نام «پتنت» سر راه‌شان سبز شد. مایکل باند، خالق شخصیت پدینگتون با این موضوع که کلارکسون‌ها بی‌اجازه آن خرس‌های عروسکی را درست کرده بودند مشکل داشت و آن‌ها تهدید به شکایت کرد. شرلی مادر خانواده که عقلش از باقی بیشتر کار می‌کرد سعی کرد به‌جای درگیر شدن، با باند از سر گفت‌وگو وارد شود و بالاخره هم توانست امتیاز ساخت عروسک‌ها را به دست آورد. جرمی در این باره می‌گوید: «این شروع خوشبختی‌های من بود؛ واقعا همه این که می‌گویند بعضی چیزها «آمد دارد» همین است؛ همه چیز از ۱۳ سالگی من و با خرس‌های پدینگتون شروع شد؛ از آن به بعد بود که توانستم بدون دغدغه‌های مخارج به مدرسه بروم و پیشرفت کنم.»

جرمی در خانواده‌ای به نسبت فقیر به دنیا آمد ولی والدینش با زحمت زیاد او را به مدرسه‌ای گران‌قیمت فرستادند.

جرمی اول به مدرسه «هیل هاوس» بعد «دونکاستر» و سر آخر مدرسه‌ی «رپتون» رفت. خودش تعریف می‌کند که در رپتون واقعا افسرده شده بود و اوضاع اصلا آن طوری نبود که پدرومادرش آرزو داشتند؛ بچه‌های سال بالایی اذیتش می‌کردند؛ زمستان او را در یک استخر یخ زده پرت کرده بودند، غروب‌ها بعد از مدرسه کتکش می‌زدند، مجبورش می‌کردند کفش‌هایشان را با زبان تمیز کند و خلاصه برای آزار جسمی و روحی جرمی هرچه ازشان بر می‌آمد کوتاهی نمی‌کردند [شاید همین برخوردها باعث نوع رفتار جرمی کلارکسون در بزرگسالی شده]. با این وجود رپتون هر بدی‌ هم که داشت یک نکته مثبت هم برای جرمی داشت و آن این‌که در ‌آن‌جا هم‌کلاسی و دوست «آدریات نیوی» و «اندی ویلمن» از تهیه‌کنندگان مجموعه‌ی «تخت گاز» بود، یک دوستی‌ که سال‌ها به درازا کشید و آینده‌ی او را تحت تاثیر قرار داد.

جرمی کلارکسون اولین بار وقتی فقط ۱۲ سال داشت به بی‌بی‌سی رفت. در رادیو صداپیشگی نقش «آتکینسون» از شخصیت‌های یک رمان معروف را انجام داد. البته این فعالیت اولیه دوام زیادی نداشت و با خاتمه پخش این داستان پایان یافت.

خشونت‌های مدرسه تاثیر خود را از همان دوران تحصیل آشکار کرد؛ کلارکسون می‌گوید: «وقتی به مدرسه می‌روی ناگهان متوجه می‌شوی که می‌توانی کارهای نادرست را بی‌آن‌که با توبیخ والدینت مواجه شوی انجام دهی؛ حالا این وسط یکی از معلم‌ها هم بفهمد که چه اعجوبه‌ی خرابکاری هستی؛ خوب بفهمد چه اهمیتی دارد؟!» یکی از هم‌کلاسی‌های جرمی که خودش هم بعدا روزنامه‌نگار بزرگی شد می‌گوید: «در عالم کودکی نمی‌توانی حدس بزنی که چه کسی وقتی بزرگ شد مشهور و مهم می‌شود؛ اگر آن زمان به من می‌گفتید جرمی کلارکسون روزی تا این حد در سراسر جهان شناخته‌شده می‌شود هرگز باورم نمی‌شد.»

جرمی همیشه در مدرسه به عنوان یک بچه‌ی شر شناخته می‌شد که البته درسش خوب بود.

البته جدای از شیطنت‌های کودکی، درس جرمی خوب بود و افتادن در کارش نبود، هرچند همیشه سر نمره‌ی انضباط داستان داشت؛ سیگار می‌کشید، از سر کلاس‌ها در می‌رفت و خلاصه در انجام دادن کارهایی که مناسب سنش نبود هرچه می‌توانست تلاش می‌کرد؛ آخر سر کاسه صبر مسئولان مدرسه به سر آمد و قبل از این‌که سال دوازدهم را شروع کند از او خواستند که مدرسه را ترک کند یعنی به عبارتی اخراجش کردند. بعد از این اتفاق دیگر مدرسه‌ای در کار نبود و جایی نداشت که وقتش را بگذراند برای همین به کمک پدرومادرش رفت و در کسب‌وکار خانوادگی‌اش مشغول شد. می‌گوید: «خیلی با هم جور نبودیم؛ ولی می‌دانستم بالاخره یک اتفاق خوب در زندگی‌ام خواهد افتاد؛ این چیزی بود که همیشه به آن اعتقاد داشتم.»

یک روز که داشت در خیابانی پرسه می‌زد با مدیر روزنامه‌ی محلی مواجه شد که از قضا آشنای خانوادگی هم بودند؛ او از کار و بار جرمی جویا شود؛ وقتی ماجرای اخراج شدنش را شنید گفت که «تو باید روزنامه‌نگار شوی». کلارکسون کمی بعد در مصاحبه شغلی مجله  «ادورتایزر روثرهام» حاضر شد و موفق شد استخدام شود. آن‌طور که می‌گوید این شغل به جاهای خوبی انجامید و از پس آن فعالیت‌های جرمی بیشتر شد. ظاهرا روزمه‌ای که خود او فرستاده [همان‌طور که انتظار هم می‌رفت] به درد نمی‌خورده با این حال به خاطر این‌که پدر بزرگش (او پزشک محله هم بوده) در جریان جنگ جهانی دوم اولین فرزند سردبیر را به دنیا آورده بوده درخواست استخدام کلارکسون پذیرفته شده.

هرچند او امروز روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی به‌نامی است ولی به اذعان خودش آن زمان در روزنامه‌ی محلی واقعا فاجعه بود و مدام خرابکاری بار می‌آورد؛ یک بار وقتی از دفتر روزنامه با فردی تماس گرفته بود کاملا یادش رفت که اصلا برای چه زنگ زده؛ یک بار دیگر هم به خاطر سر‌به‌سر گذاشتن با یکی از همکاران خانمش مورد توبیخ و سرزنش قرار گرفت.

جرمی ابتدا یک خودروی مینی زرد رنگ داشت.

کلارکسون که حالا از طرفداران پروپاقرص تیم فوتبال چلسی است روزگاری اصلا به فوتبال علاقه نداشت: «قدیم‌ها می‌گفت همه مسابقات به جز مسابقات اتومبیل‌رانی به درد نمی‌خورند؛ فوتبال هم یک کار احماقانه است که چند تا مرد گنده می‌افتند دنبال یک توپ و الکی این ور و آن ور می‌روند. معلوم نیست کی این طرز نگاهش تغییر کرد.» با این همه یک چیز ثابت و تغییرناپذیر درباره‌ی او عشق وافرش به خودروها و رانندگی است. همکارش تعریف می‌کند وقتی می‌خواسته اولین بار ماشین بخرد جرمی ماشین خودش را «مینی» زرد بود به او فروخته است.

کلارکسون همیشه روحیه‌ی خاص و از منظر بسیاری بی‌ادب خود را حفظ کرد؛ بعدها که برای بی‌بی‌سی کار می‌کرد همین موضوع دردسرساز شد. در سال ۲۰۱۱ بیشتر از ۲۰ هزار شکایت از بی‌بی‌سی صورت گرفت، همگی به خاطر این‌که کلارکسون در یکی از برنامه‌هایش هرچه دلش خواست به کارکنان دولتی گفت: «واقعا دلم می‌خواد خفه‌شون کنم. باید ببرم‌شون بیرون و گردن‌شون رو جلوی خونواده‌شون بزنم.» او در طول زندگی حرفه‌ایش از این رفتارها زیاد داشت و هیچ‌وقت هم ابراز پشیمانی نکرد.

کلارکسون بعدا از ادورتایزر خارج شد و به «روچدیل آبزرور» رفت؛ آن‌جا خیلی دوام نیاورد و سپس در «وولورهمپتون اکسپرس» و بعد در «ستار» کار کرد؛ ولی آخر سر متوجه شد این شکل روزنامه‌نگاری به درد او نمی‌خورد و راضیش نمی‌کند. روزی که «ستار» را ترک کرد یک راست به خانه رفت و ماجرا را برای نامزدش تعریف کرد: «اون لحظه می‌دونستم که دیگه باید برم؛ چون وقتی میز اداری جدید دفتر آن‌قدر برات مهم می‌شه که اصلا بهش اشاره کنی یعنی کارت تمومه باید سریع بقچه‌ات رو جمع کنی و تا می‌تونی دور بشی.»

جرمی به دنبال کار جدید به جنوب انگلستان رفت: «دیگر نمی‌توانستم برای کسی کار کنم. من در فولهام در جنوب غربی لندن زندگی می‌کردم، جایی که هرکس برای خودش یک کسب‌وکار کوچک دارد؛ یکی مغازه انتشاراتی، دیگری کفاشی و… فکر کردم من هم باید کسب‌وکاری مثل این‌ها داشته باشم برای همین به مغزم فشار آوردم تا ایده‌ای، چیزی دست‌وپا کنم و کاری راه بیندازم.»

کلارکسون جوان در یک جشن عروسی

کلارکسون بعد از مدتی به این نتیجه رسید حالا که می‌خواهد کار شخصی راه بیندازد بهتر است با محوریت علاقه‌اش باشد تا از آن لذت ببرد؛ این شد که شرکت خودش، «آژانس خبری موتوری» (Motoring Press Agency) را راه انداخت. هدف این بود که به طور تخصصی به بررسی و واکاوی خودرو و اخبار مربوط به آن بپردازد. از تاسیس این شرکت به بعد او پیوسته در زمینه‌ی نشریات و رسانه‌های مربوط به خودرو فعالیت کرد و به عقیده‌ی بسیاری «روزنامه‌نگاری خودرو» را به معنای امروزی آن به وجود آورد.

روزی در سال ۱۹۸۷ وقتی برای پوشش خبری پرده‌برداری از یکی از محصولات سیتروئن رفته بود با «جان بنتلی» یکی از اعضای پشت صحنه‌ی برنامه‌ی قدیمی «تخت گاز» بی‌بی‌سی هم‌کلام شد و یک آشنایی مختصر شکل گرفت. بنتلی می‌گوید: «او همانی بود که دنبالش بودم؛ یک نویسنده عشق ماشین که می‌توانست مشخصات خشک و فنی خودروها را به صورتی جالب و باحال توضیح دهد. کلارکسون پر از ایده‌های جذاب بود و بر خلاف مجریان مشهور آن زمان مثل بچه مدرسه‌ای‌ها لباس می‌پوشید و حرف می‌زد. این چیزها برای من مهم نبود حتی بعدا هم که متوجه شدم در مدرسه چه شرّی بوده باز هم اهمیت ندادم چون یقین داشتم او دقیقا به درد این کار می خورد.»

چند ماه بعد وقتی بنتلی به عنوان تهیه‌کننده برنامه انتخاب شد توانست از کلارکسون یک آزمایش صحنه بگیرد؛ این آزمایش با یک دستگاه رنج‌روور در جاده انجام شد: «جرمی سریع به دل‌ها نشست، چون بامزه بود؛ حتی مدیران بی‌بی‌سی هم از او خوش‌شان آمد.»

اجرای او به هنگام تست خودروها از همان اول به دل مدیران بی‌بی‌سی نشست.

برنامه‌ی «تخت گاز» از سال ۱۹۷۷ در بی‌بی‌سی پخش می‌شد و اولین باری که جرمی کلارکسون در این برنامه حاضر شد سال ۱۹۸۸ بود. او در آن برنامه سوار بر یک خودرو به مزارع کشاورزی روثرهام رفت و حین حرکت حرف هایش را زد، امری که در آن زمان رایج نبود؛ البته خودش معتقد است آن اجرای اولش خیلی خشک و بی‌روح بوده. اما کلارکسون کم‌کم به دوربین عادت کرد و راحت‌تر جلوی آن قرار می‌گرفت و حرف می‌زد؛ بعد هم تیپ و قیافه‌اش را عوض کرد تا به قول خودش باحال‌تر شود؛ شلوار پاچه گشاد و کراوات مرسوم آن زمان را یک باره با شلوار لی و کاپشن بادگیر عوض کرد و تا آخرین حضورش در تخت گاز با همین سر و وضع ظاهر شد. پوشش به کنار، کلارکسون نسبت به بعضی خودروها خیلی جبهه داشت و این برای بی‌بی‌سی دردسرساز بود؛ در مورد فورد اسکورپیو می‌گوید: «از بس این ماشین بدقواره بود مجبور بودیم آرام از پشت به جلو فیلم‌برداری کنیم تا تماشاگر را نترساند! من هم که مجبور بودم هفت دقیقه در مورد خودرویی برنامه بسازم که ارزش هفت ثانیه را هم نداشت.»

جرمی کلارکسون جوان به تدریج توانست با اجرای برنامه‌ی تاپ‌گیر طرفداران زیادی پیدا کند.

به هر صورت مدیران بی‌بی‌سی از خروجی برنامه راضی بودند. در ۱۹۹۸ «چت شو» برنامه‌ی مصاحبه‌ای کلارکسون در بی‌بی‌سی کلید خورد. بی‌بی‌سی این برنامه را با توجه به علاقه‌ی مخاطبان به صحبت کردن کلارکسون ساخته بود؛ این برنامه باعث شد افزایش شهرت و محبوبیت او شد ولی باز تغییری در نوع سخن گفتنش ایجاد نکرد؛ به تراجنسیتی‌ها توهین کرد، طرفداران حقوق زنان را مسخره کرد و به معنای حقیقی کلمه «جرمی کلارکسون» را به نمایش گذاشت.

با همه این تفاسیر برنامه گفت‌‌وگوی کلارکسون در بین مردم محبوب بود؛ شاید نهادها و سازمان‌ها و صنوف و غیره مدام از او و تهیه‌کنندگان برنامه شکایت می‌کردند ولی مردم از اجرای جرمی لذت می‌بردند و برایشان هم مهم نبود او به چه کسی توهین می‌کند. این برنامه تا سال ۲۰۰۰ میلادی ادامه پیدا کرد ولی به دلایل مختلف که البته بخش مهمی از آن همین اعتراضات بود دیگر پخش نشد.

 

کلارکسون در سال ۱۹۹۹ برنامه‌ی تخت گاز را ترک کرد. او از روند برنامه راضی نبود؛ اعتقاد داشت ترفندهایی که برای شگفت‌زده کردن و به هیجان آوردن مخاطب استفاده می‌شود قدیمی شده و تخت گاز با آن شکل ارزش ادامه یافتن ندارد. می‌گفت زمانی وقتی درباره‌ی یک خودرو برنامه می‌ساختیم مردم چند روز درباره‌اش صحبت می‌کردند ولی الان دیگر این طور نیست. با رفتن کلارکسون برنامه تخت گاز به زور تا ۲۰۰۱ پخش شد ولی به خاطر جذاب نبودن برای مخاطب متوقف شد. یک سال بعد به تهیه‌کنندگی «اندی ویلیام» و اجرای اصلی جرمی کلارکسون تخت گاز دوباره روی آنتن رفت. شکل برنامه تغییر کرد و بیشتر به صورت استودیویی و بین تماشاگران اجرا شد و بررسی ضبط‌شده‌ی هر خودرو در آن نمایش داده می‌شد. اولین همکاران او در اجرا «ریچارد هموند» مجری تلویزیونی و «جیسون داو» یک فروشنده‌ی خودرو بود. حضور داو موفق نبود و برای مجموعه دوم برنامه «جیمز می» یک خودرونویس کارکشته جایگزین شد.

تخت گاز با اجرای این سه نفر به سرعت محبوب شد. آیتم‌های جدیدی مثل حضور افراد مشهور، رانندگی آن‌ها در پیست با یک خودروی خوش‌قیمت و البته مصاحبه در استودیو به برنامه اضافه شد. کم‌کم بخش‌های بررسی خودرو، مسابقه با خودروها و سفرهای سه‌نفره کلارکسون، هموند و می دور دنیا چنان مخاطبان را جذب کرد که این برنامه به زبان‌های مختلف دوبله و پخش شد. استوارت لی یکی از کمدین‌های مشهور می‌گوید: «دلیل این‌که این برنامه را دوست دارید رابطه‌ی بین سه مجری آن است که تداعی‌کننده شکل رابطه قدرت بین سه خرس وحشی است»

کمی بعد شخصیت کلاه‌به‌سر و بی‌صدای «استیگ» به عنوان راننده به برنامه اضافه شد. اسم استیک ریشه در دوران مدرسه ویلیام و کلارکسون دارد؛ آن‌ها در مدرسه رپتون به بچه‌های سال اولی استیگ می گفتند. جو جدید باشگاه مانند برنامه جواب داد. تخت گاز نه تنها در بریتانیا بلکه در تمام دنیا محبوب شد. به ۲۱۴ کشور فروخته شد و در سراسر دنیا بیش از ۳۵۰ میلیون مخاطب داشت؛ این برنامه سالانه ۵۰ میلیون پوند عاید بی‌بی‌سی می‌کرد. خود کلارکسون در سال ۲۰۱۲ بابت اعطای حق پخش تبلیغات تخت گاز به شبکه بی‌بی‌سی جهانی ۸٫۴ میلیون دلار گرفت.

