new razer phone

گوشی مخصوص بازی Razer معرفی شد

[vc_row][vc_column][vc_column_text]اگر به بازی‌های موبایلی خیلی علاقه‌ دارید، شرکت Razer محصول هیجان‌انگیزی برای شما دارد. این شرکت امروز از اولین گوشی خودش رونمایی کرد. محصولی قدرتمند که به شکل خاص برای اجرای بازی‌های موبایلی ساخته شده است.

در ابتدا باید به این موضوع اشاره کنیم که گوشی ریزر به صفحه نمایش ۵٫۷ اینچی با دقت تصویر ۱۴۴۰p مجهز شده است؛ اما گفته شده نرخ به‌روزرسانی صفحه نمایش آن به اندازه iPad Pro خواهد بود. به همین دلیل تصاویر بسیار با کیفیت و شفاف روی این گوشی نشان داده می‌شوند. از دیگر ویژگی‌های گوشی ریزر می‌توانیم به استفاده از ۸ گیگابایت رم و ۶۴ گیگابایت حافظه داخلی اشاره کنیم. همچنین دو بلندگوی استریو هم برای این محصول در نظر گرفته شده که از تکنولوژی Dolby Atmos هم پشتیبانی می‌کند. این تلفن همراه هوشمند به یک باتری ۴۰۰۰۰ میلی‌آمپر ساعتی هم مجهز شده که می‌تواند زمان زیادی دستگاه را روشن نگه‌دارد. شرکت ریزر برای گوشی جدیدی که معرفی کرده سنگ تمام گذاشته و از تراشه اسنپ‌دراگون ۸۳۵ استفاده کرده است. این گوشی به دوربین دوتایی مجهز شده که هر دو سنسور آن ۱۲ مگاپیکسلی است، اما یک سنسور از دیافراگم f/1.8 بهره می‌برد و زاویه باز است و سنسور دیگر از دیافراگم f/2.6 برخورد است و تله‌فوتو است. از نظر سخت افزاری گوشی ریزر نظر هر کسی را به خودش جلب می‌کند؛ چرا که این گوشی از پس هر کاری بر می‌آید.

 

شرکت Razer به این موضوع اشاره می‌کند که محصولاتش از طرف گیمرها برای گیمرها ساخته شده‌اند و به همین دلیل از قطعاتی برای این گوشی استفاده کرده که کیفیت بالایی دارند. البته باید به این موضوع اشاره کنیم که این گوشی جک ۳٫۵ میلی‌متری خروجی صدا ندارد و از بلندگوهای استریو برخوردار است. خیلی از گیمرها دوست دارند که با هدفون بازی کنند. برای این کار هم یک تبدیل داخل جعبه گوشی قرار گرفته است. تبدیلی که گواهی صوتی THX دارد و می‌توانید به وسیله آن به فایل‌های صوتی ۲۴ بیتی گوش کنید. از طرف دیگر این گوشی به صورتی طراحی شده که به راحتی به اکثر کنترلرهای بازی متصل می‌شود.

از نظر ظاهر گوشی جدید ریزر چندان زیبا به نظر نمی‌رسد. وقتی این گوشی را با آیفون ایکس یا گلکسی اس ۸ مقایسه کنید، متوجه این موضوع می‌شوید. گوشی لبه‌های بزرگی دارد و بالا و پایین صفحه نمایش هم حاشیه‌های زیادی قرار گرفته است. از آنجایی که گوشی ریزر برای بازی کردن ساخته شده، این شرکت یکسری ویژگی‌های نرم‌افزاری خاص روی گوشی قرار داده است. به طور مثال این تلفن همراه هوشمند به Game Booster مجهز شده که باعث می‌شود منابع سیستم برای اجرای بازی مورد استفاده قرار بگیرند.

تلفن همراه هوشمند شرکت ریزر به اندروید ۷٫۱٫۱ خالص مجهز شده و احتمال دارد که در سال ۲۰۱۸ اندروید ۸٫۰ هم برایش عرضه شود.

گوشی ریزر از صفحه نمایشی بهره می‌برد که شرکت شارپ آن را ساخته است. نرخ به‌روزرسانی صفحه نمایش Sharp IGZO این گوشی به ۱۲۰ هرتز می‌رسد که باعث می‌شود کیفیت نمایش تصاویر بسیار بالا برود.

این تلفن همراه هوشمند با قیمت ۷۰۰ دلار از تاریخ ۲۶ آبان راهی بازار می‌شود.

منبع: The Verge[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column][vc_column_text][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column][vc_column_text][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]

FinalFantasyXV_AsasssinsCreed-freshblue

Assassin’s Creed به فاینال فانتزی ۱۵ می‌آید

[vc_row][vc_column][vc_column_text]

اگر فاینال فانتزی ۱۵ (Final Fantasy XV) بازی می‌کنید و طرفدار مجموعه بازی‌های «فرقه اساسین» (Assassin’s Creed) هستید، خبر جالبی برای‌تان داریم. در راستای همکاری دو شرکت اسکوئر انیکس و یوبی‌سافت، قرار است به زودی بتوانید در نقش یک اساسین در فاینال فانتزی ۱۵ گشت و گذار کنید.

فستیوال اساسین‌ها (The Assassin’s Festival) از روز ۳۱ آگوست برای فاینال فانتزی ۱۵ در دسترس خواهد بود.

اسکوئر انیکس هفته‌ی آینده یک محتوای دانلودی رایگان برای فاینال فانتزی ۱۵ عرضه خواهد کرد. این محتوای دانلودی یک فستیوال را به شهر Lestallum این بازی می‌آورد. ظاهر این شهر در طول این فستیوال با الهام از مجموعه بازی‌های فرقه اساسین تغییر خواهد کرد. این شهر هم‌چنین پر از بازی‌ها و کوئست‌های مختلف خواهد شد که مکانیک‌های بازی‌های فرقه اساسین را به فاینال فانتزی می‌آورد.

لباس شخصیت اصلی بازی Assassin’s Creed: Origins برای شخصیت‌های فاینال فانتزی ۱۵ عرضه خواهد شد. نوکتیس، شخصیت اصلی بازی، هم‌چنین می‌تواند از قابلیت‌های مختلف و آشنای اساسین‌ها استفاده کند. نوکتیس می‌تواند مثل اساسین‌ها به داخل جعبه‌های بزرگ کاه بپرد یا مثل آن‌ها دشمنان را از بالا بکشد.

فستیوال اساسین‌ها (The Assassin’s Festival) از روز ۳۱ آگوست، یعنی چهار روز دیگر، برای فاینال فانتزی ۱۵ در دسترس خواهد بود.

برای آنلاک کردن این لباس باید فستیوال Moogle را در فاینال فانتزی ۱۵ تمام کرده باشید. فستیوال Moogle تا پایان آگوست برگزار می‌شود و باید سریعتر دست به کار شوید.