محبوبیت برنامه‌ی تخت گاز با حضور جیمز می و ریچارد هموند به یکباره افزایش یافت.

زندگی کلارکسون سر برنامه تخت گاز و خارج از آن جالب است. او در شهرک کوچکی به نام «چیپینگ تاون» زندگی می‌کند. هم‌محلی‌هایش نخست وزیر سابق بریتانیا و همسرش، دیوید و سامانتا کامرون، سردبیر سابق مجله «سان»، ربکا بروکس و الکس جیمز از اعضای گروه موسیقی Blur هستند. رابطه او با همه آن‌ها خیلی نزدیک است تا جایی که دیوید کامرون در سال ۲۰۱۰ و برای مراسم تولد ۵۰ سالگی جرمی لباس استیگ به تن کرد و ویدیوی آن را به او هدیه داد. جرمی کلارکسون از دوران دبیرستان سیگار می‌کشد و همیشه کارزارهایی در مخالفت با ایجاد موانع برای سیگاری‌ها و ممنوعیت سیگار کشیدن در محیط‌های عمومی راه انداخته؛ او از صف اتوبوس متنفر است و به‌شدت با اتحادیه‌ی اروپا مخالف است و در جریان همه‌پرسی اخیر بریتانیا از موافقان خروج این کشور از اتحادیه‌ی اروپا بود.

در بریتانیا گفته می‌شود که او به حزب محافظه‌کار تمایل دارد شاید به خاطر دوستی نزدیک او با دیوید کامرون و در مقابل طعنه‌هایی که بارها به «گوردون براون» نخست وزیر سابق بریتانیا از حزب کارگر زده و حتی یک بار او را «اسکاتلندی احمق یک‌چشم» خطاب کرده؛ البته به خاطر این آخری مجبور به عذرخواهی شد. به هر صورت خود کلارکسون زیاد در مورد مسائل سیاسی اظهار نظر نمی‌کند و هیچ‌وقت به طور رسمی تعلق به هیچ حزبی را اعلام نکرده. محافل بریتانیا بیشتر او را صدای طبقه‌ی متوسط و ناراضی این کشور می‌دانند.

کلارکسون با هم‌صنفی‌هایش هم رابطه‌ی مناسبی ندارد و اصولا برایش همکار و غیر همکار فرقی نمی‌کند و هرکس خلاف میلش صحبت یا کاری کند با برخورد سنگین او مواجه می‌شود. کلارکسون مدت ها است که با پیرز مورگان سردبیر سابق دیلی میرور نزاع دارد و حتی یک بار به خاطر عکسی که از او در مجله‌اش چاپ کرده مورگان را در جشنواره رسمی خبرنگاران بریتانیا با مشت زد.

زندگی حرفه‌ای کلارکسون همیشه پر از چالش و مشاجره بوده است.

فعالیت حرفه‌ای کلارکسون همیشه پر بوده از شکایت، دعوا و مشاجره؛ در سال ۲۰۰۸ بی‌بی‌سی به خاطر این‌که او رانندگان ماشین سنگین را به شکل بدی مسخره کرد صدها شکایت دریافت کرد. در سال ۲۰۱۰ پا را فراتر گذاشت و یک ملت را ناراحت کرد؛ او مکزیکی‌ها را «تن لش‌های بوگندو» خطاب کرد. کار به جایی رسید که حتی مسئولان بی‌بی‌سی مجبور شدند صحبت‌های زننده‌ی او در مورد مردم برمه و آسیای جنوب شرقی را سانسور کنند و جلوی پخش مجدد آن را بگیرند.

در ماه مه ۲۰۱۵ او اعلام کرد که بی‌بی‌سی به او اخطار داده اگر «یک کلمه زننده‌ی دیگر در هرجا و هر زمان» بگوید همکاری را متوقف خواهد کرد. پیشتر در سال ۲۰۱۲ چند باری از کلمات توهین‌آمیز در برنامه تخت گاز استفاده کرد که بعدا مجبورش کردند کتبا عذرخواهی کند؛ هرچند خودش هیچ‌وقت قلبا از گفته‌هایش ابراز پشیمانی نکرد. خودش می‌گوید: «[من با هدف این کار را می‌کنم] چه طور است که خیلی راحت می‌شود ملت‌های محروم ستم‌دیده‌ی دنیا را مسخره کرد و حرف‌های نادرست درباره‌شان زد اما وقتی کار به آمریکایی‌ها و آلمانی‌ها می‌رسد همان کار می‌شود نژادپرستی و توهین به ملت‌ها!»

جرمی کلارکسون دو بار ازدواج کرده؛ بار اول در ۱۹۸۹ با الکساندرا جیمز که چند ماه بیشتر دوام نیاورد. دومین مرتبه با مدیرش «فرنسیس کین» ازدواج کرد. آن‌ها صاحب سه فرزند هستند. البته ازدواج دوم او هم فراز نشیب زیادی داشت و در سال ۲۰۱۴ به طلاق انجامید.

کلارکسون که ‌حالا ۵۵ سالگی را هم رد کرده درست مثل روز اول جنجالی است. این‌که تیزی حرف‌های او از نادرستی است یا حقیقت نظرات متفاوت است. خودش می‌گوید: «دلم می‌خواست آدم بهتری بودم. کاش می‌توانستم نسبت به مردم و چیزهای دیگر مهربان‌تر باشم. ولی خوب بعضی وقت‌ها در کوران صحبت زمانی که شاید زیادی قهوه نوشیدی و در استودیو هستی چیزی خراب می‌شود تو هم یک حرفی می‌زنی و همه می‌خندند ولی کسی نمی‌داند در دلت چه می‌گذرد. این ناراحتی را به خانه می‌بردی و بالاخره یک جا خودش را نشان می‌دهد.»

عاقبت همه‌ی دردسرهایی که کلارکسون درست کرد اخراج از بی‌بی‌سی بود و کریس‌ایوانز (راست) در تاپ‌گیر جایگزین او شد.

بالاخره بعد از سال‌ها اجرای برنامه تخت گاز و علی‌رغم اخطار نهایی مسئولان شبکه کلارکسون با تهیه‌کننده‌ی برنامه درگیر می‌شود و او را با مشت می‌زند. این اتفاق کاسه صبر مدیران بی‌بی‌سی را لبریز می‌کند و عذرش را می‌خواهند. در پی اخراج جرمی کلارکسون دو همکار او هموند و می هم استعفا می‌کنند و برنامه‌ی تخت گاز مجریان اصلی و محبوب خود را از دست می‌دهد. در جریان این اتفاق نامه‌ها و درخواست‌های زیادی چه از جانب مردم چه سیاسیون از بی‌بی‌سی شد حتی عده‌ای هکر این شبکه را به هک تهدید کردند ولی هیچ‌کدام در تصمیم مدیران بی‌بی‌سی تغییری ایجاد نکرد.

یکی از منتقدان مطرح سینما و تلویزیون بریتانیا که دوستی نزدیکی با کلارکسون دارد گفت: «بی‌بی‌سی قدر کلارکسون را ندانست؛ او برای دشمنش کار می‌کرد. آن‌ها وقتی مادر جرمی مرد یا حتی وقتی بیمار بود هیچ کمکی بهش نکردند.» دیوید کامرون هم در دفاع از او گفت: «من امیدوارم مسئولان بی‌بی‌سی و سازندگان تخت گاز به نحوی مشکل را در داخل حل کنند چراکه او یکی از استعدادهای بزرگ کشور است و میلیون‌ها انسان از جمله فرزندان خود من را شاد و سرگرم می‌کند حیف است که برنامه‌ی بزرگی مثل تخت گاز و فرد بزرگی مثل کلارکسون را از دست بدهیم.»

جرمی کلارکسون و همکارانش پس از خروج از تاپ‌گیر به آمازون آمده‌اند و برنامه‌ی گرند‌تور را اجرا می‌کنند.

بعد از این ماجرا شرکت آمازون آمریکا به سراغ او و دو همکارش رفت و در ۳۰ ژوئیه‌ی ۲۰۱۵ اعلام کرد که طی قراردادی با آن‌ها توافق کرده یک برنامه‌ی تلویزیونی با موضوع خودرو ساخته شود. این برنامه با نام «The Grand Tour» در Amazon Video پخش می‌شود و از ابتدای کار توانسته مخاطبان زیادی جلب کند. شبکه‌ی بی‌بی‌سی هم سعی کرد با تغییر مجری، برنامه تخت گاز را ادامه دهد ولی تا کنون موفق به جلب نظر مردم نشده.

فکر می‌کنید تخت گاز بدون سه مجری بامزه‌اش می‌تواند دوباره به دوران اوج برگردد؟ نظرتان درباره جرمی کلارکسون چیست؟ آیا او را یک انسان بی‌ادب می‌دانید که از فضای طنز برای توهین به دیگران سو‌ء استفاده می‌کند یا فکر می‌کنید او حرف دل مردمی را می‌زند که جرأت بیانش را ندارند؟[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

عاشق برنامه‌نویسی بود؛ برنامه‌نویس خوبی هم بود، حتی بازی هم می‌نوشت؛ با همه‌ی این اوصاف در دانشگاه رشته‌ی تجارت را انتخاب کرد؛ موقع فارغ‌التحصیلی تصمیم گرفت دوباره به برنامه‌نویسی بازگردد ولی به توصیه‌ی استادش وارد دنیای تجارت با محوریت نرم‌افزار شد.

بیوگرافی مارک بنیوف؛ برنامه‌نویسی که تاجر شد

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]عاشق برنامه‌نویسی بود؛ برنامه‌نویس خوبی هم بود، حتی بازی هم می‌نوشت؛ با همه‌ی این اوصاف در دانشگاه رشته‌ی تجارت را انتخاب کرد؛ موقع فارغ‌التحصیلی تصمیم گرفت دوباره به برنامه‌نویسی بازگردد ولی به توصیه‌ی استادش وارد دنیای تجارت با محوریت نرم‌افزار شد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]عاشق برنامه‌نویسی بود؛ برنامه‌نویس خوبی هم بود، حتی بازی هم می‌نوشت؛ با همه‌ی این اوصاف در دانشگاه رشته‌ی تجارت را انتخاب کرد؛ موقع فارغ‌التحصیلی تصمیم گرفت دوباره به برنامه‌نویسی بازگردد ولی به توصیه‌ی استادش وارد دنیای تجارت با محوریت نرم‌افزار شد. با ایده‌ای که داشت انقلابی در نحوه‌ی عرضه‌ی محصولات نرم‌افزاری به‌وجود آورد. در ادامه با زندگی‌نامه‌ی «مارک بنیوف» (Marc Benioff) شریک‌موسس و مدیر عامل شرکت «سیلزفورس» (Salesforce) همراه Dream Designer باشید.

«مارک راسل بنیوف» در ۲۵ سپتامبر ۱۹۶۴ در سان‌فرانسیسکوی آمریکا به دنیا آمد. پدرش، «راسل بنیوف»، صاحب یک فروشگاه محلی بود و آن‌طور که مارک می‌گوید انسان اخلاق‌مداری بود و اخلاق کاری را از او آموخته. دبیرستان را در مدرسه‌ی «بِرلینگِیم» گذراند و در ۱۹۸۲ دیپلم گرفت. مارک از پیش از متوسطه به رایانه‌ها علاقه داشت و برنامه‌نویسی را خیلی زود یاد گرفت؛ دبیرستانی بود که اولین برنامه‌اش به نام «آموزش شعبده‌بازی» را به قیمت ۷۵ دلار به یک مجله‌ی رایانه فروخت. در پانزده سالگی برای خودش کسب‌وکاری راه انداخته بود و تحت نام Liberty Software برای رایانه‌ی «آتاری ۸-بیت» بازی می‌ساخت و به هم‌سالانش می‌فروخت. کارش آن‌قدر خوب بود که شرکت Epyx پخش بعضی بازی‌های او را بر عهده گرفت: King Arthur’s Heir ،The Nightmare ،Escape from Vulcan’s Isle و Crypt of the Undead.

benioff-8

در ۱۶ سالگی و با پایان دبیرستان از حق پخش آثارش ماهانه ۱٬۵۰۰ دلار درآمد داشت؛ مبلغی که در آن زمان برای تامین هزینه‌های دانشگاه کفایت می‌کرد. مارک علی‌رغم علاقه به برنامه‌نویسی با درک عمیق از روحیات خود، رشته‌ی تجارت را برگزید و در ۱۹۸۶ از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی (USC) لیسانس گرفت. البته در طی تحصیل هیچ‌گاه برنامه‌نویسی را رها نکرد؛ او مدتی (تابستان که دانشگاه تعطیل بود) برای کارورزی به عنوان برنامه‌نویس زبان اسمبلی در بخش مکینتاش شرکت اپل کار کرد و به‌شدت تحت تاثیر فرهنگ کاری شرکت و شریک‌موسس آن، «استیو جابز» قرار گرفت؛ در این باره می‌گوید: «آن تابستان متوجه شدم که چطور یک کارآفرین می‌تواند ایده‌های انقلابی را پی بگیرد.»

بنیوف بعد از فراغت از تحصیل می‌خواست برنامه‌نویسی را به‌طور حرفه‌ای پی بگیرد؛ ولی یکی از استادانش در دانشگاه به او توصیه کرد به دنبال شغلی با محوریت رایانه ولی نه مستقیما برنامه‌نویسی برود؛ چراکه به نظرش مارک بیشتر به درد کارهای تجاری می‌خورد؛ او هم به توصیه‌ی استادش گوش کرد و در بخش خدمات مشتریان شرکت «اوراکل» (Oracle) مشغول به کار شد.

benioff-5

برخلاف تصور، حضور مارک بنیوف در اوراکل دراز‌‌مدت شد و ۱۳ سال تمام به طول انجامید. طی این مدت پیوسته ترفیع می‌گرفت و سمت‌های اجرایی متعددی در فروش، بازاریابی و توسعه‌ی محصولات شرکت داشت. در ۲۳ سالگی به عنوان تازه‌کار برتر اوراکل انتخاب شد و به‌سرعت پیشرفت کرد تا جایی که تنها سه سال بعد به معاونت مدیر عامل ارتقا یافت؛ او با حقوق ۳۰۰ هزار دلار، جوان‌ترین فردی بود که در اوراکل به این سمت می‌رسید. در این ۱۳ سال رابطه‌ی بنیوف با «لری الیسون» (Larry Ellison)، موسس شرکت، بسیار نزدیک شد تا جایی که الیسون به جز مسائل کاری به او رهنمود می‌داد و راهنمایی می‌کرد. این‌دو دوست و همکار، روحیات نزدیکی هم داشتند و سفرهای زیادی با هم می‌رفتند؛ مارک معمولا در قایق‌رانی، تفریح مورد علاقه‌ی لری او را همراهی می‌کرد؛ آن‌ها حتی تعطیلات سال نو را با هم و در کنار خانواده‌هایشان در ژاپن می‌گذراندند.

شرکت «سیلزفورس» (Salesforce) نرم‌افزارهای مدیریت ارتباط با مشتری (CRM) تولید می‌کند و آن‌ها را به‌صورت نرم‌افزار ‌تحت وب و در قالب سرویس به فروش می‌رساند.

اما ۱۳ سال کار در یک‌جا و درجا زدن چیزی نبود که بنیوف را تا ابد راضی نگه دارد؛ چراکه به هر حال مالک اصلی شرکت، الیسون بود و خود او مدیریت امور را بر عهده داشت. بنیوف دلش می‌خواست چیزی را خودش از پایه بنا کند و بالیدنش را به تماشا بنشیند؛ برای همین، با چند نفر از مدیران ارشد و قدیمی اوراکل ایده‌هایش را مطرح کرد؛ ایده‌هایی که طی سال‌ها کار در سمت‌های مختلف و مشاهده‌ی کاستی‌ها به‌دست آورده بود؛ آن‌ها هم موافقت کردند و سرانجام در ۱۹۹۹ درست در آخرین سال هزاره‌ی دوم، «پارک هریس»، «دیوید مولنوف» و «فرانک دومنگز» به رهبری مارک بنیوف شرکت «سیلزفورس» (Salesforce) را با تمرکز بر محصولات نرم‌افزاری تاسیس کردند. این شرکت نرم‌افزارهای مدیریت ارتباط با مشتری (CRM) تولید می‌کند و آن‌ها را به‌صورت «نرم‌افزار به عنوان یک خدمت (SaaS)» به فروش می‌رساند. تا دهه‌ی ۹۰ میلادی بیشتر شرکت‌های نرم‌افزاری مانند خود اوراکل، محصولات خود را به‌صورتی می‌فروختند که خریداران (بالاخص شرکت‌ها و موسسه‌ها) برای استفاده، ناگزیر بودند آن نرم‌افزارها را در سرورهای خود نصب کنند؛ ایده‌ی بزرگ موسسان سیلزفورس این بود که در چنین شرایطی، نرم‌افزارهای تجاری خود را به‌نحوی در اختیار مشتری قرار دهند که بتواند با یک مرورگر وب به آن دسترسی داشته باشد؛ البته شاید امروز با فراگیر‌شدن نرم‌افزارهای تحت وب، این ایده چندان هم عجیب و استثنایی به نظر نرسد ولی در آن زمان تحول بزرگی در صنعت نرم‌افزار به‌وجود آورد که شاید ماحصل آن به شکلی این شد که مایکروسافت محافظه‌کار هم مجموعه‌ی نرم‌افزارهای آفیس خود را به همین شکل عرضه کند. در اوایل تاسیس سیلزفورس، لری الیسون از فعالیت‌های بنیوف حمایت کرد و به او اجازه داد ۶ ماه به صلاح‌دید خودش وقت خود را بین اوراکل و سیلزفورس تقسیم کند؛ حتی ۲ میلیون دلار از سرمایه‌ی شخصی‌اش را به این شرکت تازه‌تاسیس تزریق کرد و عضو هیات مدیره‌ی آن هم شد. اما به‌مرور رابطه‌ی این دو دوست قدیمی شکراب شد؛ بنیوف متوجه شد هدف اصلی الیسون از همکاری با او و عضویت در هیات مدیره، کسب اطلاع از اسرار و ایده‌های آن‌ها بوده؛ حتی کمی بعد فهمید اوراکل در غیاب او در حال توسعه‌ی یک محصول برای رقابت با سیلزفورس است. بنیوف بعد از این اتفاق‌ها تلاش کرد به‌صورت مسالمت‌آمیز الیسون را به ترک هیات مدیره مجاب کند، ولی او موافقت نکرد و خواست اخراجش کنند تا با این روش و حفره‌ی قانونی بتواند سهام خود در سیلزفورس را حفظ کند. نزاع این دو دوست قدیمی به رسانه‌هایی کشیده شد که تا چندی پیش داستان تفریح‌های گران‌قیمت‌شان را نقل می‌کردند.

benioff-3

همان‌طور که در تصویر می‌بینید در تبلیغات سال ۲۰۰۱ سیلزفورس، جنگنده‌ی مدرن این شرکت هواپیمای قدیمی نرم‌افزار با رنگ قرمز که نماد اوراکل است را سرنگون می‌کند.

شرکت سیلزفورس از بحران موسوم به «حباب دات‌کام» جان سالم به در برد و مسیر رشد را به‌‌سرعت پیمود طوری‌که به‌زودی به یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌ها در بازار رایانش ابری بدل شده و در بعضی زمینه‌ها رقیب مایکروسافت معظم شد. این شرکت در ژوئن ۲۰۰۴ با نماد CRM وارد بورس نیویورک و ارزش آن خیلی زود به بیش از ۱۱۰ میلیون دلار رسید؛ هر سهم به ارزش ۱۱ دلار؛ امروز هر سهم این شرکت بیش از ۷۲ دلار خریدوفروش می‌شود.

جالب است بدانید «پائول پولسی»، همسر «نانسی پولسی» رئیس سناتورهای دموکرات سنای آمریکا، یکی از اولین سرمایه‌گذاران و خریداران سهام سیلزفورس بود که از همین طریق ثروت زیادی به‌دست آورد. سیلزفورس در ابتدا تنها به عنوان یک سرویس برای فروشندگان شروع به کار کرد اما حالا علاوه بر CRM در زمینه‌های دیگری از جمله بازاریابی و حتی تجزیه-تحلیل ترافیک فعالیت می‌کند.

benioff-7

سیلزفورس در سال‌های بعد تحت رهبری بنیوف شرکت‌های زیادی را در خود ادغام کرد و حوزه‌ی فعالیتش را گسترش داد. در آوریل ۲۰۰۶ شرکت «سندیا» را به قیمت ۱۵ میلیون دلار خرید و بعدا نام آن را به «فورس دات کام موبایل» تغییر داد. در آگوست همان سال شرکت «کیدن» را هم خرید. در سال ۲۰۰۷ هم دو شرکت «کن لِت» و «کورال» را به زیر مجموعه‌ی خود افزود که حالا هر کدام به‌ترتیب با نام‌های «سیلزفورس آیدیاز» و «سیلزفورس کانتنت» شناخته می‌شوند. یک سال بعد در ۲۰۰۸ میلادی با شرکت «اینسترانت» وارد مذاکره شد و آن را هم به مالکیت خود در آورد؛ این شرکت هم حالا با نام «سیلزفورس نالج» مشهور است. خریدهای بنیوف به منظور تقویت بنیه‌ی شرکتش همین‌طور ادامه یافت؛ در سال ۲۰۰۹ شرکت‌های «گروپ اِسویم» و «اینفرماورز» را تملک کرد و نام‌شان را به «سیلزفورس چتر» و «ویژوال ورک‌فلو» تغییر داد. در سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ هم چند شرکت دیگر را به مجموعه‌ی خود اضافه کرد.

زیرشاخه‌های اصلی شرکت سیلزفورس در سه کشور قرار دارند. یکی زیرشاخه‌ی شرکت در سوئد است که بازارهای اروپا، خاورمیانه و آفریقا را پوشش می‌دهد. زیرشاخه مستقر در کشور سنگاپور نیز کشورهای آسیایی و حوزه اقیانوس آرام را اداره می‌کند. بازار ژاپن هم به خاطر شرایط خاص آن مستقلا از طریق زیرشاخه این کشور گردانده می‌شود.

سیلزفورس در شهرهای بزرگ جهان از قبیل تورنتو، نیویورک، لندن، سیدنی، سان‌ماتئو شعبه‌هایی دایر کرده و خدماتش را به ۱۶ زبان مختلف و برای قریب به ۱۰۰ هزار مشتری در سراسر جهان ارائه می‌کند. تا زمانی که «استیو بالمر» (Steve Ballmer) بر مسند مدیریت مایکروسافت بود، رابطه‌ی این شرکت با سیلزفرس در رقابت و دشمنی سخت خلاصه می‌شد، تا جایی که بنیوف و بالمر، بدون هیچ‌گونه پرده‌پوشی در مجامع عمومی از رقابت‌های سیاه و بعضا ناسالم خود می‌گفتند و هر کدام می‌کوشیدند تا کسب‌وکار دیگری را مختل کند.

benioff-2

اما با روی کار آمدن «ساتیا نادلا» (Satya Nadella) این رابطه‌ی سرد و خشن، ۱۸۰ درجه چرخید و حتی بنیوف، نادلا را در چند مصاحبه، دوست نزدیک خود خطاب کرد. طی این مدت دو مدیرعامل تلاش کردند در مواردی که در رقابت نیستند، همکاری کنند. برای مثال اکنون مایکروسافت آفیس به شکل بسیار بهتری با نرم‌افزارهای توسعه‌یافته‌ی سیلزفورس هماهنگ است. البته مایکروسافت یک بار سعی کرد با پرداخت ۵۰ میلیارد دلار، بنیوف را راضی کند سیلزفورس را وا گذارد؛ اما او قیمت پیشنهادی‌اش را ۷۰ میلیارد دلار اعلام کرد و به‌طور کلی مایکروسافت از معامله پس نشست.

بنیوف بیرون از شرکت

زندگی شخصی مارک بنیوف همیشه برای رسانه‌ها جذاب بوده؛ البته خود او هم در سوژه دادن به آن‌ها تبحر دارد؛ مارک عاشق میهمانی دادن‌های بزرگ و پرسروصدا است و معمولا از خوانندگان مشهور هم در این میهمانی‌ها دعوت می‌کند. اگر سریال «بازی تاج‌وتخت» را دنبال کرده باشید پس حتما «دوید بنیوف» (David Benioff)، یکی از خالقان این مجموعه را هم می‌شناسید؛ جالب است بدانید او و مایک با هم فامیل هستند.

مارک بنیوف با آن پیشینه‌ی نرم‌افزاری که از نوجوانی برنامه‌نویسی می‌کرد و شیفته‌ی گجت‌های جدید بود درست مثل «استیو وزنیاک» (Steve Wozniak) یک گیک دوآتشه است. چند وقتی است که او عاشق هولولنز و واقعیت مجازی شده و معتقد است «آینده‌ی پردازش رایانه‌ای» را باید در چنین دستگاه‌هایی جست. بنیوف به دستگاه‌های متصل (در اصطلاح به هر وسیله‌ای که به اینترنت متصل باشد «دستگاه متصل» (Connected Device) گفته می‌شود) هم بسیار علاقه‌مند است و به عنوان یک گیک تمام‌عیار جلوتر از همه از پوشیدنی‌ها (به هر وسیله‌ی الکترونیک که بتوان به نحوی آن را تن کرد در اصطلاح «پوشیدنی» (Wearable) می‌گویند) را امتحان می‌کند؛ تا حالا بارها دیده شده که چند دستبند سلامتی را با هم به دست کرده.

benioff-6

بنیوف یکی از رهبران پیشگام در ایجاد تغییر شناخته می‌شود؛ در سال ۲۰۱۶ مجله «فورچن» نام او را به خاطر تلاش‌هایش در جهت برقراری عدالت در فهرست ۵۰ رهبر برتر جهان قرار داد. همچنین خوانندگان این مجله او را به عنوان تاجر سال انتخاب کردند. بنیوف کمی پیش‌تر در ۱۶ مه ۲۰۱۴ از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی دکترای افتخاری H.L.D اعطا کرد.

او به جز دنیای تجارت در زمینه‌ی نویسندگی هم دستی دارد و از قضا بسیار موفق است. یکی از کتاب‌های تجاری او به نام «در پس ابر» (Behind the Cloud) پرفروش‌ترین کتاب سال ۲۰۰۹ شد. بنیوف هم مانند بسیاری از ثروتمندان در امور خیریه فعال است؛ خودش می‌گوید این دست فعالیت‌ها باید به‌صورت گروهی و بابرنامه باشد. او در سیلزفورس مدلی به نام ۱-۱-۱ را اجرا می‌کرد؛ به این صورت که ۱ درصد از زمان کارمند به‌طور داوطلبانه، ۱ درصد از سود شرکت و ۱ درصد از منابع شرکت پیوسته به امور خیریه اختصاص می‌یابد.

benioff-4

مارک که در دره‌ی سیلیکون به خاطر طرز لباس پوشیدنش (کت‌وشلوار با کتانی جیغ) به فردی هنجارشکن معروف شده گاهی هم وارد سیاست می‌شود.  شرکتی که او روزی بر پایه‌ی یک ایده ساخت امروز بیش از ۴۰ میلیارد دلار ارزش دارد و در بسیاری زمینه‌ها پیشتاز دیگر شرکت‌ها است. این شرکت آن‌قدر زود رشد کرد که زودتر از آن‌چه تصور می‌شد فضای کاری کم آورد؛ برای همین یک آسمان‌خراش عظیم در مرکز سان‌فرانسیسکو ساخت و در آن مستقر شد. مارک بنیوف با «لین کریلیچ» ازدواج کرده و صاحب دو دختر است. مجله‌ی فوربز دارایی او را تا سال ۲۰۱۶ نزدیک به ۴ میلیارد دلار تخمین زده است.

 

به نظر شما بازار و صنعت چقدر ظرفیت دارد که یک نفر بتواند با ایده‌ی خود در آن رشد کند و دیگران را تحت تاثیر قرار دهد؟ فکر می‌کنید اگر مارک بنیوف صرفا به‌سراغ برنامه‌نویسی می‌رفت امروز این حد مشهور و ثروتمند می‌شد؟ و یک سوال قدیمی، با این اوصاف به سراغ علم رفتن بهتر است یا ثروت؟

 

شبکه‌ی اجتماعی مارک بنیوف:

توییتر[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

سید محمود خیامی در دی ماه ۱۳۰۸ در مشهد (طرقبه) به دنیا آمد. پدرش علی‌اکبر خیامی سید بانفسی بود که همیشه شال سبز به کمر می‌بست و بسیار مذهبی بود. شغل او کامیون‌داری و به اصطلاح امروزی در کار ترابری بود.

بیوگرافی محمود خیامی؛ ‌شریک‌موسس ایران‌خودرو، پدر خودروسازی ایران

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]سید محمود خیامی در دی ماه ۱۳۰۸ در مشهد (طرقبه) به دنیا آمد. پدرش علی‌اکبر خیامی سید بانفسی بود که همیشه شال سبز به کمر می‌بست و بسیار مذهبی بود. شغل او کامیون‌داری و به اصطلاح امروزی در کار ترابری بود. [/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]ابتدا با برادرش مکانیکی داشتند ولی با نبوغ ذاتی و به لطف شرایط مساعد زمان، موفق شدند اولین خودروی سواری را در ایران تولید کنند. سنگ بنایی که او گذاشت تا امروز ادامه یافته و ما آن را با نام ایران‌خودرو می‌شناسیم. در ادامه با زندگی‌نامه‌ی محمود خیامی پدر خودروسازی ایران همراه دیجی‌کالا مگ باشید.

سید محمود خیامی در دی ماه ۱۳۰۸ در مشهد (طرقبه) به دنیا آمد. پدرش علی‌اکبر خیامی سید بانفسی بود که همیشه شال سبز به کمر می‌بست و بسیار مذهبی بود. شغل او کامیون‌داری و به اصطلاح امروزی در کار ترابری بود. پدر همیشه آرزو داشت بچه‌هایش کارمند یا به قول آن روزها مواجب‌بگیر دولت شوند؛ برای همین اصرار داشت خوب درس بخوانند و خودش هم پی‌گیر درس‌ومشق بچه‌ها بود. در دهه دوم قرن سیزدهم که کشورهای بیگانه (شوروی سابق، ایالات متحده آمریکا و بریتانیا) ایران را اشغال کرده بودند، منطقه خراسان در تصرف سربازان روس در آمد؛ آن‌ها در سال ۱۳۱۴ کامیون‌های علی‌اکبر را برای جابه‌جایی‌های خود با زور ضبط و حتی گاراژ او را مصادره می‌کنند. دولت مرکزی هم به معنای درست کلمه وجود نداشت تا بشود به جایی شکایت برد. با از دست رفتن بیش‌تر دارایی پدر، زندگی خانواده خیامی به‌سختی می‌گذشت تا با اتمام جنگ پس‌از مدتی روس‌ها مشهد را ترک کردند. ارتش شوروی سابق هرچه در این مدت تصرف کرده بود را هم با خود برد و علی‌اکبر خیامی کامیون‌هایش را از دست داد؛ ولی خوش‌بختانه زمین را نمی‌توانستند با خود ببرند و گاراژ دوباره به او باز گشت. علی‌اکبر آن‌جا را به تعمیرگاه خودرو تبدیل کرد و محمود خیامی که حالا دبیرستانی شده بود و در مدرسه‌ی شاه‌رضای مشهد درس می‌خواند برای راه‌اندازی تعمیرگاه به پدر کمک می‌کرد. سرشان که شلوغ‌تر شد به مدرسه شبانه‌ی رازی رفت تا روزها با پدر کار کند و شب‌ها تحصیل را ادامه دهد. محمود به‌اتفاق برادر بزرگ‌ترش احمد هم درس می‌خواندند هم کار می‌کردند و کار در تعمیرگاه باعث به وجود آمدن علاقه‌ی آن‌ها به خودرو شده بود تا جایی که برای نزدیک شدن به خودروهای گران‌قیمت آن زمان شست‌وشوی خودرو هم انجام می‌دادند. کمی که بزرگ‌تر شدند دونفری در گاراژ پدر تعمیرگاه برادران خیامی را راه انداختند.