یوبی‌سافت در وبلاگ خود نوشته است که برنامه‌ی عرضه‌ی یک محتوای دانلودی فرقه اساسین برای فاینال فانتزی ۱۵ از سه سال پیش تنظیم شده بود.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column][vc_column_text]منبع: Polygon[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column][vc_column_text][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]

شرکت انویدیا ساعتی پیش از قوی‌ترین کارت گرافیک خودش رونمایی کرد. مدل Ti از کارت گرافیک GeForce GTX 1080 در طول کنفرانس این شرکت در مراسم Game Developers Conference رونمایی شده است.

قوی‌ترین کارت گرافیک دنیا؛ GTX 1080 Ti رونمایی شد

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]شرکت انویدیا ساعتی پیش از قوی‌ترین کارت گرافیک خودش رونمایی کرد. مدل Ti از کارت گرافیک GeForce GTX 1080 در طول کنفرانس این شرکت در مراسم Game Developers Conference رونمایی شده است.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]شرکت انویدیا ساعتی پیش از قوی‌ترین کارت گرافیک خودش رونمایی کرد. مدل Ti از کارت گرافیک GeForce GTX 1080 در طول کنفرانس این شرکت در مراسم Game Developers Conference رونمایی شده است. این کارت گرافیک قرار است با قیمت ۶۹۹ دلار وارد بازار شود. طبق صحبتی که مدیر عامل شرکت انویدیا یعنی «جن سون هوانگ» در کنفرانس رونمایی از GTX 1080 Ti داشت، این کارت گرافیک نه تنها ۳۵ درصد از مدل معمولی GTX 1080 عملکردی بهتر دارد، بلکه حتی از گران‌ترین و قوی‌ترین کارت گرافیک انویدیا یعنی Titan X هم سرعت بیشتری دارد. کارت گرافیک Titan X شرکت انویدیا قیمتی ۱۲۰۰ دلاری دارد.

GTX 1080 Ti حتی از گران‌ترین و قوی‌ترین کارت گرافیک انویدیا یعنی Titan X هم سرعتت بیشتری دارد.

مدل Ti کارت گرافیک GTX 1080 از مدل معمولی این کارت از هر نظر مشخصات بهتری دارد. میزان حافظه‌ی گرافیکی GTX 1080 Ti برابر با ۱۱ گیگابایت حافظه‌ی GDDR5X است؛ برای مقایسه، مدل اصلی GTX 1080 حافظه‌ای هشت گیگابایتی دارد. کارت گرافیک Titan X حافظه‌ی ۱۲ گیگابایتی دارد، اما با توجه به اینکه پهنای باند حافظه‌ی Titan X از GTX 1080 Ti کمتر است، این کارت کمی پایین‌تر از GTX 1080 Ti قرار می‌گیرد. حتی از نظر مصرف انرژی، کارت GTX 1080 بهتر از Titan X عمل می‌کند؛ طوری که مصرف انرژی GTX 1080 Ti برابر با ۲۲۰ وات است.

GeForceGTX1080-Ti

انویدیا می‌گوید که GTX 1080 Ti قرار است در ماه جاری میلادی وارد بازار شود. این شرکت هم‌چنین قیمت GTX 1080 را به ۵۰۰ دلار کاهش داده است. اگر می‌خواهید یک کامپیوتر بازی برای اجرای بازی‌های واقعیت مجازی یا اجرای بازی با وضوح ۴K بخرید، بهتر است که به GTX 1080 Ti فکر کنید.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]منبع: The Verge[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

در عصری به دنبال رایانه رفت که شاید کمتر کسی در کشور در مورد آن چیزی شنیده بود. به آمریکا رفت تا علوم رایانه بخواند؛ از بین گرایش‌های مختلف رایانه برنامه‌نویسی را دوست داشت؛ خیلی زود از برنامه‌نویسی به دنیای بازی‌های رایانه‌ای کشیده شد و به یکی از اسطوره‌های نسل اول کد نویسان صنعت بازی تبدیل شد

بیوگرافی ناصر جبلی؛ برنامه‌نویسی که یک‌نفره فاینال فانتزی را کد زد

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]در عصری به دنبال رایانه رفت که شاید کمتر کسی در کشور در مورد آن چیزی شنیده بود. به آمریکا رفت تا علوم رایانه بخواند؛ از بین گرایش‌های مختلف رایانه برنامه‌نویسی را دوست داشت؛ خیلی زود از برنامه‌نویسی به دنیای بازی‌های رایانه‌ای کشیده شد و به یکی از اسطوره‌های نسل اول کد نویسان صنعت بازی تبدیل شد[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]در عصری به دنبال رایانه رفت که شاید کمتر کسی در کشور در مورد آن چیزی شنیده بود. به آمریکا رفت تا علوم رایانه بخواند؛ از بین گرایش‌های مختلف رایانه برنامه‌نویسی را دوست داشت؛ خیلی زود از برنامه‌نویسی به دنیای بازی‌های رایانه‌ای کشیده شد و به یکی از اسطوره‌های نسل اول کد نویسان صنعت بازی تبدیل شد. در حالی که دیگر کد نویسان بازی برای نوشتن هر بازی لااقل به چند ماه وقت نیاز داشتند او بعضی وقت‌ها ماهی دو بازی می‌نوشت. شهرت او به جز شیوه‌ی برنامه‌نویسی منحصر به فردش بیشتر به واسطه‌ی جذاب و خاص بودن بازی‌های او بود که هر کدام به نسبت زمان خود یک پله گرافیک بازی‌های زمان‌شان را به جلو می‌بردند. او را میکل‌آنژ دنیای بازی می‌دانند که با کنار زدن محدودیت‌های فناوری زمانش با هنرمندی تمام، بازی‌های رایانه‌ای را نقش می‌کرد. در ادامه با زندگی‌نامه‌ی «ناصر جبلی» (Nasir Gebelli) برنامه‌نویس اسطوره‌ای ایرانی همراه Dreamy Magazine باشید.