محمود و برادرش احمد خیامی

ایران‌ناسیونال

احمد برادر بزرگتر مدتی بعد راهی سفری طولانی مدت برای پیداکردن شغلی تازه در اروپا و امریکا می‌شود. محمود همزمان راهی تهران می‌شود تا مقدمات تاسیس تعمیرگاهی در تهران را هم فراهم کند. همزمان احمد به او اطلاع می‌دهد که در لندن موفق به امضای قراردادی با شرکت تالبوت شده است. تالبوت آن موقع زیر مجموعه‌ی شرکت «روتس اَرو» (Roots Arrow) بود که بعدا به کرایسلر تغییر نام داد. محمود هم در تهران مقدمات تاسیس کارخانه‌‌ای برای مونتاژ خودروی انگلیسی را فراهم می‌کند. کارخانه ایران ناسیونال روز ۱۲ مهرماه ۱۳۴۱ با سرمایه‌ای در حدود ۱۰ میلیون تومان و با هدف مونتاژ و تولید انواع خودرو در خیابان اکباتان تهران متولد شد و از ۲۸ اسفندماه ۱۳۴۲ با تولید اتوبوس شروع به کار کرد. موسسان اولیه این کارخانه علی اکبر خیامی، احمد خیامی، محمود خیامی و خانم‌ها مرضیه خیامی و زهرا سیدی رشتی بودند. قرارداد بین شرکت ایران ناسیونال و تالبوت در سال ۱۳۴۵ نهایی شد. موضوع قرارداد در مورد مونتاژ و ساخت خودرویی که نام انگلیسی آن هیلمن هانتر بود منعقد شد. می‌گویند احمد نام Arrow (نام شرکت مادر) را نپسندید و ترجیح داد اسمی وطنی روی آن بگذارند؛ ساده‌ترین راه معادل‌های اسم انگلیسی بود؛ از بین تیر و خدنگ و پیکان، سومی انتخاب شد و بدین ترتیب خودروی پیکان با آن نماد اسب ارابه‌کش به دنیا آمد. با وارد شدن قطعات از تالبوت انگلستان تولید پیکان در اردیبهشت سال ۱۳۴۶ با ظرفیت ۶۰ هزار دستگاه آغاز شد؛ این تیراژ به تدریج به ۱۲۰ هزار دستگاه رسید و یک سال بعد ۱۳۴۷ مدل دولوکس پیکان تولید شد. در اواخر سال ۱۳۵۱ ، زمانی که همه‌جا صبحت از موفقیت‌های برادران خیامی بود یک خبر باعث حیرت محافل اقتصادی آن زمان شد: «برادران خیامی بعد از سال‌ها همکاری، از هم جدا شدند» . اما آن‌چه این خبر را عجیب‌تر می‌کرد آن بود که کارخانه‌های اتومبیل‌سازی پیکان، اتوبوس‌سازی، مرسدس بنز سهم محمود برادر کوچکتر شد در حالی که احمد نقش اصلی را در تاسیس کارخانه‌های خودروسازی ایفا کرده بود؛ به هر روی این موضوع درون خانواده خیامی فیصله یافت و کسی متوجه چندوچون آن نشد.

یک وانت بار از اولین ساخته‌های کارخانه‌ی ایران‌ناسیونال

محمود خیامی هم که حالا صاحب اختیار مطلق ایران ناسیونال شده بود توانست کار را توسعه دهد. اولین بیلان رسمی که بعد از جدایی دو برادر در بهار ۱۳۵۴ منتشر شد حاکی از موفقیت‌های کم نظیر ایران ناسیونال بود و نشان می‌داد که به صورت بزرگترین کارخانه صنعتی کشور در آمده است. به موجب آمارها، فروش تولیدات ایران ناسیونال در سال ۱۳۵۳ به ۱٫۹ میلیارد تومان رسید و دارایی‌اش متجاوز از یک میلیارد تومان بود. این دارایی برای کارخانه‌ای که ۷ سال قبل با سرمایه‌ای بین ۱۰ تا ۴۰ میلیون تومان آن هم به صورت زمین و ماشین‌آلات تاسیس شده بود یک معجزه به حساب می‌آمد. فقط مالیاتی که کارخانه به دولت پرداخته بود، ۲۵٫۹ میلیون تومان بود. فعالیت محمود خیامی به این حد محدود نمی‌شود. او مبلغ هنگفتی برای ساختن اتومبیل برقی سرمایه‌گذاری کرده بود و مشغول مذاکره با کارخانه مرسدس بنز آلمان برای مونتاژ مرسدس بنز ۱۷۰ هم بود. علاوه بر این‌ها تلاش می‌کرد برای صادرات پیکان و اتوبوس مرسدس بنز بازارهایی در اروپای شرقی و کشورهای همسایه پیدا کند. صادرات این اتومبیل‌ها و اتوبوس‌ها با وجود آن همه سر وصداها مقرون به صرفه نبود، چون قطعات آنها را با ارز معتبر وارد می‌کردند و بعد از مونتاژ در داخل کشور در مقابل ارز نامعتبر شوروی و اروپای شرقی یا معامله پایاپای با کالاهای نامرغوب کشورهای سوسیالیستی صادر می‌کردند. به همین سبب بعد از مدتی به عنوان آن که کارخانه جوابگوی تقاضاهای داخلی نیست جلو صادرات اتومبیل و اتوبوس گرفته شد اما فعالیت ایران ناسیونال در زمینه‌های دیگری ادامه یافت.

در ۱۳۵۳ بهترین مدل پیکان که در ایران معروف به پیکان اونجر است ساخته شد. تالبوت در آن زمان موتور پرقدرت فورد را بر روی پیکان گذاشته بود.  پیکان تا مدت‌ها در بیش از شش مدل تولید شد که پیکان استیشن، دولوکس، کار و جوانان برخی از آن‌ها هستند. در سال ۱۳۵۳ خط تولید وانت شکل گرفت و کارخانه ریخته‌گری و موتورسازی نیز دایر شد تا نسبت به ساخت شش قسمت از موتور پیکان ۱۶۰۰ سی‌سی اقدام کند. جالب است که تولید پیکان پس از یک دهه تولید در انگلستان، در ایران شروع شد. محبوب‌ترین مکانی که بعد از ایران این خودرو در آن تولید یا فروخته شده استرالیا است. خیلی زود خودکفایی در تولید قطعات یدکی در راس برنامه‌های ایران ناسیونال قرار گرفت. بدین ترتیب، شرکت‌های بلبرینگ، پیستون و ایدم تبریز، شرکت ریخته‌گری، شرکت رضای مشهد و چند شرکت دیگر توسط ایران ناسیونال تاسیس شد. در همین سال‌ها، محمود خیامی با کمک گروهی دیگر از سرمایه‌داران ایران، بانک صنعت‌ومعدن و فروشگاه‌های زنجیره‌ای کوروش را هم بنیان گذاشت.

تولید هیلمن‌هانتر تحت نام پیکان سال ۱۳۴۶ رسما در کارخانه ایران‌ناسیونال آغاز شد.

رفتار با کارگران

محمود خیامی عادت داشت گاهی به کارخانه سر بزند و به کارها از نزدیک نظارت کند. در یکی از همین بازدیدها، زمانی که سر ظهر در حیاط کارخانه قدم می‌زد، کارگری را دید که به جای حضور در بوفه، گوشه‌ای نشسته و مشغول خوردن «نان و پنیر و انگور» است. نزدیک شد و علت این کار را از او پرسید: «چرا بوفه نمی‌روی؟» کارگر پاسخ داد که «غذای کارخانه ۱۲ ریال است؛ نان و پنیر ارزان‌تر در می آید! این‌طوری چیزی برای خانواده‌ام جمع می‌کنم.» خیامی با شنیدن این سخنان غمگین شده بود؛ همیشه در مقابل کارمندانش و کسانی که از کار او امرار معاش می‌کردند، احساس مسئولیت می‌کرد. قبلاً هم این احساس مسئولیت را ثابت کرده بود؛ زمانی که دستور داد برای نخستین بار در تاریخ شرکت‌ها و موسسه‌های خصوصی ایران، شرکت او برای همه کارمندانش خانه بسازد و با وام‌های بلندمدت در اختیارشان قرار دهد (مجتمع آپارتمانی معروف به ۱۶ دستگاه). محمود خیامی در حالی‌که سرش را به زیر انداخته بود، لبخندی زد و از کارگر دور شد. از هفته بعد، به دستور مدیرعامل، غذای کارگران در کارخانه‌های او رایگان شد.

علاقه به فوتبال

محمود خيامی از بازيكنان قديمی تيم شاهين بود. علاقه محمود به فوتبال آن قدر بود كه همه مسابقات فوتبال كشور و مسابقات مهم تيم‌های خارجی را پيگيری می‌كرد. كارخانه اتومبيل‌سازی روتس اَرو (سازنده اصلی اتومبيل پيكان) كه از اين علاقه آگاه بود هر وقت مسابقه مهمی بين تيم‌های معروف برگزار می‌شد برای او بليط هواپيما، بليت جايگاه مخصوص مسابقه و رزرواسیون هتل می‌فرستاد و محمود خيامی يكی دو روز به سفر می‌رفت و مسابقات را از نزديک تماشا می‌كرد. عده‌ای از دوستان و همكاران خیامی كه عشق و علاقه او را به فوتبال ديدند تشويقش كردند كه ايران ناسيونال هم يک تيم فوتبال تاسيس كند. فريدون معاونيان، مهندس معمار صاحب نام كه از آغاز با خيامی‌ها همكاری داشت و قسمت اعظم كارخانه‌های ايران ناسيونال و كارخانه‌های جنبی آن را در تهران، مشهد و اصفهان ساخته در اين باره می‌گوید: «ما به  محمود گفتيم بيشتر باشگاههای فوتبال معروف اروپا متعلق به كارخانه‌های اتومبيل‌سازی هستد؛ مانند: يونتوس، فيات ، روتس ، فولكس واگن و…. محمود كه به فوتبال علاقه زيادی داشت پيشنهاد را پذيرفت و ايران ناسيونال باشگاه اقبال را كه به وسيله صنعت‌كاران و تاجيک قهرمانان سابق تاسيس شده بود، خريداری كرد و به توسعه آن پرداخت؛ به اين ترتيب تيم پيكان به وجود آمد» اما موفيقت پيكان كه حتی زمانی قهرمان كشور هم شد وقتی به اوج رسيد كه ستاره‌های تيم شاهين بعد از انحلال آن تيمِ صاحب نام، به پيكان پيوستند.

تیم پیکان در سال ۱۳۴۷

سر بر آوردن رقبا

محمود خیامی تا مدت‌ها چشم از پیکانی که کارگرانش به تولید می‌رسانند بر نداشت. درآمد نفت هم در کشور بالا رفته بود و واردات لجام گسیخته به کشور شروع شده بود. ۴۰ درصد بازار در اختیار خودروهای وارداتی قرار داشت با این حال پیکان در بازار خوب می‌فروخت. هرچه به تولید می‌رساندند در بازار به فروش می‌رسید. کم‌کم محمود به این نتیجه می‌رسد که باید فکری به حال پیکان کند. رقبای او تولید خودروهای جدیدی را شروع کرده بودند. سایپا ژیان را به تولید می‌رساند و جعفر اخوان در کارخانه‌اش (پارس خودرو) آریا، شاهین و بیوک را با همکاری جنرال موتورز امریکا مونتاژ می کرد و بازار را تحت تاثیر قرار داده بود. محمود با این‌که می‌دید مردم حاضرند دو ماه برای تحویل گرفتن پیکان منتظر بمانند تصمیم گرفت فکری برای پیکان کند. او از همان سال در می‌یابد پیکان در سال‌های آینده نمی‌تواند با بقیه خودروها رقابت کند. صنعت اتومبیل سازی روزبه‌روز در حال توسعه است و خیامی که ایران ناسیونال را بنیان گذاشته، نمی‌خواست شرکتش از قافله رقابت عقب بماند؛ از این رو مذاکره با فرانسوی‌ها آغاز می‌شود و پژو ۳۰۵ به عنوان جایگزین پیکان می‌گردد. او رفته‌رفته ایران ناسیونال را آماده خروج پیکان می‌کند ولی به خاطر شرایطی که در کشور بروز می‌کند هیچ‌وقت به این مهم دست نمی‌یابد.

قرار بود ایران‌ناسیونال وارد همکاری با پژو بشود و پژو ۳۰۵ را جایگزین پیکان بکند.

بخشی از فعالیت‌های محمود خیامی که بسیاری را به همراه برادرش احمد انجام داده به این شرح است:

۱ – کارخانه لاستیک‌سازی بریجستون ایران

۲ – شرکت پیستون‌سازی ایران

۳ – کارخانه پولی رنگ (تولیدکننده رنگ اتومبیل)

۴ – کارخانجات رضا در مشهد برای تولید سپر و رینگ اتومبیل (قطعات اتومبیل حال حاضر)

۵ – کارخانه جوش اکسیژن در مشهد با سهم ۲۵ درصدی ایران ناسیونال

۶ – کارخانه ایدم در تبریز برای تولید موتور

۷ – کارخانه فنرسازی در جاده کرج

۸ – کارخانه تولید شن ریخته‌گری

۹ – کارخانه تولید موتور اتومبیل برای تولید قسمت‌هایی از سیلندر و رینگ و پیستون اتومبیل

۱۰ – هنرستان مدرسه صنعتی ایران ناسیونال برای تربیت تکنسین در جاده قدیم کرج

۱۱ – هنرستان بزرگ صنعتی مشهد

۱۲ – بیمارستان بزرگ در مشهد که نیمه کاره ماند

۱۳ -مرکز مبارزه با سرطان در خیابان کوهسنگی مشهد

بازدید حاکم دبی از کارخانه‌ی ایران‌ناسیونال در سال ۱۳۵۳

شروع از نو

محمود خیامی بعد از ترک ایران به دلیل سابقه خوبی که در همکاری با شرکت مرسدس بنز آلمان داشت، از این شرکت اعتبار گرفت و در خارج از کشور، کارش را به عنوان فروشنده از صفر آغاز کرد. به دلیل نبوغ اقتصادی، این بار هم موفق شد و اکنون خانواده او، یکی از نمایندگی های فروش مرسدس در انگلیس و آمریکا را در اختیار دارند. او با ثروتی که از فروش مرسدس در آمریکا به دست آورد، شروع به ساخت مدرسه در مناطق روستایی استان خود (خراسان) کرد و آن‌قدر به این کار ادامه داد تا به یکی از بزرگ‌ترین مدرسه‌سازان تاریخ کشور تبدیل شد. خیامی در سال‌های گذشته نه‌تنها ۱۱۰ مدرسه به نام امام علی(ع) در روستاهای استان خراسان ساخته، بلکه هشت مجموعه بزرگ آموزشی نیز به نام ثامن‌الائمه در مشهد احداث کرده است. او ساخت هجده مجموعه کارودانش را در استان خراسان به پایان رسانده که چندین میلیارد تومان هزینه دربرداشته است. خیامی بخشی از ثروت خود در انگلستان را نیز صرف برگزاری همایش‌هایی برای گفتگو میان پیروان اسلام و مسیحیت کرده است؛ بخش دیگری از ثروتش هم به خرید اشیای عتیقه ایرانی در حراجی‌های بین‌المللی اختصاص یافته و بالاخره او، اکنون یکی از یاری‌رسانان به برنامه های فرهنگی ایرانیان در خارج از کشور است. هم‌چنین مدیریت بنیاد خیامی را هم که خود در سال ۲۰۰۰ میلادی تاسیس کرده بر عهده دارد. این بنیاد در کنار فعالیت‌های خیریه در زمینه‌های بهداشت، کودکان و پناهندگان، در زمینه گفتگوی بین ادیان نیز برنامه‌های زیادی دارد.

خیامی به واسطه‌ی فعالیت‌های زیادی که در بریتانیا انجام داده بارها مورد تقدیر قرار گرفته و نشان‌های مختلفی دریافت کرده از جمله: CBE «فرماندهِ رتبۀ امپراتوری بریتانیا»، نشان KSS یا «سنکت سیلوستر» (نشان رتبه پنجم کلیسای کاتولیک) و همچنین «Royal Order of Francis I»

به نظر شما چه عواملی در به موفقیت رسیدن محمود خیامی موثر بودند؟ چه‌طور او و برادرش توانستند با کم‌ترین تجربه به کارآفرینانی توانمند بدل شوند؟ آیا امروز کارآفرینی مانند خیامی در کشور می‌شناسید؟[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

بیوگرافی مریم میرزاخانی؛ ملکه ریاضی ایران، برنده جایزه فیلدز

بیوگرافی مریم میرزاخانی؛ ملکه ریاضی ایران، برنده جایزه فیلدز

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]بیوگرافی مریم میرزاخانی؛ ملکه ریاضی ایران، برنده جایزه فیلدز[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]تقریبا همه معلمان و استادانش می‌دانستند که آینده‌ی پرشکوهی در انتظار اوست؛ در المپیاد جهانی ریاضی با نمره کامل مدال طلا گرفت، در ۳۱ سالگی استاد تمام یکی از برترین دانشگاه‌های جهان شد و سرآخر برترین مدال ریاضیات جهان را برد. با زندگی‌نامه‌ی «مریم میرزاخانی» ریاضی‌دان برجسته‌ی ایرانی همراه باشید.

مریم میرزاخانی در ۱۳ام اردیبهشت ۱۳۵۶ (۳ام مه ۱۹۷۷) در تهران به دنیا آمد. پدرش احمد میرزاخانی یک مهندس برق شناخته‌ شده بود و ریاست هیأت مدیره مجتمع آموزشی نیکوکاری «رعد» را بر عهده داشت. مریم سومین فرزند خانواده میرزاخانی است. او دو برادر و یک خواهر بزرگ‌تر هم دارد. پدرش در مصاحبه با مجله دانستنی‌ها می گوید اوایل هیچ فرقی با بقیه هم سن و سال‌هایش نداشت: «مریم مثل همه بود. درس خواند و بالا رفت. با کوشش و تلاش. زندگی روزمره‌اش هم ساده، مثل همه، به درس و مشق و مطالعه می‌گذشت.» با اتمام تحصیلات ابتدایی مریم جنگ ایران و عراق هم پایان می‌یابد و او با شرکت در اولین دوره جذب استعدادهای درخشان وارد دبیرستان فرزانگان تهران (زیر نظر سمپاد) می‌شود. مادرش در تمام دوران تحصیل و حتی بعدها در کار و زندگی، مهم‌ترین و استوارترین حامی و مشوق اوست.

آن‌طور که پدرش می‌گوید ۱۵-۱۶ ساله که بود می‌دانست که قطعا می‌خواهد ریاضی بخواند و در دبیرستان و دانشگاه ادامه‌اش بدهد. این شد که تصمیم گرفت در المپیاد ریاضی شرکت کند. هرچند خودش داستان را کمی متفاوت تعریف می‌کند: «بچه که بودم دوست داشتم نویسنده شوم. هر داستانی که به دستم می‌رسید و در واقع هر کتابی که به دستم می‌رسید می‌خواندم. اما قبل از آخرین سال حضورم در دبیرستان هیچ وقت فکر نمی‌کردم ریاضی‌دان شوم… برادرم کسی بود که مرا به طور عام به علم علاقه‌مند کرد. او هرچیزی که در مدرسه می‌آموخت، برای من تعریف می‌کرد و فکر می‌کنم اولین خاطره‌ای که از ریاضیات دارم این بود که او مطلبی درباره جمع کردن اعداد ۱ تا ۱۰۰ را که در مجله‌ای خوانده بود، برایم مطرح کرد و این‌که چگونه گاوس با روشی نوآورانه آن را حل کرده بود. این اولین باری بود که از زیبایی یک راه حل ریاضی به شوق می‌آمدم و مجذوب آن می‌شدم. [اما شاید شرکت در المپیاد ریاضی موضوع را تغییر داد]؛ البته وقتی وارد تیم المپیاد ریاضی شدم نمی‌خواستم ریاضی بخوانم، فکر می‌کردم که مهندس شوم ولی بعد با کلاس‌هایی در دانشگاه شریف و برخوردهایی که با بچه‌های سال‌های بالاتر از خودمان داشتیم نه تنها من بلکه بقیه بچه‌هایی که هم‌دوره بودیم هم تصمیم گرفتیم ریاضی بخوانیم.» میرزاخانی در سال‌های ۱۳۷۳ و ۱۳۷۴ (سال سوم و چهارم دبیرستان) از دبیرستان فرزانگان موفق به کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشور شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ میلادی در المپیاد جهانی ریاضی هنگ‌کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی را از آن خود کرد. سال بعد هم (۱۹۹۵) در المپیاد جهانی ریاضی که در کانادا برگزار شد مدال طلا را این بار با نمره کامل (۴۲ از ۴۲) به دست آورد.

مریم میرزاخانی توانست دو سال پشت سر هم در المپیاد جهانی ریاضی مدال طلا بگیرد.

عبادالله محمودیان استاد دانشگاه صنعتی شریف و از مسئولان برگزاری المپیاد ریاضی در گفتگویی پیرامون مریم میرزاخانی که در سالنامه شرق ۱۳۹۳ منتشر شده گفته: «در سال ۱۳۷۲ از دکتر حدادعادل درخواست کردم اجازه دهند ایشان (مریم میرزاخانی) در المپیاد شرکت کنند چون آن زمان فقط سال سومی‌ها امکان شرکت در المپیاد را داشتند و ایشان سال دوم بودند. در نهایت هم انتخاب شدند و سال بعد شرکت کردند و خانم میرزاخانی طی دو بار شرکت در المپیاد جهانی هر دوبار طلا گرفت. در ۳۰ تیر سال ۱۳۷۳ وقتی که از المپیاد برمی‌گشتند دکتر حدادعادل در سرمقاله روزنامه اطلاعات همه این ماوقع را نوشت.» بهرنگ نوحی، استاد ریاضی دانشگاه کویین مری لندن، وقتی مریم میرزاخانی دوم دبیرستان بود در یک دوره حل مساله المپیاد به او و چند نفر دیگر درس می‌داد: «از همان زمان مشخص بود که مریم میرزاخانی و دوستش رویا بهشتی جزو بهترین‌ها هستند.» به گفته بهرنگ نوحی، مریم میرزاخانی اولین دختری بود که به تیم المپیاد ریاضی ایران راه یافت. مریم میرزاخانی همچنین اولین دختری بود که در المپیاد ریاضی ایران طلا گرفت. اولین کسی که دو سال مدال طلا گرفت و اولین فردی بود که در آزمون المپیاد ریاضی نمره کامل گرفت. میرزاخانی و بهشتی بعدا با هم کتابی تحت عنوان «نظریه اعداد» نوشتند. مریم که عاشق ریاضی بود با پایان دبیرستان، ریاضیات را در دانشگاه صنعتی شریف ادامه داد و دوره‌های لیسانس و فوق لیسانس خود را در این دانشگاه به پایان رساند.

واقعه‌ی سقوط اتوبوس دانشجویان نخبه

در همان دوران تحصیل کارشناسی بود که به همراه تیم دانشگاه شریف برای شرکت در مسابقات ریاضی دانشجویی به اهواز سفر کرد ولی تیم دانشجویان شریف در مسیر برگشت خود از اهواز به تهران دچار حادثه شد. اسفند سال ۱۳۷۶ بود که خبر سقوط به دره‌ی اتوبوس حامل این تیم، متشکل از افردی چون مریم میرزاخانی، ایمان افتخاری و حسین نمازی که همگی نفرات برتر ریاضیات کشور بودند، جامعه ایران را شوکه کرد. در آن فاجعه ۶ دانشجوی شریف شامل آرمان بهرامیان، رضا صادقی – برنده دو مدال طلای المپیادجهانی – علیرضا سایه‌بان، علی حیدری، فرید کابلی، دکتر مجتبی مهرآبادی و مرتضی رضایی دانشجوی دانشگاه تهران که اغلب از برگزیدگان المپیادهای ملی و بین‌المللی ریاضی بودند، جان خود را از دست دادند و در این بین غم سنگینی جامعه ریاضیات ایران را فراگرفت، چرا که فعالان این حوزه می‌دانستند چه استعدادهای درخشانی در آن اتوبوس بودند. خوش‌بختانه میرزاخانی در آن حادثه تنها آسیب دید و یکی از بازماندگان آن شب تاریک ریاضیات ایران محسوب می‌شود.

میرزاخانی در ۳۱ سالگی در دانشگاه استنفورد به عنوان استاد مشغول به تدریس شد.

مریم با پایان دوره فوق لیسانس برای ادامه تحصیل قصد مهاجرت کرد؛ دانشگاه هاروارد بورسیه‌اش کرد و میرزاخانی برای گذراندن دوره‌ی دکترا به ایالات متحده رفت. پدرش در این باره می‌گوید: «مریم رفت آنجا چون رشته تحصیلی‌اش را بهتر می توانست ادامه بدهد. امکان رشدش بیشتر بود. وقتی در این سطح می‌روی حتما امکانات بیشتری هم داری.» پدرش می گوید که با تصمیم رفتن مخالفت نکرده اما آسان هم نبوده: «مخالفت نداشتم اما آدم حتما ناراحت می‌شود. حتی پر زدن یک گنجشک هم آدم را ناراحت می‌کند.» بهرنگ نوحی می‌گوید: «به محض اینکه در هاروارد شروع کرد مشخص بود که کارش خوب است. مشخص بود که تز دکترایش یک تز انقلابی است.»

در سال ۲۰۰۴ با اخذ مدرک دکترای هاروارد به سرپرستی «کورتیس مک‌مولن»، از برندگان جایزه فیلدز، در دانشگاه‌های پرینستون و استنفورد به تدریس مشغول شد. یک سال بعد در سال ۲۰۰۵ نشریه‌ی پاپیولار ساینس آمریکا او را به عنوان یکی از ۱۰ ذهنِ جوان جهان برگزید و تجلیل کرد. میرزاخانی مدتی در پرینستون درس می‌داد ولی بعد به استنفورد رفت و کار تدریس و پژوهش را در آن‌جا پی گرفت. او در شهریور ۱۳۸۷ (اول سپتامبر ۲۰۰۸) و در ۳۱ سالگی به درجه استادی (Professor) این دانشگاه رسید.

فعالیت‌ها و افتخارها

میرزاخانی در سال ۱۹۹۹ میلادی موفق شد راه‌حلی برای یک مشکل ریاضی پیدا کند. ریاضیدانان مدت‌های طولانی است که به دنبال یافتن راه عملی برای محاسبه حجم رمزهای جایگزین فرم‌های هندسی هذلولوی بوده‌اند و در این میان مریم میرزاخانی جوان در دانشگاه پرینستون نشان داد که با استفاده از ریاضیات شاید بتوان بهترین راه را به سوی دست یافتن به راه‌حلی روشن در اختیار داشت.

او به همراه ۹ محقق برجسته دیگر در چهارمین نشست ۱۰ استعداد درخشان نشریه پاپیولار ساینس در آمریکا مورد تقدیر قرار گرفت. به نوشته USA Today این فهرست ۱۰ نفره، شامل محققان و نخبگان جوانی است که در حوزه‌های ابتکاری مشغول به فعالیت هستند و با این حال معمولاً از چشم عموم پنهان مانده‌اند. این فهرست بر اساس پیشنهادهای ارائه شده از سوی سازمان‌های گوناگون، رؤسای دانشگاه‌ها و ناشران انتشارات علمی برگزیده شده‌اند. این محققان برجسته جوان در حوزه‌های گوناگونی از گرافیک رایانه‌ای تا ریاضیات و علوم رباتیک، افق‌های تازه‌ای در مرزهای جهان اطراف ما گشوده‌اند که مریم میرزاخانی ریاضیدان ایرانی یکی از آن‌ها است.

میرزاخانی در سال ۲۰۰۹ به خاطر دستاوردهایش در ریاضیات برنده جایزه بلومنتال شد. در اعلامیه‌ای که انجمن ریاضی آمریکا به مناسبت برنده شدن این جایزه برای میرزاخانی منتشر کرد، دلیل گرفتن این جایزه مهم ریاضی، «خلاقیت استثنایی، و تز (دکترای) مبتکرانه که در آن، ابزارهای گوناگونی از هندسه هذلولوی گرفته تا روش‌های کلاسیک فرم‌های اتومورفیک و تقلیل سیمپلکتیک برای بدست آوردن نتایجی در سه مسئله مهم ترکیب شده‌اند » عنوان شد.

مریم میرزاخانی به گفته‌ي معلمان و اساتیدش استعداد عجیبی در حل مسائل پیچیده‌ی ریاضی داشت.

حوزه فعالیت او به طور خاص برروی فضاهای هندسی و همچنین نظریه ارگودیک متمرکز شده است. پرداختن به جزییات فعالیت‌های علمی او فراتر از این متن است، اما او در مرزهای دانش ریاضیات به جستجو می‌پردازد و دامنه آگاهی ما را از جهان شگفت‌انگیز ریاضیات توسعه می‌دهد.

پژوهش‌های مریم میرزاخانی بارها از سوی جامعه ریاضیات جهان مورد ستایش قرار گرفته و جوایز و عناوین متعددی را برای او به ارمغان آورده است که یکی دیگر از آن‌ها اعطای جایزه پژوهش برتر سال ۲۰۱۴ موسسه ریاضیات کلی (The Clay Mathematics Institute (CMI است. این جایزه به طور مشترک به او و پیتر اسکولز (Peter Scholze) اهدا شد. این موسسه مریم میرزاخانی را به دلیل مشارکت چشمگیر و موثرش در زمینه نظریه هندسه و نظریه ارگودیک شایسته این عنوان دانسته بود.

او پیش‌تر جایزه دوسالانه روت لیتل ستر (Ruth Lyttle Satter) در ریاضیات را به خود اختصاص داده بود، جایزه‌ای که انجمن ریاضیات آمریکا به زنان تاثیرگذار در حوزه ریاضیات اهدا می‌کند.

مدال فیلدز؛ نوبل ریاضی‌دانان

مریم میرزاخانی ۱۶ آگوست (۱۸ مرداد) در سئول و در کنفرانس جهانی ریاضیات ۲۰۱۴ سخنرانی کرد. این کنفرانس بزرگ‌ترین گردهمایی ریاضیات جهان به شمار می‌رود که هر ۴ سال یک بار برگزار می‌شود. کنفرانس ۴ ساله ریاضیات فرصتی برای جامعه ریاضیات جهان است تا جوایز ۴ گانه خود را به برگزیدگان اهدا کند. این جوایز عبارتند از:

جایزه وانلینا: (Rolf Nevanlinna Prize) به برگزیدگانی اهدا می‌شود که نقشی فعال در توسعه جنبه‌های ریاضیاتی در علوم فناوری ارتباطات و محاسبات داشته‌اند.

جایزه کارل فردریش گاوس: به تحقیقات ریاضیاتی اهدا می‌شود که کاربردی در بیرون جهان ریاضیات پیدا کرده باشند.

جایزه کرن (Chern): به پاس یک عمر تحقیقات ریاضیاتی اهدا می‌شود.

میرزاخانی در سال ۲۰۱۴ موفق به کسب جایزه‌ی فیلدز شد که مثل نوبل در رشته‌ي ریاضیات است.

مدال فیلدز: بسیاری از دانشمندان، جایزه فیلدز را – در کنار جایزه اَبِل – معادلی برای نوبل ریاضیات می‌دانند. اگرچه این جایزه نه از نظر مبلغ و نه از نظر دوره تناوب اهدا و نه از نظر شرایط دریافت‌کنندگان مشابه نوبل نیست اما مشهورترین نشان جامعه ریاضیات به شمار می‌رود. این جایزه هر چهار سال یک بار و در این کنفرانس به یاد جان چارلز فیلدز، ریاضی‌دان کانادایی به ریاضی‌دانانی اهدا می‌شود که کشفی چشمگیر در جامعه ریاضیات داشته و در هنگام اهدا آن بیش از ۴۰ سال سن نداشته باشند. هر دوره این جایزه ممکن است به طور مشترک به دو، سه یا چهار ریاضی‌دان اهدا شود. مریم میرزاخانی در سال ۲۰۱۴ به دلیل تحقیقات برجسته‌اش در حوزه هندسه و نظریه ارگودیک، به عنوان نخستین زن و نخستین ایرانی، موفق به دریافت این مدال  شد. پیش از میرزاخانی هیچ زن دیگری موفق به دریافت این مدال نشده بود. او جایزه خود را در مراسم افتتاحیه کنفرانس جهانی ریاضیات از دستان خانم پارک گئون های، رییس‌جمهور کره جنوبی دریافت کرد. وقتی از او پرسیده شد که چه چیزی برایش بیش از هرچیز دیگری حکم جایزه و پاداشی در پشت یک کار طاقت‌فرسای ذهنی دارد، در پاسخ گفت: «قطعا رضایت‌بخش‌ترین اتفاق، همان لحظه‌ای است که می‌گویی آها! لحظه‌ای که شور و شوق کشف و لذت و شعف درک چیزی جدید را احساس می‌کنی و احساس اینکه بالای تپه‌ای ایستاده‌ای و و چشم‌اندازی کامل را در مقابل داری. اگرچه در اغلب اوقات انجام کار ریاضیاتی برای من مانند این است که در حال کوهنوردی طولانی هستم بدون آنکه مسیر پاخورده‌ای وجود داشته باشد و یا حتی چشم انداز پایان مسیری در تیررس دیدگان باشد.»

مریم میرزاخانی در حال دریافت جایزه‌ی فیلدز از دست رئیس جمهور کره‌ی جنوبی

واکنش‌ها به کسب مدال فیلدز

توصیف رسمی کمیته مدال فیلدز: «چیره‌دست در گستره قابل توجهی از تکنیک‌ها و حوزه‌های متفاوت ریاضی، او تجسم ترکیبی کمیاب است از توانایی تکنیکی، بلندپروازی جسورانه، بینش وسیع و کنجکاوی ژرف.»

حسن روحانی رئیس جمهور وقت ایران در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۹۳ در پیامی که در صفحه فیسبوک وی نیز منتشر شد، ضمن تقدیر از میرزاخانی، دریافت مدال فیلدز را به وی تبریک گفت.