سید ناصر جبلی در سال ۱۳۳۶ (بعضی منابع به بهمن ۱۳۳۲ اشاره کرده‌اند) در ایران و در زمانه‌ای به دور از فناوریهای نوین به دنیا آمد. بعد از اتمام متوسطه تصمیم می‌گیرد در زمینه‌ی علوم رایانه، یکی از جدیدترین رشته‌های علمی آن زمان تحصیل کند؛ برای رسیدن به خواسته‌اش ناچار به جلای وطن می‌شود و به سرزمین فرصت‌ها مهاجرت می‌کند. در دانشگاه «کال استیت» ثبت نام می‌کند و همزمان خارج از برنامه‌ی درسی خودش را سرگرم تمرین برنامه‌نویسی و به ویژه کد نویسی بازی می‌کند. علاقه‌اش به برنامه‌نویسی آن‌قدر زیاد می‌شود که تصمیم می‌گیرد بعد از گرفتن مدرک، شغلی در همین زمینه پیدا کند. در منابعِ ثبت شده، اولین بار نام او در ۱۹۸۱ و در مجله‌ی «سافتاک» آمده؛ سافتاک (Softalk) یکی از مشهورترین مجله‌های رایانه بود که بیشتر به رایانه‌ی اپل ۲ می‌پرداخت. جبلی در آن زمان برای رایانه‌ی «اپل ۲» برنامه می‌نوشت. از قرار معلوم دیگر رایانه‌های آن زمان به درد روش مورد علاقه‌ی او نمی‌خوردند؛ جبلی که تازه یک سال پیش از این تاریخ، اولین رایانه‌ی اپلش را خریده بود دوست داشت به محض وارد کردن کدها، خروجی بگیرد و نتیجه کار را فورا ببیند؛ او در همین مدت کم چنان به این دستگاه علاقه‌مند شده و در عین حال تسلط یافته بود که به سرعت شروع به برنامه نویسی بازی برای آن کرد. ظاهرا دل‌مشغولی ناصر به اپل ۲ در سال آخر دانشگاه آن‌قدر زیاد می‌شود که روی نمرات دانشگاهی‌اش تاثیر می‌گذارد؛ در جایی هم نگفته که آیا بالاخره دانشگاه را به پایان رساند یا نیمه‌کاره رهایش کرد. به هر حال نخستین تجربه‌ی کاری جبلی پیش از پیوستن به سافتاک شکل گرفت. خودش تعریف می‌کند که یک روز یک سری وسایل گرافیک رایانه را بر می‌دارد و به یکی از فروشگاه‌های بزرگ رایانه به نام Computerland می‌رود؛ دموی گرافیکی‌ای که آماده کرده بود را به صاحب فروشگاه نشان می‌دهد و مدتی آن‌جا کار می‌کند؛ به این صورت زندگی حرفه‌ای پربار ولی کوتاه ناصر جبلی شروع می‌شود.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

تاسیس شرکت Sirius Software

شعبه‌ی فروشگاه کامپیوترلندی که جبلی به آن مراجعه کرد در سال ۱۹۷۹ توسط یک سرهنگ هوا نیروی آمریکا به نام «تِری بردلی» اداره می‌شد. بردلی از دانشگاه گولدن استیت فوق لیسانس مدیریت داشت و توان مدیریتش هم در طول سالیان خدمت به عنوان مدیر حمل‌ونقل ارتش افزایش یافته بود. مدت‌ها بود که می‌خواست برای خودش خارج از ارتش شغلی دست‌وپا کند ولی زندگی حقوق‌بگیری قدرت ریسکش را پایین آورده بود و نمی‌خواست مزایای بازنشستگی نظامی را هم از دست بدهد؛ بالاخره بعد از ۲۱ سال فعالیت در هوا نیرو در ۱۹۷۹ بازنشست شد. با آغاز دوران بازنشستگی و آسودگی خیالی که از بابت حقوق آن داشت شروع کرد به گشتن دنبال یک شغل جدید. اولش تصمیم گرفت دلال املاک شود. دلالی بر خلاف مفهوم جا افتاده در ایران، یک شغل تعریف‌شده و حرفه‌ای است. مدتی هم به این کار مشغول شد ولی متوجه شد که به درد این حرفه نمی‌خورد. دلش می‌خواست یک کسب‌وکار از خودش داشته باشد و از بالیدنش لذت ببرد. به روش یک آنگلوساکسونی به کتاب‌خانه رفت و شروع کرد به تحقیق درباره‌ی موقعیت‌های مختلف نمایندگی شرکت‌ها. به این نتیجه رسید که یک مغازه چاپ و تکثیر باز کند چرا که ریسک و سرمایه‌ی مورد نیاز این کار کم بود. ولی کمی بعد با تماشای یک آگهی تبلیغاتی از شرکت Computerland (یک فروشگاه زنجیره‌ای رایانه که در سال ۱۹۷۶ تاسیس شده) تصمیمش را عوض کرد. قبل از هر اقدامی به چند فروشگاه محلی رایانه سر زد و با دقت فعالیت‌شان را زیر نظر گرفت تا ببیند فرآیند کار به چه صورت است. از شرایط کار خوشش آمد و به شرکت کامپیوترلند رفت و درخواست نمایندگی و افتتاح شعبه‌ی آن‌ها در ساکرامنتو را داد. بردلی با موافقت شرکت در ۱۹۷۹ فروشگاهش را باز کرد.

Nasir1

او در بهار ۱۹۸۰ یکی از نظامیان قدیمی آمریکا به نام «جری جوئل» که سابقه‌ی مدیریت بیمه هم داشت را به عنوان مدیر فروش استخدام کرد. او هم مثل بردلی در ارتش سمت اجرایی داشت ولی شباهت دیگری بین‌شان نبود.

بردلی قبل از این‌که کامپیوترلند را باز کند مدتی در نیروهای ویژه خدمت کرده بود و چند وقتی هم به عنوان مدیر حسابداری در صنعت بیمه سابقه داشت. جوئل هم که از کار در ارتش خسته شده بود به امید یافتن شغلی جدید یک رایانه اپل۲ خریده بود تا برنامه‌نویسی یاد بگیرد. دو هفته بعد از خرید رایانه‌اش در یک کلاس برنامه‌نویسی به زبان اسمبلی ثبت نام کرد. این کلاس که در سالن علوم لاورنس (یک مرکز علمی عمومی که توسط دانشگاه برکلی کالیفرنیا احداث شده) قرار داشت و مدرس آن «اندی هارتزفیلد» از قدیمی‌های شرکت اپل بود که بعدا سیستم عامل مکینتاش را هم طراحی کرد. دستیار هارتزفیلد در این کلاس «جان درَپر» مشهور به «کاپتان کرانچ» بود. هارتزفیلد در پایان هر جلسه برنامه‌های نوشته شده را روی یک دیسک به شاگردان می‌داد تا در منزل مرور کنند و اشکالات‌شان را در آورند؛ ولی جوئل دیسک درایور نداشت و نمی‌توانست هم‌گام با کلاس پیش برود، طوری که بعد از هشت هفته به کلی سردرگم شده بود. او بالاخره مجبور می‌شود یک دیسک درایو بگیرد و با تمرین بیشتر و بررسی نمونه برنامه‌هایی که مربی داده بود خود را به کلاس می‌رساند. در بهار همان سال ۱۹۸۰ برای کار به فروشگاه کامپیوترلند بردلی می‌رود. فروشگاه در آن زمان علاوه بر رایانه، نرم‌افزارهای خانگی و تجاری مانند Easy Writer (یکی از اولین واژه‌پردازها که جان درَپر نوشته بود) هم می‌فروختند. در کنار این، موقعیتی هم فراهم شده بود تا کسانی که خودشان برنامه یا بازی‌ای می‌نویسند هم بتوانند با ارائه‌ی نمونه کار، آن‌ها را به فروش بگذارند.

جبلی مثل تراکتور سیگار می‌کشید، قهوه می‌نوشید و بازی بیرون می‌داد.