رضا فرجی‌دانا، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری پیام تبریکی خطاب به وی و جامعه علمی دانشگاهی کشور صادر کرد. علی اکبر صالحی، معاون رییس جمهوری و رییس سازمان انرژی اتمی ایران در پیامی موفقیت مریم میرزاخانی را در کسب برترین جایزه ریاضیات در جهان را به وی تبریک گفت. محمدرضا عارف، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و رئیس بنیاد پیشبرد علم و فناوری ایران در پیامی، کسب مدال فیلدز را به مریم میرزاخانی تبریک گفت.

جیمز کارلسون از انستیتو ریاضیات کِلی (به انگلیسی: Clay Mathematics Institute) می‌گوید:

میرزاخانی در یافتن ارتباطات جدید، عالی است. وی می‌تواند به سرعت از یک مثال ساده به دلیل کاملی از یک نظریه ژرف و عمیق برسد. رامین تکلو، استاد ریاضی دانشگاه ایلینوی شیکاگو گفت: «مریم میرزاخانی حتی بدون گرفتن فیلدز هم در میان معروف‌ترین ریاضیدانان جهان بوده است.»

یورگ کرامر (رییس اتحادیه ریاضیدانان آلمان) و گونتر سیگلر (استاد ریاضی دانشگاه برلین) به میرزاخانی تبریگ گفتند. همچنین نشریات آلمانی چون اشپیگل، فرانکفورتر آلگماینه سایتونگ، زوددویچه تسایتونگ، تاگس اشپیگل و برخی رسانه‌های دیگر در مطالب جداگانه‌ای به این موضوع پرداختند.

شمه‌ای از توانایی‌های میرزاخانی از زبان یکی از معلمانش

متن زیر نوشته استاد جعفر نیوشا، نگارنده کتاب «مسائلی در هندسه‌ی مسطحه» است که در وصف مریم میرزاخانی در ذیل یکی از مسائل کتاب چنین آورده است: «یادی از یک دانش آموز ممتاز و با استعداد سابق و استاد بزرگ و جوان امروزی، خانم دکتر مریم میرزاخانی. در سال ۱۳۷۲ خانم مریم میرزاخانی در کلاس دوم دبیرستان فرزانگان تهران تحصیل می کردند. اینجانب هم در آن کلاس، هندسه تدریس می کردم و این مسئله را برای سنجش استعداد دانش آموزان مطرح کردم. تنها راه حلی که ارائه شد همین راه حل است که خانم میرزاخانی با ظرافت خاص و با شیوه‌ای شاعرانه آن را حل کردند. من آرزوی موفقیت بیشتر برایشان دارم.»

مریم اولین زنی بود که جایزه‌ی فیلدز را از آن خود کرد.

زندگی شخصی

مریم میرزاخانی با «جان وندراک» ازدواج کرده؛ او اصالتا اهل جمهوری چک است و به عنوان پژوهشگر در شرکت IBM کار می‌کند. این زوج خوش‌بخت یک فرزند به نام آناهیتا دارند.

فیلم مورد علاقه مریم داگویل است. سلیقه او در فیلم هم منعکس‌کننده ذات پژوهشی او برای تعیین مشخصات غیرطبیعی فرم‌های هندسی است. خودش می‌گوید: «گاهی مواقع احساس می‌کنم در یک جنگل بزرگ هستم و نمی‌دانم به کجا می‌روم. ولی به طریقی به بالای تپه‌ای می‌رسم و می‌توانم همه چیز را واضح‌تر ببینم. آن‌چه آن‌گاه رخ می‌دهد، واقعاً هیجان انگیز است.»

دنیای اقتصاد مصاحبه‌ی جالبی با مریم میرزاخانی ترتیب داده که خواندنش به شناخت روحیات او کمک می‌کند؛ بخش‌هایی از آن را در ادامه آورده‌ایم:

به‌عنوان یک مادر، چطور بین کار سنگین ریاضی و مادر بودن توازن برقرار می‌کنید؟

خیلی سخت است. البته شدنی است و ارزش انجام دادنش را دارد. خواه ناخواه میزان کار را کم می‌کند. یعنی اگر کسی فکر کند که هم می‌توانم یک خانواده خیلی خوب و با ارتباط قوی داشته باشم، هم کارم به‌‌ همان سرعت قبل پیش برود این طور نیست، باید به هر حال هزینه بکند. البته برای پدر هم سخت است و این کمی بستگی دارد که پدر و مادر چقدر تقسیم کار بکنند، چقدر برای بچه‌شان وقت بگذارند.

دوست دارید بچه‌تان ریاضی‌دان شود؟

برایم فرقی نمی‌کند. امیدوارم که او و کلا همه بچه‌ها، ریاضی را جدی بگیرند. دوست ندارم مثل افرادی شود که تا صحبت از ریاضیات می‌شود می‌گویند من از ریاضی هیچ چیز نمی‌دانم، یعنی اصلا به خود امکان نمی‌دهند که به آن فکر کنند، البته در ایران خیلی این‌طور نیست ولی در آمریکا زیاد پیش می‌آید. ریاضی به درست فکر کردن کمک می‌کند. حتی یک پزشک یا کسی که کار دیگری هم می‌کند، اگر ریاضی‌اش قوی باشد، می‌تواند جلو باشد.

میرزاخانی با جان وندراک که یک پژوهشگر در IBM است ازدواج کرده و یک دختر به نام آناهیتا دارند.

در طول روز چقدر کار می‌کنید؟

خیلی بستگی دارد به روز و زمان و….

مثلا در زمان اوج کارتان؟

خیلی متغیر است. البته کسی که بچه کوچک دارد، از ۹ صبح وقت دارد تا پنج بعد از ظهر. بعدش دیگر وقت ندارد. می‌توانی مثلا بروی در پارک و به‌طور کلی فکر بکنی، ولی اینکه بنشینی و کار جدی بکنی نمی‌شود.

قبل از اینکه بچه داشته باشد چطور؟

قبلش شاید بیشتر بود. ولی اصولا کار ریاضی به‌صورت خطی جلو نمی‌رود. گاهی مثلا قرار است یک مقاله را تمام کنید، یا مثلا باید آخرین نسخه‌اش را آماده کنید، خب باید بیشتر کار کنید، ولی در سایر مواقع این‌طور نیست که اگر بیشتر کار کنید بهتر باشد. مهم‌ این است که انگیزه‌تان را حفظ کنید و به آن مسئله‌ای که فکر می‌کنید، در یک مدت طولانی فکر کنید. میزان پیشرفت ممکن است بعضی روز‌ها زیاد و بعضی روز‌ها کم باشد. علاوه بر این کارهایی از قبیل جلسات دانشگاه و صحبت با دانشجویان دکترا نیز هست که به هر حال وقت می‌گیرد. هرچقدر انسان جوان‌تر باشد، ذهنش باز‌تر است برای فکر کردن. دلیلش این است که مشغله خارجی کمتری دارد، با گذشت زمان مشغله‌ها و نگرانی‌های انسان بیشتر می‌شود، به همین دلیل از زمانی که جوان هستید و ذهنتان باز است، بهترین استفاده را بکنید.

شما به غیر از فعالیت ریاضی و بودن با خانواده، چه علایق و فعالیت‌های دیگری دارید؟

در حال حاضر، همین دو تا را اگر بتوانم انجام دهم، خیلی خوشحالم. (خنده)

سابق چه طور؟

قبلا خواندن رمان و کتاب را خیلی دوست داشتم.

شما دو سال عضو تیم المپیاد ریاضی بوده‌اید، می‌خواهم بدانم چقدر از موفقیت خود در ریاضی را تحت تأثیر فعالیت در دوران المپیاد ریاضی می‌دانید؟

خیلی‌اش را. چون اگر المپیاد نبود، اصلا ریاضی نمی‌خواندم.

از نظر علمی چطور؟

از نظر علمی هم خیلی از افرادی که بعدا در زندگی‌ام تأثیر گذاشتند و خیلی از بهترین دوستانم را در دوره المپیاد ریاضی پیدا کردم که بعد‌ها در خیلی از قسمت‌های مختلف ریاضی به من کمک کردند.

آیا هنوز هم به شهود‌ها و ایده‌های آن زمان باز می‌گردید؟

نه، الان دیگر اگر شما آن شش سؤال المپیاد ریاضی را به من بدهید، فکر نمی‌کنم بتوانم یکیش را هم حل کنم. حتی الان اگر سوال‌های کتاب نظریه اعدادی را که با رؤیا بهشتی نوشتیم از من بپرسند، من لزوما نمی‌توانم حل کنم. چون اصلا مدل فکری آدم عوض می‌شود. تفاوتش مثل تفاوت کسی است که در طول زندگی‌اش ورزش می‌کند ولی یک زمانی هم تمرین می‌کند برای اینکه مسابقه بدهد. در آن دوره‌ای که تمرین می‌کند، آمادگی‌اش برای مسابقه بهتر است، ولی ریاضی‌دان بودن مثل این است که بخواهید در طول عمرتان ورزش کنید. اینکه در ۱۸ سالگی ورزش کنید خیلی فرق می‌کند با اینکه همیشه ورزش کنید.

میرزاخانی در سال ۲۰۱۶ به عضویت آکادمی ملی علوم آمریکا در آمد.

مریم میرزاخانی در مه سال ۲۰۱۶ به عضویت در آکادمی ملی علوم برگزیده شد. او نخستین ایرانی-آمریکایی است که به عضویت در این آکادمی برگزیده می‌شود.

یکی از دوستان و هم‌دوره‌ای‌های مریم میرزاخانی در نامه‌ای سرگشاده با یادآوری خاطره‌ای به او نوشت: «یک روز در حیاط مرکز، یک نیسان آبی رنگ، در حال حرکت به سمت عقب بود. با چند نفر از بچه‌ها ایستاده بودیم و سرگرم گفتگو بودیم و نیسان را ندیدیم. یادش بخیر آقای تولا و هر جا هست آرامش و شادی همراه زندگیش باشد که درست‌ترین آموزه‌ی آن تابستان را او به ما منتقل کرد. ما را صدا کرد و به کناری کشید تا زیر نیسان له نشویم. بعد هم با لحنی آمیخته به شوخی گفت: «خودتان مواظب خودتان باشید! شاید شما فکر کنید آد‌م‌های خاصی هستید. اما ما مثل شما زیاد دیده‌ایم. می‌آیند و می‌روند و بخشی از آمار می‌شوند! ما شما را جدی نمی‌گیریم. خودتان باید خودتان را جدی بگیرید…

مریم جان. ما را جدی نگیر. تو برای ما چیزی بیشتر از یک تیتر خبری نیستی…»

نظر شما درباره‌ی مریم میرزاخانی چیست؟ شما او را از چه منظری می‌نگرید؟ یک زن، یک ایرانی، یک دانشمند یا…؟ چقدر با صحبت‌های دوست او موافقید؟ آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که کشور و مردم برای به ثمر نشستن استعدادهایی مثل میرزاخانی چه هزینه‌های هنگفتی کرده‌اند و با بی‌توجهی دولت‌ها، کشورهای دیگر درست موقع نتیجه گرفتن و بهره‌برداری، همه چیز را نصیب خود می‌کنند؟ فکر می‌کنید مشکل کجاست؟[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

اگر مجموعه‌های «فرار از زندان»، «بازی تاج‌وتخت» یا «وست‌ورلد» را تماشا کرده باشید حتما آهنگ‌های مسحورکننده‌ی آن‌ها نظرتان را جلب کرده است

بیوگرافی رامین جوادی؛ آهنگ‌ساز ایرانی فرار از زندان و بازی تاج‌وتخت

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]اگر مجموعه‌های «فرار از زندان»، «بازی تاج‌وتخت» یا «وست‌ورلد» را تماشا کرده باشید حتما آهنگ‌های مسحورکننده‌ی آن‌ها نظرتان را جلب کرده است[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]اگر مجموعه‌های «فرار از زندان»، «بازی تاج‌وتخت» یا «وست‌ورلد» را تماشا کرده باشید حتما آهنگ‌های مسحورکننده‌ی آن‌ها نظرتان را جلب کرده است؛ در ادامه‌ی این مطلب با زندگی‌نامه‌ی «رامین جوادی» آهنگ‌ساز ایرانی‌تبار این مجموعه‌ها همراه دریم دیزاینر باشید.

 

رامین جوادی در ۱۹ ژوئیه‌ی ۱۹۷۴ در دویسبرگ آلمان به دنیا آمد. مادرش آلمانی است و پدرِ ایرانی‌اش هم از کشور مهاجرت کرده و شهروند آلمان شده. رامین تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در آلمان گذراند. علاقه‌اش به موسیقی خیلی زود معلوم شد؛ در مصاحبه با «دویچه‌وله» دراین‌باره می‌گوید: «خیلی‌زود به علاقه‌ام پی برده شد. اوایل فکر می‌کردم که دکتر بشوم. اما طولی نکشید که تصمیم گرفتم در حوزه‌ی موسیقی فعالیت کنم.  من از چهار سالگی شروع به یادگیری موسیقی کردم. مادرم تعریف می‌کند که یک بار به سمت پیانو رفتم و همین‌طور از حافظه یک ملودی را نواختم. در آن لحظه پدر و مادرم یک آن به همدیگر نگاه کردند و به این نتیجه رسیدند که شاید خوب باشد من موسیقی یاد بگیرم. من با نواختن ارگ شروع کردم و تا سن ۱۱ سالگی هم ادامه دادم. از ۱۱ تا ۱۳ سالگی اصلا کار موسیقی نکردم. ۱۳ ساله که بودم گیتار به دست گرفتم و بعد از حدود یک سال و نیم به‌طور فشرده کار تمرین را شروع کردم. توی یک گروه راک شروع به گیتار زدن کردم و آنجا بود که فهمیدم آهنگی که خودم می‌نویسم، همیشه تنها برای صدای سازها تنظیم شده است.»

Ramin1

او کار موسیقی خود را با نواختن گیتار و پیانو در چند گروه آلمانی آغاز کرد ولی بعد از این‌که تصمیمش برای تحصیل در زمینه‌ی موسیقی فیلم و اجرای گیتار قطعی شد در ۱۹۹۴ به آموزشکده‌ی موسیقی برکلی در آمریکا رفت. درباره‌ی علت جلب نظرش به موسیقی فیلم می‌گوید: «فیلمی که مرا متحول کرد، وسترن «هفت دلاور» (The Magnificent Seven) بود. من در بچگی طرفدار سرسخت فیلم‌های وسترن بودم و این فیلم همراه با فیلم «جنگ ستارگان» که موسیقی متن‌اش را «جان ویلیامز» کار کرده بود، عاملی شدند که من متوجه شوم موسیقی تا چه اندازه از نظر دراماتیک می‌تواند به کمک یک فیلم بیاید. در نوجوانی به‌طور فشرده کار موسیقی کردم تا بتوانم اول در یک گروه موسیقی و سپس در عرصه‌ی موسیقی فیلم کار کنم. بعد از پایان دبیرستان به آمریکا رفتم و در کالج موسیقی برکلی در بوستون شروع به درس خواندن کردم.» آموزشکده برکلی از معتبرترین موسسه‌های مستقل در زمینه‌ی موسیقی معاصر است؛ این آموزشکده را قبله‌ی مطالعات موسیقی جاز و موسیقی مدرن آمریکا می‌دانند. جوادی در ۱۹۹۸ با بالاترین درجه و دریافت تقدیرنامه از آموزشکده‌ی برکلی فارغ‌التحصیل شد.

بعد از پایان تحصیلات، مدتی برای گروه موسیقی My Favorite Relative آهنگ می‌ساخت و می‌نواخت.  اولین کار جوادی ساخت موسیقی یک بازی تیراندازی اول‌شخص و عجیب‌و‌غریب به نام System Shock 2 بود که آن را با همکاری «جاش رندال» و «اریک بروسیوس» انجام داد؛ اما حرفه‌ی آهنگ‌سازی و تنظیم او از جای دیگری شروع شد. فعالیت‌ها و رتبه‌ی بالای دانشگاهی جوادی نظر آهنگ‌ساز برجسته‌ی هم‌وطنش، «هانس زیمر» (Hans Zimmer) را جلب کرد. زیمر شاهکارهایی چون موسیقی فیلم‌های «گلادیاتور» و «شیرشاه» را در کارنامه‌ی خود دارد. او جوادی را در شرکت خود به نام Remote Control Productions به کار گرفت؛ این شرکت که پیش‌تر با نام Media Ventures فعالیت می‌کرد در زمینه‌ی ساخت موسیقی فیلم تخصص دارد. جوادی در این شرکت به دست‌یاری یک آهنگ‌ساز مشهور آلمانی دیگر به نام «کلاوس بدلت» گماشته شد. بدلت را بیش‌تر به‌واسطه‌ی مشارکت در ساخت موسیقی فیلم‌های «گلادیاتور» و «ماموریت ناممکن ۲» می‌شناسند. در سال ۲۰۰۳ رامین جوادی با «بدلت» در ساخت موسیقی فیلم «دیوید هیکسون» به نام «طبل را بزن» همکاری کرد. به‌علاوه برای فیلم‌های «ماشین زمان»، «بیسیک»، «تازه‌کار» و «دزدان دریایی کارائیب: نفرین مروارید سیاه» نیز آهنگ‌سازی کرد. او یک سال بعد، با خود «هانس زیمر» موسیقی فیلم کارگردان، «جاناتان فرکس» را ساخت؛ این فیلم علمی-تخیلی در ۲۰۰۴ اکران شد و «مرغ طوفان» نام داشت. همکاری جوادی و زیمر در فیلم‌های «یکی باید کوتاه بیاید» و «بتمن آغاز می‌کند» ادامه یافت.

ramin3

از این فیلم به بعد بیش‌تر کارهای جوادی به‌صورت مستقل انجام شد. یکی از اولین ساخته‌های مستقل او موسیقی متن فیلمی مشهور «تیغه: سه‌گانگی (۲۰۰۴)» به کارگردانی «دیوید گویر» بود. همکاری جوادی و گویر ادامه پیدا کرد؛ آن‌دو در سال ۲۰۰۶ قرارداد موسیقی متن «مجموعه تیغه» را بستند و او بعدها ساخت موسیقی فیلم «نازاد (۲۰۰۹)» و مجموعه تلویزیونی «فلش‌فوروارد» را هم بر عهده گرفت. جوادی همیشه در مصاحبه‌هایش گفته که دوست دارد در سبک‌های مختلف کار کند، شاید برای همین در سال ۲۰۰۶ آهنگ‌سازی انیمیشن «فصل شکار (۲۰۰۶)» را قبول کرد؛ او بعدها برای انیمیشن‌های «مرا به ماه بپران (۲۰۰۸)»، «فصل شکار ۲ (۲۰۰۸)» هم آهنگ ساخت.