یکی از این افراد یک دانشجوی پرجنب‌وجوش به نام ناصر جبلی بود که روزی با دیسکی حاوی یک برنامه‌ی گرافیکی وارد فروشگاه شد؛ برنامه‌ی او شامل چند ابزار می‌شد که کشیدن شکل روی نمایشگر را ساده می‌کرد. حضور جبلی که خودش هم تازه دستگاه اپل ۲ خریده بود فقط چند ماه بعد از پیوستن جوئل به کامپیوترلند صورت گرفت. نظر بردلی نسبت به نرم‌افزار جبلی تقریبا مثبت بود و از او خواست یکی دو روزی دیسک آن را در اختیارشان بگذارد تا بیشتر بررسی کنند. ناصر چند روز بعد برگشت؛ مطمئن بود که وقتی با نرم‌افزارش کار کنند و با قابلیت‌های آن در عمل آشنا شوند حتما از کارش استقبال می‌کنند. برای همین به محض ورود از بردلی پرسید: «خوب، حالا در موردش چی فکر می‌کنی؟». بردلی، جوئل و یکی دیگر از همکاران‌شان به نام «نایر» تصمیم گرفتند بر مبنای کارهای جبلی کسب‌وکاری با هم راه بیندازند و در مه ۱۹۸۰ شرکتی به نام «سیریوس سافتور» تاسیس کردند. جوئل امور مالی را به عهده گرفت، بردلی رئیس بود و جبلی تنها برنامه‌نویس تمام‌وقت شرکت. البته بردلی در کل با شیوه‌ی کار جوئل موافق نبود: «جری و من گذشته‌ی کاملا متفاوتی داشتیم، ده سال اختلاف سنی‌مان هم مزید بر علت بود. ما فقط در سه چیز مشترک بودیم، هردو نظامی بودیم، هردو دوست داشتیم استیک‌مان آبدار باشد و هردو با نگاهی دلسوزانه سیریوس را اداره می‌کردیم.»

NasirGebelli1

در ابتدا برنامه این بود که جوئل و جبلی با هم روی تسوسعه‌ی نرم‌افزار اولیه‌ی او کار کنند؛ نتیجه‌ی کار در قالب یک نرم‌افزار گرافیک به نام E-Z Draw عرضه شد. جوئل دیسک نرم‌افزار را برداشت و برای بازاریابی به سراغ مغازه‌های رایانه در لوس‌آنجلس و شهرهای اطراف رفت. البته بعضی منابع می‌گویند تکمیل ایزی درا و بازاریابی آن قبل از تاسیس سیریوس سافتور انجام شده. به هر حال کمی بعد با توجه به علاقه‌ی جبلی، شرکت به سمت توسعه‌ی بازی حرکت کرد. در طول سال اول شرکت سیریوس سافتور ۱۲ بازی منتشر کرد که اگر نگوییم همه آن‌ها، لااقل به طور قطع می‌توانیم ۸ تای آن‌ها را کار شخص جبلی بدانیم. درگذریم که در همین مدت شرکت با عرضه چند بازی دیگر او موافقت نکرد و آن‌ها هیچ وقت منتشر نشدند. در هر مراسم یا نمایشگاهی که برگزار می‌شد سیریوس سافتور به واسطه فعالیت شبانه‌روزی جبلی با دست پر حاضر می‌شد و همیشه حرفی برای گفتن داشت. در حالی که اغلب برنامه‌نویسان چندین ماه برای نوشتن هر برنامه نیاز داشتند ناصر ظرف چند هفته کارش را تمام می‌کرد. بخشی از شهرت او به خاطر همین شیوه‌ی برنامه‌نویسی بود: هر طرحی که داشت را به ذهنش می‌سپرد و هیچ چیزی را روی کاغذ نمی‌آورد برای همین مجبور بود قبل از این‌که بخشی از آن را فراموش کند کل پروژه را به پایان برساند. باید بدانید که برنامه‌نویسی در آن زمان به سادگی امروز نبود؛ این طور نبود که با زبان بیسیک شروع به کار کنید و کل بازی را بنویسید. بازی‌های آرکیدی که آن زمان نوشته می‌شد به خودی خود مشکل‌ساز بودند و توسعه‌ی بازی با اپل۲ برای آن‌ها دردسر بیشتری هم داشت.

ظاهرا اولین بازی ساخته‌ی جبلی Both Barrels بوده که در همان سال اول منتشر شده. با کسب تجربه و گرفتن بازخورد، کار او به مرور بهتر شد و به بازی‌هایی مثل Star Cruiser ،Cyber Strike و Phantoms Five انجامید. هرسه‌ی این بازی‌ها تجربه‌ای مشابه بازی‌های آرکیدی که ناصر قبلا بازی کرده بود داشتند. با این‌که این بازی‌ها ساخته‌ی شرکت سیریوس بودند ولی در اوایل به دلیل ناتوانی، کار توزیع را شرکتی به نام «سینرجتیک سافتور» انجام می‌داد. در این مدت جوئل و بردلی که اعتقاد زیادی به نرم‌افزار نداشتند و سود سخت‌افزار را بیشتر می‌دانستند بیشتر وقت خود را در فروشگاه کامپیوترلند می‌گذراندند و فقط در اوقات بی‌کاری به سیریوس سر می‌زدند. درواقع عملا همه کارها را جبلی تنهایی انجام می‌داد ولی از آن‌جا که او علاقه‌ای به امور مدیریتی و چهره شدن نداشت نتیجه‌ی کار عاید آن دو نفر می‌شد.

البته افزایش سوددهی شرکت، کم‌کم نظر آن‌ها را عوض کرد. بازی استار کروزر در دسامبر ۱۹۸۰، درست یک ماه بعد از تاسیس شرکت در فهرست پرفروش‌ترین‌های سافتاک پشت سر بازی‌های مطرح VisiCalc و Wizard and the Princess سوم شد. یک ماه بعد در حالی که استار کروزر هنوز سوم بود بازی سایبر استرایک هم به فهرست اضافه شد و جایگاه ششم را به خود اختصاص داد. در ماه مارس، فانتومز فایو هم وارد فهرست پرفروش‌ترین‌ها شد. رشد سیریوس آن‌قدر سریع بود که بردلی و جوئل در عین ناباوری به این نتیجه رسیدند جایی که باید تمام وقت‌شان را بگذارند آن‌جا است نه کامپیوترلند. کار به جایی رسید که در مه ۱۹۸۱ فروشگاه کامپیوترلند را کلا فروختند. در همان ماه بزرگ‌ترین اتفاق تا آن زمان برای سیریوس افتاد: آن‌ها بازی Space Eggs را عرضه کردند و این بازی در فهرست پرفروش‌ترین‌های سافتاک جای VisiCalc را گرفت و اول شد.

جبلی می‌گوید: «اول برایم عجیب بود بعد عجیب‌تر و عجیب‌تر شد. این تنها بازی‌ای است که خودم نوشتم و هنوز هم بازی‌اش می‌کنم؛ به خاطر این‌که غیر قابل پیش‌بینی است. شاید به همین دلیل است که مردم وقتی این بازی را شروع می‌کنند دیگر نمی‌توانند از پایش بلند شوند. وقتی دیدم که هم‌اتاقی قدیمی‌ام شش ساعت پیوسته به صدف‌ها، یعنی تخم مرغ‌ها، شلیک می‌کرد هم خوشحال بودم هم راستش را بخواهید کمی ترسیدم.»

NasirGebelli-2

در اوت ۱۹۸۱ شش عنوان از محصولات سیریوس در فهرست ۳۰ سخته‌ی پرفروش سافتاک قرار گرفت: Gorgon که در یک سال ۲۳ هزار نسخه فروخت سوم شد، Space Eggs هفتم، Pulsar II چهاردهم، Autobahn چهاردهم، Orbitron هجدهم و Gamma Goblins هم ۲۶ام. به جز دو مورد آخری، باقی را خود جبلی کد نویسی کرده بود. برای خیلی‌ها سوال شده بود که ناصر چطور می‌تواند این‌قدر موفق باشد؟ شاید یکی از دلایل، این باشد که انیمیشن کارهای او سرعت بیشتر و در عین حال روان‌تری نسبت به دیگر بازی‌نویسانی که می‌توانستند روی اپل ۲ برنامه بنویسند داشت؛ خصوصا که اپل۲ اصلا بُن‌سازه (Platform) مناسبی برای ساخت بازی‌های اکشن و آرکیدی نبود. جبلی برای رسیدن به یک بازی تند و روان از روشی به نام Page Flipping استفاده می‌کرد. در این روش دو صفحه‌ی انیمیشن در هر ثانیه چندین بار جایگزین هم می‌شوند تا پرش تصویری که در بازی‌های آن زمان معمول بود را کم کند. البته جبلی این روش را برای بازی‌های جدیدترش به کار برده. آن طور که از گفت‌وگوهایش با سافتاک در آوریل ۱۹۸۱ بر می‌آید او آن موقع گفته که قصد دارد از این روش در بازی‌های بعدی خود استفاده کند. به هر حال به طور قطع نمی‌توان گفت که ناصر چه موقع چه روشی را به کار گرفته چون همان‌طور که گفته شد او با حفظ اصالت ایرانی‌اش هنگام برنامه‌نویسی، نه یادداشت بر می‌داشت و نه کدها را در جای دیگری باز‌نویسی می‌کرد. خودش می‌گوید: «نود درصد از کار تجزیه‌وتحلیل بازی و آن‌چه قرار است روی نمایشگر بیاید را در ذهنم انجام می دهم. تمام ایده‌های من قبل از انتقال روی دیسک، به طور مجازی در ذهنم اجرا می‌شوند!» این شیوه‌ی منحصر به فرد باعث تعجب باقی اهالی صنعت بازی شده بود. جان رومِرو، خالق بازی Doom، در این باره می‌گوید:‌ «آن اوایل که بازی‌های ناصر را دیدم واقعا از سرعت بازی‌هایش خوشم آمد. سرعت‌شان فوق‌العاده بود. او مثل تراکتور سیگار می‌کشید، قهوه می‌نوشید و بازی بیرون می‌داد. هیچ‌وقت نرم‌افزاری برای ذخیره‌ی کدهایش نداشت. مستقیما کدها را روی حافظه‌ی اپل ۲ می‌نوشت. هیچ منبع کد یا دستوری هم در کار نبود. فی‌المجلس می‌نشست و کار را تمام می‌کرد. بعضی وقت‌ها حس می‌کردم او انسان نیست و یک ربات کدنویس است. از هیچ نماد، فاصله، جداسازی یا توضیحی استفاده نمی‌کرد؛ هیچ منبع کدی برای هیچ موردی نداشت. کل بازی را توی ذهنش نگه می داشت. تازه خودش می‌گفت می‌تواند توی ذهنش از کدها خروجی بگیرد و اجرایشان کند!»

شهرت کار خوب جبلی آن‌قدر بود که شرکت اپل به آن‌ها یک سفارش به ارزش ۱٬۵ میلیون دلار داد تا طی مدت حضور جبلی در سیریوس بیش از ۳٬۵ میلیون دلار نصیب شرکت شود.

شیوه‌ی ناصر در مورد طراحی تصاویر هم مثل کدنویسی‌اش بود. به‌کل کاغذ به کارش نمی‌آمد. البته گاهی وقتی نتیجه را روی نمایشگر می‌دید بعضی تغییرات در آن اعمال می‌کرد ولی این طور نبود که اول طرح را روی کاغذ بیاورد روی آن کار کند و بعد کدش را بزند، یک راست می‌رفت سراغ برنامه‌نویسی. او در گفتگو با سافتاک می‌گوید: «فقط وقتی تصاویر را روی نمایشگر می‌بینم می‌توانیم از کار ایده‌هایم مطمئن شوم. ممکن است طرح یک کشتی به نظرم همانی برسد که دلم می‌خواهد ولی روی کاغذ چیزی معلوم نمی‌شود تا زمانی که نتیجه روی صفحه نمایش نیامده نمی‌توان مطمئن بود. آزمایش اصلی آن‌جا است. برای همین است که یک راست سراغ نمایشگر می‌روم چون همیشه ممکن است آن‌چه در نظر دارم از آب در نیاید.»

جبلی با استعداد فوق‌العاده‌اش نام سیریوس را در عرصه‌های مختلف بازی‌سازی مطرح کرد. شهرت کار خوب جبلی آن‌قدر بود که شرکت اپل به آن‌ها یک سفارش به ارزش ۱٬۵ میلیون دلار داد تا طی مدت حضور جبلی در سیریوس بیش از ۳٬۵ میلیون دلار نصیب شرکت شود. وقتی دست‌شان بازتر شد تبلیغات را هم گسترده‌تر کردند. در حالی که بیش‌تر شرکت‌ها حتی توان سفارش یک تبلیغ در مجله‌ی سافتاک را نداشتند، آن‌ها هشت صفحه‌ی کامل از این مجله را خریدند تا به تبلیغ محصولات‌شان بپردازد. ظرف یک سال ۲۵۰ هزار دلار از شرکت سیریوس عاید جبلی شد. او با این پول زندگی‌اش را سروسامان داد: یک خودروی اسپورت و یک خانه جدید خرید، بعد هم با یک آمریکایی ازدواج کرد.

StarCruizerNasir

علی‌رغم فروش خوب بازی‌ها، اوضاع داخلی سیریوس جالب نبود. در اواخر سال ۱۹۸۱ مشکلات بیشتر شد تا این‌که بالاخره جیلی تصمیم به ترک شرکت سیریوس گرفت. جوئل بعد از ترک جبلی مصاحبه‌ای کرد و گفت: «ناصر برنامه‌نویس فوق‌العاده‌ای است؛ ولی به درد کار تیمی نمی‌خورد». با این‌که عایدی فروش بازی‌ها بین همه اعضا تقسیم می‌شد ولی پول همه چیزی نبود که ناصر می‌خواست؛ نظر او این بود که او هم باید سهام‌دار شرکت باشد نه یک برنامه‌نویس ساده چراکه تقریبا تمام کارها را یک تنه انجام می‌دهد و باقی فقط از منفعت آن استفاده می‌کنند. وقتی بردلی و جوئل با این خواسته‌اش موافقت نکردند به همراه «فیل ناپ» که مدیر سیریوس بود آن‌جا را ترک کرد و در ۷ آگوست ۱۹۸۱ شرکت «جبلی سافتور» را تاسیس کرد.