اما شاید اولین باری که چشم‌ها را متوجه نام رامین جوادی کرد آهنگ‌سازی مجموعه‌ی محبوب «فرار از زندان» (Prison Break) بود. قرارداد این کار در ۲۰۰۵ بسته شد و چنان مورد توجه قرار گرفت که در همان سال اول در جشنواره‌ی موسیقی «اِمی» ۲۰۰۶ نامزد دریافت جایزه «بهترین موسیقی اصلی فیلم» شد. در همان زمان آهنگ فیلم «از غبار بپرس» (Ask the Dust) را هم ساخت؛ بعد با «بروس آوانس» در فیلم «آقای بروکس» همکاری کرد تا به قول خودش در همه‌ی سبک‌ها آهنگ ساخته باشد. برای این فیلم در جشنواره‌ی جهانی موسیقی فیلم نامزد بخش «کشف سال» شد. او درباره‌ی روند ساختن موسیقی برای یک فیلم، این‌طور به هفته‌نامه‌ی همشهری جوان توضیح می‌دهد: «بعضی وقت‌ها فقط متن را می‌خوانم و صرفا بر اساس داستان شروع می‌کنم به نوشتن قطعه‌های موسیقی. اما بیشتر اوقات فیلم را می‌بینم و براساس خوراک‌های تصویری‌ای که به من می‌دهد آهنگ می‌نویسم؛ بعد با تهیه‌کنندگان و کارگردان فیلم درباره تک‌تک سکانس‌های فیلم بحث می‌کنیم. در حین کار، هر قطعه موسیقی‌ای که نوشته می‌شود را در اختیار عوامل می‌گذاریم و درباره‌ی آن گفت‌وگو می‌کنیم تا درنهایت به یک نتیجه‌ی به‌دردبخور و شنیدنی برسیم.»

در سال ۲۰۰۸ آهنگ‌سازی فیلم «فریب» (Deception) ساخته‌ی «مارسل لنگنگر» را بر عهده گرفت، تا این‌که در همان سال با دومین شاهکارش دوباره سروصدا به پا کرد: فیلم «مرد آهنی» از ساخته‌های استودیو «مارول». رامین برای ساخت موسیقی متن این فیلم سنگ‌تمام گذاشت، چراکه فارغ از موضوع کاری او از نوجوانی عاشق این ابرقهرمان بود و کتاب‌های مصور آن را از دهه‌ی ۷۰ میلادی دنبال می‌کرد. جوادی برای فیلم بیشترین استفاده را از گیتار، ساز مورد علاقه‌اش، برد. موسیقی متن فیلم‌های «مدال افتخار (۲۰۰۹)» (Medal of Honor) ساخته‌ی «کالین پتر نتسر»، «برخورد تایتان‌ها (۲۰۱۰)» (Clash of the Titans) ساخته‌ی «لویس لتریر»، «داستان‌های یک لاک‌پشت:ماجراهای سامی» (A Turtle’s Tale: Sammy’s Adventures) و « شب ترس» (Fright Night) همگی از کارهای او تا ۲۰۱۱ میلادی هستند. سال ۲۰۱۱ نقطه‌ی عطفی در زندگی کاری رامین جوادی به‌حساب می‌آید؛ او در این سال آهنگ‌سازی مجموعه‌های تلویزیونی «سلطان‌های فرار» (Breakout Kings)، «مظنون» (Person of Interest) و مهم‌تر از همه، «بازیِ تاج‌وتخت» (Game of Thrones)، مجموعه‌ی مشهور و پرخرج شبکه‌ی HBO را به‌دست گرفت. او موسیقی بازی ویدیویی این مجموعه را هم خودش انجام داده.

Ramin4

جوادی در پاسخ به سوالی درباره‌ی چگونگی طرح‌ریزی موسیقی برای این سریال چندوجهی به دویچه‌وله گفت: «این درست همان پرسش اصلی‌ای بود که تهیه‌کنندگان همان ابتدای کار از من پرسیدند. از آنجا که اتفاق‌های زیادی در این سریال رخ می‌دهد و شخصیت‌های زیادی هم وجود دارند، خیلی کار سختی می‌شد اگر ما برای هر کدام از آن‌ها یک تم موسیقی مشخص می‌کردیم. برای همین هم تصمیم گرفتیم که برای هر اتفاق مجزا و هر خانواده که در سریال مطرح می‌شوند، تم‌های موسیقی بنویسیم و تنظیم کنیم. وقتی یکی از شخصیت‌ها از یک خانواده کنار گذاشته می‌شود، در برخی موارد ما یک تم مشخص برای این شخصیت تنظیم کردیم و اجازه دادیم که رویداد اتفاق افتاده در سریال الهام‌بخش کارمان باشد. برای مثال شخصیت «تیان گریجوی»؛ در فصل اول او هنوز صاحب یک تم موسیقی شخصی نیست، اما در فصل دوم وقتی‌که او شروع می‌کند راه خودش را برود و تبدیل به شخصیت مهمی می‌شود، ما یک تم موسیقی به او اختصاص دادیم. بر اساس همین اصل، ما موسیقی سریال را پیش بردیم.» جوادی درباره‌ی این‌که آیا تاثیر ریشه‌های ایرانی‌اش در انتخاب موسیقی‌های این سریال که گاهی در آن نواهای قومی هم شنیده می‌شود می‌گوید: «قطعا چنین تاثیری وجود داشته. من معتقدم که اصلا همین مورد بود که به نظر تهیه‌کنندگان سریال جذاب می‌آمد. فکر می‌کنم آن‌‌ها می‌خواستند یک موسیقی «جهانی» برای این سریال داشته باشند. ازآنجایی‌که ما در یک دنیای تخیلی به سر می‌بریم و شخصیت‌هایی مثل «دنریس تارگریان» و قبیله «دوتاراکی» ریشه‌های قومی دارند، راه استفاده برای سازهای قومی مثل تایکو (یک نوع طبل ژاپنی) یا دودوک (بالابان) باز بود. تهیه‌کنندگان این ایده را دوست داشتند. من شخصا به جمع‌آوری سازهای قومی علاقه دارم. به عنوان یک گیتاریست − تا زمانی که سیم‌ها روی ساز باشند – می‌توانم معمولا به یک شکلی ساز را بنوازم. برای همین هم خیلی اهل نوآوری هستم.» جالب است بدانید جوادی خود از مسیر فصل‌های بعد این سریال اطلاعی ندارد و بعد از تکمیل هر فصل موسیقی آن را می‌سازد: «من بعد از تماشای هر فصل سریال «بازی تاج‌وتخت» با خودم می‌گویم: عجب فصلی بود! آن‌ها چطور می‌خواهند داستان را ادامه بدهند و بهتر کنند؟! وقتی‌که فصل جدید سریال به دستم می‌رسد می‌بینم آن‌ها واقعا موفق شده‌اند از فصل قبل هم بهتر عمل کنند.»

Ramin5

رامین جوادی به جز دنیای فیلم و سریال در عالم بازی‌های رایانه‌ای هم شناخته شده است؛ همان‌طور که پیش‌تر گفتیم اولین بار در ۱۹۹۹ برای بازی  System Shock 2 آهنگ ساخت؛ اما تا تجربه‌ی بعدی‌اش در این حوزه یک دهه فاصله افتاد. جوادی در ۲۰۱۰ آهنگ‌سازی بازی «نشان افتخار (Medal of Honor)» را انجام داد. یک سال بعد بازی «دنده‌ ۲: رها» را آهنگ‌سازی کرد. موسیقی بازی‌های «نشان افتخار: جنگ‌جو»، «چرخ‌دنده‌های جنگ ۴ (Gears of War 4)» همگی از ساخته‌های او هستند.

 

رامین جوادی بعد از آهنگ‌سازی فیلم پرفروش «پسیفیک ریم» در ۲۰۱۳ و «ناگفته‌های دراکولا» در ۲۰۱۴، کار سینمایی دیگری نکرده بود تا این‌که امسال موسیقی متن دو فیلم «دیوار بزرگ چین» و «وارکرفت» را ساخت. اولی فیلمی حماسی-تاریخی و علمی تخیلی است و دومی هم که ساخته‌ی اخیر «دانکن جونز» است بر اساس بازی ویدیویی وارکرفت و داستان آن تولید شده.

ramin7

جوادی امسال در جدیدترین فعالیتش، دوباره در همکاری با شبکه‌ی HBO آهنگ‌سازی مجموعه‌ی شاهکار «دنیای غرب» (WestWorld) را انجام داد و در خلاقیت‌های بصری و فیلم‌نامه‌ای این مجموعه را به بهترین شکل تکمیل کرد.

او در گفت‌وگویی درباره‌ی ویژگی موسیقی این سریال وسترن-علمی-تخیلی صحبت کرده و به استفاده از آهنگ‌های مشهور سبک راک در موسیقی «دنیای غرب» اشاره کرده است.

در هر قسمت سریال اجرای پیانوی یکی از آهنگ‌های مشهور گروه‌های راک در سریال «وست‌‌ورلد» شنیده می‌شود و تماشاگران سعی می‌کنند منبع الهام را بیابند.

جوادی درباره‌ی این‌که چرا این آهنگ‌های راک را برای این سریال مناسب دانسته می‌گوید: «فکر می‌کنم کاملا مناسب و منطبق هستند. مثل آهنگ «درختان پلاستیکی قلابی» (از گروه « ریدیوهد» (Radiohead). اگر فقط عنوانش را در نظر بگیرید و با «دنیای غرب» مقایسه کنید؛ چه چیزی واقعی است؟ چه چیزی غیرواقعی است؟ می‌توان به شیوه‌های متنوع تفسیرش کرد.»

هم‌چنین در طول سریال کاور آهنگ‌هایی مثل «بدون غافلگیری» از گروه ریدیوهد، «حفره‌ی سیاه خورشید» از گروه ساندگاردن، «سیاه رنگش کن» از رولینگ استونز و «جنگل» از گروه کیور شنیده می‌شود.

جوادی درباره‌ی دنیای خلق شده در سریال جاناتان نولان گفته است: «چیزی که باعث می‌شود دوستش داشته باشم این است که همه‌چیز یک‌باره ظاهر می‌شود و انتظارش را نداریم. صحنه‌ها و شیوه لباس پوشیدن مردم را می‌بینیم ولی باز به این فکر می‌کنیم که آن‌ها ربات هستند و کلا برای سرگرمی مدرن ساخته شده‌اند، به این فکر می‌کنیم که افراد مسلط، همه‌چیز را دقیق ساخته‌اند، حتی هرآنچه با آن پیانوی توی کافه اجرا می‌شود. آهنگ‌ها از همان زمان می‌آیند و وقتی آهنگ‌ها مال آن زمان نیست، این مساله یادآور می‌شود که «صبر کنید ببینم. یک چیز درست نیست. این واقعی نیست.» این ابزار قدرتمندی است که فقط موسیقی می‌تواند از پسش بر بیاید.»

ramin6

رامین در ادامه توضیح می‌دهد که آن پیانوی در حال نواخته شدن، نقش مهمی در سریال و کار او بازی کرده است: «جونا (جاناتان نولان) به من عکس‌هایی نشان داد که آن‌ها برنامه ریخته بودند تا در تیتراژ آن ربات کامل‌نشده حاضر باشد و پیانو را بنوازد. من فهمیدم کل قطعات باید حول محور آن باشد. این عکس‌ها خود‌به‌خود همه‌چیز را برایم متفاوت کرد، وگرنه کار می‌توانست در یک مسیر کاملا متفاوت برای ساخت موسیقی پیش برود.»

جوادی با اشاره به این نکته که پیانو را به عنوان یک شیوه‌ی مینیمال برگزیده، یادآوری می‌کند که پیانو در سریال مدام تکرار می‌کند که این تم اصلی موسیقی پارک است. او هم‌چنین می‌گوید که با استفاده از آهنگ‌های مدرن امیدوار بوده که تماشاگران به یاد شخصیت‌های دیگر در آن جهان بیفتند: «مثلا با «سیاه رنگش کن» فکر می‌کنید: «اوه، این وقتی بود که هکتور وارد شهر شد و آن تیراندازی بزرگ اتفاق افتاد.» آهنگ فقط شما را یاد آن واقعه می‌اندازد. همه‌چیز در آن صحنه‌های بزرگ، برنامه‌ریزی شده که شامل موسیقی هم می‌شود. این یک رویداد طراحی‌شده است.»

Ramin2

رامین جوادی پارسی نمی‌داند و به همین‌خاطر ارتباط خاصی با محافل ایرانی ندارد؛ او در مصاحبه با هفته‌نامه‌ی همشهری جوان گفت: «من چون پارسی بلد نیستم خیلی با فیلم‌های ایرانی آشنایی ندارم. بنابراین موسیقی فیلم‌های ایرانی را هم خیلی کم شنیده‌ام. به‌علاوه آن‌طور که باید و شاید موسیقی ایرانی گوش نمی‌کنم. وقتی به خانه فامیل‌های ایرانی‌مان می‌رویم حسابی موسیقی ایرانی گوش می‌دهیم. ویولون ایرانی را خیلی دوست دارم. در این سبک از نوازندگیِ ویولون، احساس‌های انسانی خیلی نمود پیدا می‌کنند.»

جوادی در پاسخ به این سوال که ساختن موسیقی فیلم با استفاده از دستگاه‌ها و ملودی‌های ایرانی چطور است گفت: «نکته‌ی چالش‌برانگیز و هیجانی ساختن موسیقی فیلم، این است که تهیه‌کننده‌ها از تو می‌خواهند در سبک‌ها و نحله‌های مختلف موسیقی بسازی. من همیشه دوست دارم در فرهنگ‌ها و ملیت‌های گوناگون همه دنیا دنبال تونالیته‌های جور واجور بگردم.» رامین جوادی کار برای هالیوود را طاقت‌فرسا توصیف می‌کند: «صنعت ‌هالیوود یعنی کار طاقت‌فرسا. ببین، شاید یک‌دفعه یک دری کاملا شانسی به روی تو باز شود، اما برای عبور از آن در، فقط کارِ زیاد است که می‌تواند به تو کمک کند. من عاشق این کار هستم؛ عاشق کار با کارگردان‌های خوب هستم؛ خیلی دلم می‌خواهد یک روز بتوانم با «کلینت ایستوود (بازیگر سه‌گانه‌ی مشهور یک مشت دلار، به‌خاطر چند دلار بیش‌تر و خوب بد زشت) کار کنم. فیلم‌های او داستان‌های فوق‌العاده‌ای دارند، به‌خوبی هم کارگردانی شده‌اند. من همیشه از دیدن فیلم‌های او لذت می‌برم.»