با همه‌ی این تفاسیر شرکت سیریوس یکی از نام‌های به یاد ماندنی در تاریخ بازی‌های رایانه‌ای است. این شرکت لااقل تا مدتی بعد از رفتن جبلی توانست خود را سر پا نگه دارد و به انتشار بازی‌های جدید ادامه دهد. همان زمان که جبلی مجموعه را ترک کرد چند برنامه‌نویس که بیشترشان نوجوان بودند به کار گرفته شدند. اریک ناپ که هنوز شرکت را ترک نکرده بود بازی Orbitron را نوشت. بازی Gamma Goblins توسط دو برادر به نام‌های تونی و بنی نوشته شد. لری میلر، دن ثامپسون و مارک تورمل از دیگر برنامه‌نویسان سیریوس بودند. به جز این‌ها کسانی مثل جیم اکرمن که قبلا کلانتر بود و اریک باک که یک کتاب در زمینه گرافیک تالیف کرده بود را به ترتیب به عنوان دستیار تولید و بررسی‌کننده‌ی نهایی کدها استخدام کردند. شرکت سیریوس بین سال‌ها ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۳ حداقل بیست عنوان بازی برای دستگاه اپل ۲ و سیستم‌های دیگر عرضه کرد؛ بازی‌های مشهوری مثل Snake Byte ،Beer Run ،Brandits ،TWERPS ،Wavy Navy ،Repton ،Kabul Spy ،Sneakers ،Escape from Rungistan ،Critical Mass و Gruds in Space.

‌‌‌‌‌‌‌‌

تاسیس شرکت Gebelli Software

جبلی بعد از ترک سیریوس بازی‌هایش را تحت لوای شرکت خودش منتشر کرد. اولین بازی جبلی سافتور Horizon V نام داشت که نتوانست چندان موفق شود. مجله‌ی سافتاک در مورد این بازی نوشت: «دنباله‌ی خوبی برای بازی Gorgon است ولی عالی نیست؛ کنترل کشتی در بازی در بهترین حالت مثل رانندگی با یک کامیون زباله روی جاده یخ‌زده است. فضایی‌ها در بازی خیلی احمق و بی‌مصرف هستند.» با این حال در مورد دوربین اول شخص این بازی نوشت: «یکی از بهترین جلوه‌های سه‌بعدی است که در بین بازی‌های اپل وجود دارد.» ناصر تلاش خود را ادامه داد و بازی‌های Zenith ،Firebird و Neptune را عرضه کرد ولی هیچ کدام به موفقی بازی‌های قبلی او نرسیدند.

SecretofManaNasir

درباره‌ی این‌که چرا جبلی نتوانست موفقیت‌هایی که در سیریوس داشت را تکرار کند نظرات مختلفی داده شده. شاید ثروت یک‌باره در او تاثیر گذاشته و جنبه‌ی آن را نداشته یا شاید هم برای کارهای مدیریتی و اجرایی ساخته نشده بود. جبلی برای تاسیس شرکتش ولخرجی زیادی کرد؛ مبلمان گران‌قیمت خرید و در و دیوار شرکت را پر کرد از تابلوهای لوکس. یکی از سرمایه‌گذاران که با او در شرکت جبلی سافتور قرار داشته از اولین ملاقاتش این طور می‌گوید: «قرار ما ساعت هشت و نیم صبح بود اما وقتی رسیدم در بسته بود. اولین کارمند تازه ساعت نه و نیم آمد و از مسئولان شرکت تا ساعت ۱۰ خبری نشد.» همان‌طور که معلوم است از زمانی که فضای کاری او رنگ‌وبوی وطنش را گرفت افولش هم شروع شد. یکی دیگر از مشکلات این بود که بازی‌های جبلی دیگر آن ویژگی‌های منحصر به فرد و شاخص را نداشتند. از همان سال ۱۹۸۱ ژاپنی‌ها هم به رقابت وارد شده بودند و عنوان‌های موفقی مثل Alien Rain و Glaxian (نوشته تونی سوزوکی) بازار آمریکا را تکان داده بودند. علاوه بر این‌ها وظایف مدیریتی آن چنان وقت ناصر را می‌گرفت که او فرصت زیادی برای برنامه‌نویسی پیدا نمی‌کرد و ناچار می‌شد کارها را به دیگران بسپارد. بیشترین سعی‌اش هم این بود که نیروهای سابق سیریوس را جذب کند. آلن مرل و اریک ناپ به او پیوستند. مرل بازی High Orbit را کد نویسی کرد و ناپ بازی‌های LaserSilk و Candy Factory را. یک بازی به نام Russki Duck هم دو نفری نوشتند ولی هیچ یک نتوانست جای بازی‌های خاصی که خود جبلی به‌تنهایی می‌نوشت را بگیرد.

در سال ۱۹۸۳ بحران بزرگی گریبان‌گیر بازی‌های ویدیویی شد و هردو شرکت جیلی سافتور و سیریوس را زمین زد. در مورد سیریوس ماجرا این بود که شرکت ۲۰th Century Fox به آن‌ها یک سفارش کلان توسعه بازی برای VCS دادند ولی وقتی که کار آماده‌ی تحویل شد، شرکت فاکس نتوانست یا نخواست که مبلغ توافق شده را بپردازد. ناصر جبلی هم یکی از سریع‌ترین جابه‌جایی‌های وضعیت در تاریخ صنعت بازی را داشت؛ خیلی زود از فرش به عرش رسید و هنوز لذتش را نچشیده دوباره به فرش نشست. او ظرف کمتر از دو ماه بعد از خرید دستگاه اپل ۲ از یک فرد کاملا ناشناخته به یکی از تحسین‌شده‌ترین کد نویسان صنعت بازی تبدیل شد و دو سال بعد سر جای اولش برگشت. داستان زندگی او نشان می‌دهد که چقدر جزئی‌ترین تصمیم‌ها در زندگی می‌توانند آینده انسان را دگرگون کنند و این‌که مداومت در پیشرفت بعضی بزرگان قناوری خیلی هم اتفاقی نیست. جبلی بعد از ورشکستگی در سال ۱۹۸۴، آن‌قدر ناراحت بود که تصمیم گرفت از انظار دور شود؛ او به یک مسافرت طولانی دور دنیا رفت.

‌‌‌‌‌‌

دوران حضور در شرکت SquareSoft

ناصر جبلی در ۱۹۸۶ از سفر دراز مدتش برگشت و به دیدار دوست قدیمی خود داگ کارلستون صاحب شرکت «برادربند» رفت. جبلی که به اندازه‌ی کافی استراحت کرده و آماده کار بود با کارلستون درباره‌ی این‌که چه بکند و کجا برنامه‌نویسی را پی بگیرد مشورت کرد. داگ به او توصیه کرد که ژاپن در حال رشد در زمینه‌ی بازی است و به نظرش شرکت‌های ژاپنی بهترین جا برای ادامه‌ی کار برنامه‌نویسی هستند. داگ دو شرکت Nintendo و SquareSoft را به جبلی معرفی کرد. با توصیه داگ، ناصر به ژاپن رفت و ابتدا برای دیدار با شیگرو میاموتو به شرکت نینتندو رفت، اما مجموعه این شرکت علاقه‌ای به جذب او نداشتند و صحبت‌هایشان به نتیجه نرسید. جبلی در قدم بعد به شرکت اسکوئرسافت سر زد. هیرونوبو ساکاگوچی مدیر عامل این شرکت با کارهای جبلی کاملا آشنا بود و از قضا خیلی هم به آن‌ها علاقه داشت؛ برای همین مذاکرات کاری به خوبی پیش رفت و ناصر جبلی به این شرکت پیوست. او از همان ابتدا به تیم اصلی بازی‌نویسان شرکت شامل خود ساکاگوچی به علاوه‌ی نوبوئو اوئماتسو (آهنگساز) و یوشیتاکا آمانو (طراح شخصیت)، اضافه شد. آن‌ها روی ساخت بازی برای دستگاه NES که در ایران به اشتباه با نام «میکرو» شناخته می‌شد کار می‌کردند. جبلی در همان بدو ورود به اسکوئر دو بازی ۳D World Runner و Rad Racer را نوشت. هرچند اولی نتوانست موفق ظاهر شود ولی بازی Rad Racer در آمریکای شمالی خوب عمل کرد و به نوعی شروع خوبی برای ناصر را رقم زد. هرکس که این بازی را می‌دید گرافیک زیبا و خطوط افق محو شونده آن را  تحسین می‌کرد. خیلی از آمدن جبلی نگذشته بود که شرکت اسکوئر دچار مشکلات مالی شد.

Final-Fantasy-II-Nasir

ساکاگوچی و اعضای تیم تصمیم گرفتند برای غلبه بر مشکلات یک بازی ویدیویی نقش‌آفرینی بسازند. در این بازی از اژدها که آن زمان خیلی طالب پیدا کرده بود استفاده شد. نتیجه‌ی نهایی بازی مشهور «فاینال فانتزی» (Final Fantasy) بود. اگرچه فاینال فانتزی به یکی از محبوب‌ترین بازی‌های تاریخ NES تبدیل شد ولی برنامه‌نویسی بازی‌های سبک نقش‌آفرینی به نظر جبلی دشوار می‌رسید و او درک درستی از عملکرد این نوع بازی‌ها نداشت. البته ساکاگوچی معتقد بود این دشواری فقط به این خاطر است که این اولین تجربه سبک نقش‌آفرینی برای ناصر است و به مرور مشکل او حل می‌شود و درک بهتری از شیوه‌ی بازی و نوشتن آن پیدا می‌کند. بسیاری معتقدند که بازی فاینال فانتزی به خاطر عدم درک صحیح جبلی از شیوه‌ی نبرد در این نوع بازی‌ها نقاط ضعف مشهودی دارد. فارغ از نظر منتقدان، این بازی با استقبال گسترده‌ی بازیکنان مواجه شد و قطعا در بین بازی‌های به یادماندنی NES قرار می‌گیرد. نباید از این موضوع قافل شد که امکانات بازی‌ای که جبلی نوشته بود به نسبت زمان خود واقعا خوب بود: ۴ نفر در گروه بازی‌کننده همزمان قرار می‌گرفتند و شیوه مبارزه در بازی در کنار انیمیشن فوق‌العاده‌ی هشت بیتی آن هرکسی را به بازی جذب می‌کرد.

وقتی همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت تاریخ روادید کاری جبلی در ژاپن منقضی شد و او به ناچار خاک ژاپن را ترک کرد و به محل زندگی خود در ساکرامنتوی کالیفرنیا برگشت.

اسکوئر بعد از موفقیت فاینال فانتزی توأمان کار روی دو بازی فاینال فانتزی ۲ و فاینال فانتزی ۳ را شروع کرد. همان‌طور که ساکاگوچی انتظار داشت جبلی به مرور تصور بهتری از بازی‌های نقش‌آفرینی پیدا کرد و روند برنامه‌نویسی بازی به خصوص سر فاینال فانتزی ۳ به مراتب بهتر پیش رفت. این شماره از بازی قابلیت انجام مبارزات به صورت خودکار هم داشت که برای بازکنان خیلی جالب بود. وقتی همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت تاریخ روادید کاری جبلی در ژاپن منقضی شد و او به ناچار خاک ژاپن را ترک کرد و به محل زندگی خود در ساکرامنتوی کالیفرنیا برگشت. با مساعدت مدیران اسکوئر تیم توسعه فاینال فانتزی موقتا به کالیفرنیا رفتند. توسعه‌ی هردو نسخه دوم و سوم بازی فاینال فانتزی در کالیفرنیای آمریکا انجام شد. بعد از عرضه‌ی موفق فاینال فانتزی ۳ جبلی پروژه‌ی جدیدی به اسکوئر معرفی کرد. این بازی برای کنسول سوپر نینتندو (SNES) در نظر گرفته شده بود. نتیجه‌ی کار بازی مشهور Secret of Mana یکی از موفق‌ترین و اسطوره‌ای‌ترین بازی‌های نقش‌آفرینی کنسول سوپر نینتندو بود و این یعنی جبلی با تلاش و کسب تجربه بالاخره توانست به درک درستی از این نوع بازی‌ها برسد طوری که هم بازیکنان هم منتقدان استقبال خوبی از این بازی کردند. ناصر جبلی بعد از این بازی و با اخذ حق امتیاز بازی‌های اسکوئر بازنشسته شد و دوباره به سفر دور دنیا رفت. او این بار برای همیشه دنیای برنامه‌نویسی و بازی‌های رایانه‌ای را ترک کرد. جبلی آخرین بار در ۸ اوت ۱۹۹۸ در گردهمایی دوستداران اپل ۲ که به همت «جان رومرو» برگزار شده بود در انظار حاضر شد. رومرو که خود از طرفداران سرسخت کارهای جبلی است با تلاش زیاد رضایت او را برای قبول دعوت در این مراسم جلب کرد و یک مصاحبه‌ی به‌یادماندنی با او انجام داد.

ناصر جبلی از آن پس حضور دیگری در رسانه‌ها نداشته؛ او هنوز در کالیفرنیا و در شهر ساکرامنتو زندگی می‌کند و دوستی خود را با ساکاگوچی و اعضای تیم اسکوئر حفظ کرده.

آیا پیش‌تر نام جبلی را شنیده بودید؟ در مجموع زندگی حرفه‌ای او را چطور ارزیابی می‌کنید؟ به نظرتان موفق بوده؟ فکر می‌کنید چرا بعد از مدتی دست از کار کشید و از دنیای بازی‌های رایانه‌ای فاصله گرفت؟ به نظر شما تفاوت ناصر جبلی با آن همه استعداد با کسانی مثل شیگرو میاموتو چیست که امروز صحبتی از اولی نیست ولی دومی هنوز هم در حرفه‌اش تاثیرگذار است؟[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″][/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

می‌گوید میان شهرت و ثروت قطعا دومی را انتخاب می‌کند؛ چراکه شهرت چیزی جز رنج و اذیت به همراه ندارد. با برنامه‌ی تخت گاز بی‌بی‌سی مشهور شد ولی طرز بیان و اخلاق تند کار دستش داد و آخر سر از این شبکه اخراج شد.