 

رامین جوادی درباره‌ی این‌که چقدر به جشنواره‌هایی مثل «گِرَمی» و «اِمی» اهمیت می‌دهد و از بین کارهایش کدام را بیشتر دوست دارد گفت: «نامزد شدن در این جایزه‌های معتبر واقعا غرور‌آفرین است. بعد از سال‌ها کار بی‌وقفه حس خوبی به آدم دست می‌دهد؛ اما مطمئن نیستم که این نامزد شدن‌ها دقیقا چه کمکی به پرکار شدن من در صنعت موسیقی فیلم می‌کند. فقط امیدوارم توجه فیلم‌سازان را به من جلب کند. از میان کارهایم «طبل را بزن» بیشتر مورد علاقه‌ام هست  شاید چون اولین فیلمی بود که برایش موسیقی ساختم. از طرفی من چون از بچگی عاشق کتاب‌های کمیک استریپ بودم، خیلی خوش‌به‌حالم شد که روی موسیقی فیلم‌های «مرد آهنی» و «بتمن آغاز می‌کند» کار کردم»

 

به نظر شما موسیقی فیلم چه سهمی در اثرگذاری یک فیلم دارد؟ چقدر به کارهای رامین جوادی علاقه دارید؟ به نظرتان نقش او در موفقیت مجموعه‌های عظیمی مانند «بازی‌ِ تاج‌وتخت» و «دنیای غرب» چیست؟

‌‌‌‌    ‌‌‌

شبکه‌های اجتماعی «رامین جوادی»:

اینستاگرام

توییتر

فیسبوک

‌‌‌[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

بیوگرافی وارناک و گشکی؛ خالقان فوتوشاپ و PDF

بیوگرافی وارناک و گشکی؛ خالقان فوتوشاپ و PDF

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]بیوگرافی وارناک و گشکی؛ خالقان فوتوشاپ و PDF [/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]مثل بیل گیتس و استیو جابز پر سروصدا نبودند و چندان شناخته‌شده نیستند؛ ولی اگر نوآوری‌های آن‌ها نبود به جرات دنیای ما شکل دیگری داشت. شرکت «ادوبی» (Adobe) با نرم‌افزارهایی مانند «فوتوشاپ»، «ایلاستریتور» و «ایندیزاین» دنیای نشر دیجیتال را متحول کرد. در ادامه با زندگی‌نامه‌ی «جان وارناک» (John Warnock) و «چارلز گشکی» (Charles Geschke)، موسسان شرکت ادوبی همراه Dreamy Mag باشید.

‌‌‌  ‌‌‌‌

جان وارناک

«جان ادوارد وارناک» متولد ششم اکتبر ۱۹۴۰ است. او در شهر «سالت‌لیک» در ایالت یوتای آمریکا به دنیا آمد و همان‌جا بزرگ شد و درس خواند. می‌گویند جان، ریاضیات سال نهم را افتاده، ولی دلیلش هرچه بوده به هر صورت، او در ۱۹۵۸ از دبیرستان «المپوس» دیپلم گرفت. در دانشگاه رشته‌ی ریاضیات و فلسفه را انتخاب کرد، اما برای فوق لیسانس، ریاضیات محض خواند و درنهایت دکترای خود را در رشته‌ی مهندسی برق دریافت کرد. جان تمام این مدارج را از دانشگاه «یوتا» گرفت، و علاوه بر این‌ها بعدها و از همین دانشگاه یک دکترای افتخاری هم به او اعطا شد. وارناک در یوتا عضو یکی از بزرگ‌ترین اتحادیه‌های دانشجویی بود و خود را حسابی با فعالیت‌های خارج از برنامه مشغول می‌کرد.

وارناک اصولا فردی دانشگاهی است؛ او در پایان‌نامه‌ی فوق لیسانس خود به حل «رادیکال جاکوبسان» پرداخته بود؛ اما طی تهیه‌ی رساله‌ی دکترایش به الگوریتمی رسید که اکنون به نام او (الگوریتم وارناک) شناخته می‌شود. این الگوریتم درباره‌ی «بُعد پنهان سطح در گرافیک‌های رایانه‌ای» بود. الگوریتم وارناک توانست مشکل تفسیر یک تصویر پیچیده را با دور زدن خود مسئله حل کند. رساله‌ی جان وارناک تا آن زمان کوتاه‌ترین و مختصرترین رساله‌ی دکترا در دانشگاه یوتا بود. اولین جایی که کار کرد شرکتی به نام Evans & Sutherland بود که یکی از استادانش آن را اداره می‌کرد. زمینه‌ی فعالیت این شرکت گرافیک رایانه‌ای بود و در «لیک‌ساید»، زادگاه جان، قرار داشت. کار روی گرافیک دیجیتال باعث شد به فکر ایجاد یک زبان برنامه‌نویسی مختص این زمینه بیفتد و همین، ایده‌ی اولیه‌ی زبان PostScript را شکل داد. از E&S که در آمد به شرکت «زیراکس» (Xerox) یکی از پیشتازان آن زمان رفت. مسیر زندگی جان، با این جابه‌جایی که به آشنایی با شریک آینده‌اش «چارلز گشکی» (Charles Geschke) انجامید، دست‌خوش تغییر شد.

چارلز گشکی

«چارلز ام. گشکی» در ۱۱ سپتامبر ۱۹۳۹ در آمریکا متولد شد. از کودکی، دوستانش او را چاک صدا می‌کردند. دیپلم را از دبیرستان «سنت ایگناتیوس» گرفت که یکی از مدارس خصوصی مشهور در «کلیولند» ایالت اوهایو است. برای تحصیلات عالی به دانشگاه «زویر» رفت و لیسانس و فوق لیسانس خود را در رشته‌ی ریاضیات محض گرفت. از آن‌جا که همیشه دوست داشت ارتباط بیش‌تری با رایانه‌ها داشته باشد دوره‌ی دکترا را در دانشگاه «کارنگی ملون»، علوم رایانه خواند. طی همین دوره وارد بازار کار شد و در شرکت زیراکس نه‌تنها شغل مورد علاقه بلکه دوست و شریک آینده‌اش را هم پیدا کرد.

از زیراکس تا ادوبی

چارلز تقریبا از اوایل دهه‌ی ۷۰ میلادی در «مرکز تحقیقاتی پالو آلتو» (زیرمجموعه‌ی پژوهشی شرکت زیراکس) مشغول به کار شد. او بود که آزمایشگاه علوم تصویربرداری آن مرکز را در ۱۹۷۸ شکل داد و خودش مدیریت امور را هم بر عهده گرفت. هدف این آزمایشگاه تمرکز روی علوم، گرافیک، پردازش تصویر، اُپتیک و خلاصه هر چیز مرتبط با تصاویر رایانه‌ای بود. همان سال ۱۹۷۸ بود که چارلز، جان وارناک را برای اضافه شدن به تیم استخدام کرد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]هم‌افزایی حاصل از پیوستن جان به تیم، سرعت پیشرفت را چند برابر کرد؛ در جریان پژوهش‌هایی که انجام می‌شد جان و چارلز یک زبان توصیف صفحه ( Page Description Language یا PDL) ابداع کردند؛ ابداع آن‌ها این امکان را فراهم می‌کرد که بتوان شکل‌های پیچیده‌ای مانند تایپ‌فیس‌ها (خانواده قلم) را به‌طور الکترونیک توصیف کرد. جان و چارلز نام این زبان را InterPress گذاشتند و آن را به مدیران ارشد زیراکس عرضه کردند. آن‌ها می‌خواستند زبان ابداعی‌شان را با حمایت شرکت مادر، تجاری کنند تا برای کنترل فرآیند چاپ به کار گرفته شود؛ اما مدیریت زیراکس زیر بار این کار نرفت و علی‌رغم تلاش جان و چارلز، متقاعد نشد که InterPress ارزش سرمایه‌گذاری دارد. همین شد که آن‌ها به همراه یکی دیگر از همکاران‌شان به نام «پوتمن» (Putman) زیراکس را ترک کردند و در ۱۹۸۲ شرکت خودشان، «ادوبی» (Adobe) را راه انداختند.

ادوبی و انقلاب نشر دیجیتال

وارناک و گشکی، با تاسیس شرکت ادوبی، توسعه‌ی زبان «اینترپرس» را به میل خود پیش بردند و از دل آن زبان «پست‌اسکریپت» (PostScript) را خلق کردند. هم‌زمان با توسعه‌ی این زبان مذاکراتی با اپل انجام شد تا بر پایه‌ی رایانه‌های این شرکت اولین نرم‌افزار نشر رومیزی یا Desktop Publishing به وجود بیاید. این نرم‌افزار که LaserWriter نام داشت امکان تایپ و تولید اسناد را فراهم می‌کرد و کاربر می‌توانست از آن‌ها همان‌طوری که در نمایشگر مشاهده می‌کرد چاپ بگیرد. زبان پُست‌اسکریپت مستقل از سخت‌افزار توسعه داده شده بود و این انعطاف‌پذیری بالا، بازارپسندی آن را هم بالا می‌برد. این دستاورد، اوضاع آن‌ها را از نظر مالی بهتر کرد و توانستند با عرضه‌ی محصول خود به بازار و برای کاربران تجاری، بهره‌وری و کیفیت آن را بسیار بیش‌تر کنند؛ این‌گونه بود که یک صنعت جدید به وجود آمد.

موسسان شرکت ادوبی در سال ۱۹۹۰ نرم‌افزار ویرایشگر تصویر «فوتوشاپ» (Photoshop) را عرضه کردند.

ادوبی کمی بعد در ۱۹۸۷ ویرایشگر گرافیک بُرداری خود را با نام  «ایلاستریتور» (Illustrator)معرفی کرد؛ سه سال بعد هم، اولین نسخه‌ی نرم‌افزار ویرایشگر تصویر این شرکت با نام «فوتوشاپ» (Photoshop) عرضه شد که از همان ۲۶ سال پیش تاکنون به عنوان نرم‌افزار استاندارد و پیش‌گام این حوزه شناخته می‌شود. با تلاش‌های وارناک، شرکت ادوبی در بهار ۱۹۹۱ سیستمی به نام Camelot را بیرون داد که توسعه‌ی آن به خلق Portable Document Format یا فرمت سند قابل‌حمل (PDF) منجر شد. هدف Camelot این بود که اسناد را از هر نرم‌افزاری بگیرد تا نسخه‌ی الکترونیک آن‌ها را فارغ از نوع رایانه و سیستم عامل آن، بتوان مشاهده و چاپ کرد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]

«جان وارناک» و «چارلز گشکی»؛ استیو جابز فقید را هم در وسط تصویر می‌بینید.

«جان وارناک» و «چارلز گشکی»؛ استیو جابز فقید را هم در وسط تصویر می‌بینید.

[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]چارلز گشکی هم از ۱۹۸۶ تا ۱۹۹۴ مدیریت عملیاتی ادوبی را بر عهده داشت؛ البته از ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۰ میلادی ریاست شرکت را هم در دست داشت. بیش‌تر این مدت مدیریت عامل ادوبی با وارناک بود اما او اواخر دهه‌ی ۹۰ میلادی از سمت خود کنار رفت. گشکی هم کمی بعد، ریاست شرکت را رها کرد و هردو موسس اصلی ادوبی به‌نوعی خود را از امور اجرایی بازنشسته کردند.

ماجرای آدم‌ربایی ۱۹۹۲

صبح روز ۲۶ام می ۱۹۹۲ چارلز گشکی در محوطه‌ی پارکینگ ادوبی واقع در منطقه‌ی مانتین ویوی کالیفرنیا ربوده شد. ربایندگان، دو مرد مسلح بودند که او را به‌محض ورود به پارکینگ با خود بردند. آن‌ها از خانواده‌ی گشکی ۶۵۰ هزار دلار پول طلب کردند. چارلز چهار روز در اسارت‌شان بود تا نهایتا در پی انجام تبادل این پول، محل نگه‌داری او به‌وسیله‌ی پلیس فدرال آمریکا کشف و او آزاد شد. ربایندگان هم به حبس ابد محکوم شدند.

زندگی شخصی و افتخارات جان وارناک

یکی از محبوب‌ترین خانواده‌ی قلم‌های ادوبی به یاد او، وارناک، نام‌گذاری شده. دکتر وارناک ۷ پتنت به نام خود ثبت کرده. به جز شرکت ادوبی که خود از موسسانش بود در هیات مدیره‌ی شرکت‌های Ebrary، KnightWidder، MongoNet، Netscape Communications و گروه رسانه‌ای «سالون» عضویت داشته یا دارد. به جز این شرکت‌ها، او در موزه‌ی نوآوری سن خوزه، بنیاد فیلم آمریکا (AFI) و بنیاد ساندنس (Sundance) سمت‌هایی دارد. وارناک به عکاسی، اسکی، نقاشی، کوه‌نوردی و عتیقه علاقه دارد. او از حامیان و مشوقان تحصیلات عالی جوانان است. وارناک به همراه همسرش، «ماروا»، در سال ۲۰۰۳ دویست هزار سهم شرکت ادوبی به ارزش ۵٬۷ میلیون دلار به دانشگاه یوتا بخشیدند تا ساختمان مهندسی این دانشگاه تکمیل شود.

 

جان بارها جوایز مختلف فنی و علمی را دریافت کرده؛ او جایزه‌ی سامانه‌های نرم‌افزاری را در ۱۹۸۹ از انجمن رایانش ماشینی گرفت. در ۱۹۹۵ از دانشگاه یوتا به عنوان فارغ‌التحصیل برگزیده مفتخر شد. در سال ۲۰۰۰ از انجمن اپتیک آمریکا مدال «ادوین لند» را دریافت کرد. نام او در ۲۰۰۲ موزه‌ی تاریخ رایانه‌ی آمریکا آمده و بارها با او ارجاع داده شده. دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۰۳ مدال «بادلی» خود را به او اعطا کرد. انجمن رایانه‌ی بریتانیا در سال ۲۰۰۴ مدال «لاولیس» را به او داد. به‌علاوه وارناک جزو آکادمی ملی مهندسی آمریکا، آکادمی دانش و هنر آمریکا و انجمن فلسفه‌ی این کشور هم است. او به جز دکترای افتخاری‌ای که از دانشگاه گرفته دو درجه‌ی افتخاری دیگر از موسسه‌ی فیلم آمریکا و دانشگاه «ناتینگهام» بریتانیا دریافت کرده.

زندگی شخصی و افتخارات چارلز گشکی

چارلز گشکی در سال ۱۹۹۵ با همسرش، «نَن»، ازدواج کرد. چارلز که یک مسیحی کاتولیک معتقد است هیچ‌گاه از همسرش جدا نشد. آن‌ها در کنار فرزندان و نوه‌های خود زندگی می‌کنند. گشکی در ۱۹۹۹ به عضویت افتخاری انجمن رایانش ماشینی در آمد. در ۲۰۰۲ نامش را به همراه شریکش وارناک در موزه‌ی تاریخ رایانه‌ی آمریکا در کنار بزرگان این صنعت قرار دادند.

 

در ۲۰۱۲ دانشگاه «اوهایو» به واسطه‌ی خدمات انسان‌دوستانه‌، دکترای افتخاری به او اعطا کرد. گشکی به جز ادوبی عضو هیات مدیره‌ی چندین شرکت و موسسه‌ی دیگر مانند آکادمی ملی مهندسی و ACM هم است. او هم‌چنین تا سال ۲۰۱۰ رییس هیات امنای دانشگاه «سن فرانسیسکو» بود.

افتخارات مشترک جان وارناک و چارلز گشکی

در سال ۲۰۰۶ وارناک و گشکی توامان مفتخر به دریافت مدال سالانه‌ی «دستاورد» از انجمن الکترونیک آمریکا شدند. آن‌ها اولین مدیرانی بودند که تا آن زمان این جایزه را دریافت می‌کردند. در سال ۲۰۰۸ انجمن رایانه‌ی IEEE جایزه‌ی کارآفرین رایانه‌ی خود را به خاطر «ابداع PostScript و PDF و نقش به‌سزا در ایجاد انقلاب نشر دیجیتال و تغییر در نحوه‌ی تعامل بشر با اطلاعات و سرگرمی» به این‌دو داد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]بیوگرافی وارناک و گشکی؛ خالقان فوتوشاپ و PDF [/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]وارناک و گشکی در سال ۲۰۰۹ به دریافت مدال ملی فناوری و نوآوری از دست باراک اوباما مفتخر شدند؛ این مدال یکی از ارزشمندترین مدال‌های ملی آمریکا است که به دانشمندان، مهندسان و مخترعان اعطا می‌شود. این دو یار قدیمی در سال ۲۰۱۰ باز هم قدردانی شدند و جایزه‌ی «مارکونی» (marconi prize) به آن‌ها داده شد. این، ارزشمندترین جایزه در علم اطلاعات و ارتباطات است. دو موسس شرکت ادوبی تاکنون روحیه‌ی دانشگاهی خود را حفظ کرده‌اند و هنوز هم بیشتر به عنوان دانشمند شناخته می‌شوند تا کاسب.

‌    ‌

حتما شما هم لااقل اسم نرم‌افزارهای ادوبی به‌خصوص فوتوشاپ را شنیده‌اید؛ فکر می‌کنید چه عاملی باعث نفوذ و محبوبیت این نرم‌افزارها شده که حتی نام آن‌ها به فعل (این عکس فوتوشاپ شده!) تبدیل می‌شود؟ اگر روزی بتوانید کارآفرین شوید دوست دارید شما را مانند «بیل گیتس» و «استیو جابز» تاجری کاردرست بدانند یا مانند موسسان ادوبی، دانشمندی پرکار؟

‌‌‌[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]