بیوگرافی جرمی کلارکسون؛ مجری سابق تخت‌گاز، گستاخ ولی محبوب

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]می‌گوید میان شهرت و ثروت قطعا دومی را انتخاب می‌کند؛ چراکه شهرت چیزی جز رنج و اذیت به همراه ندارد. با برنامه‌ی تخت گاز بی‌بی‌سی مشهور شد ولی طرز بیان و اخلاق تند کار دستش داد و آخر سر از این شبکه اخراج شد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]می‌گوید میان شهرت و ثروت قطعا دومی را انتخاب می‌کند؛ چراکه شهرت چیزی جز رنج و اذیت به همراه ندارد. با برنامه‌ی تخت گاز بی‌بی‌سی مشهور شد ولی طرز بیان و اخلاق تند کار دستش داد و آخر سر از این شبکه اخراج شد. برنامه‌اش به زبان‌های زیادی دوبله شد ولی هم‌زمان ملت‌ها و اقشار زیادی را رنجاند: آلمانی‌ها، آمریکایی‌ها، رومانیایی‌ها، مکزیکی‌ها، کارمندان دولت، رانندگان کامیون و بسیاری دیگر. با این همه هیچ‌گاه محبوبیتش را از دست نداد. در ادامه با زندگی‌نامه‌ی جرمی کلارکسون، موفق‌ترین مجری برنامه‌های مستند همراه Dream Designerباشید.

جرمی چارلز رابرت کلارکسون در ۱۱ آوریل ۱۹۶۰ میلادی در شهر دونکاستر در یورکشایر جنوبی انگلستان به دنیا آمد. خانواده‌ی کلارکسون بیش از ۴۰۰ سال کشاورز بودند اما شرلی مادر جرمی، آموزگار بود و پدرش اِدی هم فروشنده‌ی دوره‌گرد بود. والدین جرمی در کنار شغل‌های اصلی‌شان کسب‌وکار کوچکی هم داشتند و دم‌کن قوری و وسایل بافتنی آشپزخانه می‌فروختند؛ هرچند از این درآمد خاصی کسب نمی‌کردند. به خاطر سختی‌هایی که کشیده بودند خیلی دل‌شان می‌خواست جرمی برای خودش کسی بشود و وقتی که بزرگ شد مثل آن‌ها مشکل مالی نداشته باشد؛ برای همین بدون آن‌که پولی در بساط داشته باشند، او را در بهترین و صد البته گران‌ترین مدرسه‌ی خصوصی شهر ثبت نام کردند. آن‌طور که جرمی از آن‌ها روایت می‌کند تا لحظه‌ی آغاز مدارس هم ایده‌ی خاصی در ذهن نداشتند که بتواند هزینه‌های تحصیل او را تامین کند؛ تا این‌که خیلی اتفاقی روزی دو عروسک «خرس پدینگتون» برای بچه‌های خانواده (جرمی و خواهرش جوانا) درست کردند. بچه‌ها خیلی خوش‌شان آمد؛ این اقبال بچه‌ها انگیزه‌ای شد برای آزمایش فروش این عروسک‌ها به مردم. از اقبال بلند این پدر و مادر سرخوش، خرس‌های دست‌ساز آن‌ها بازار خوبی پیدا کرد و در کمتر از چند ماه آن‌قدری پول درآوردند که بتوانند شهریه‌ی جرمی را بپردازند. البته کمی بعد مشکلی به نام «پتنت» سر راه‌شان سبز شد. مایکل باند، خالق شخصیت پدینگتون با این موضوع که کلارکسون‌ها بی‌اجازه آن خرس‌های عروسکی را درست کرده بودند مشکل داشت و آن‌ها تهدید به شکایت کرد. شرلی مادر خانواده که عقلش از باقی بیشتر کار می‌کرد سعی کرد به‌جای درگیر شدن، با باند از سر گفت‌وگو وارد شود و بالاخره هم توانست امتیاز ساخت عروسک‌ها را به دست آورد. جرمی در این باره می‌گوید: «این شروع خوشبختی‌های من بود؛ واقعا همه این که می‌گویند بعضی چیزها «آمد دارد» همین است؛ همه چیز از ۱۳ سالگی من و با خرس‌های پدینگتون شروع شد؛ از آن به بعد بود که توانستم بدون دغدغه‌های مخارج به مدرسه بروم و پیشرفت کنم.»

جرمی در خانواده‌ای به نسبت فقیر به دنیا آمد ولی والدینش با زحمت زیاد او را به مدرسه‌ای گران‌قیمت فرستادند.

جرمی اول به مدرسه «هیل هاوس» بعد «دونکاستر» و سر آخر مدرسه‌ی «رپتون» رفت. خودش تعریف می‌کند که در رپتون واقعا افسرده شده بود و اوضاع اصلا آن طوری نبود که پدرومادرش آرزو داشتند؛ بچه‌های سال بالایی اذیتش می‌کردند؛ زمستان او را در یک استخر یخ زده پرت کرده بودند، غروب‌ها بعد از مدرسه کتکش می‌زدند، مجبورش می‌کردند کفش‌هایشان را با زبان تمیز کند و خلاصه برای آزار جسمی و روحی جرمی هرچه ازشان بر می‌آمد کوتاهی نمی‌کردند [شاید همین برخوردها باعث نوع رفتار جرمی کلارکسون در بزرگسالی شده]. با این وجود رپتون هر بدی‌ هم که داشت یک نکته مثبت هم برای جرمی داشت و آن این‌که در ‌آن‌جا هم‌کلاسی و دوست «آدریات نیوی» و «اندی ویلمن» از تهیه‌کنندگان مجموعه‌ی «تخت گاز» بود، یک دوستی‌ که سال‌ها به درازا کشید و آینده‌ی او را تحت تاثیر قرار داد.

جرمی کلارکسون اولین بار وقتی فقط ۱۲ سال داشت به بی‌بی‌سی رفت. در رادیو صداپیشگی نقش «آتکینسون» از شخصیت‌های یک رمان معروف را انجام داد. البته این فعالیت اولیه دوام زیادی نداشت و با خاتمه پخش این داستان پایان یافت.

خشونت‌های مدرسه تاثیر خود را از همان دوران تحصیل آشکار کرد؛ کلارکسون می‌گوید: «وقتی به مدرسه می‌روی ناگهان متوجه می‌شوی که می‌توانی کارهای نادرست را بی‌آن‌که با توبیخ والدینت مواجه شوی انجام دهی؛ حالا این وسط یکی از معلم‌ها هم بفهمد که چه اعجوبه‌ی خرابکاری هستی؛ خوب بفهمد چه اهمیتی دارد؟!» یکی از هم‌کلاسی‌های جرمی که خودش هم بعدا روزنامه‌نگار بزرگی شد می‌گوید: «در عالم کودکی نمی‌توانی حدس بزنی که چه کسی وقتی بزرگ شد مشهور و مهم می‌شود؛ اگر آن زمان به من می‌گفتید جرمی کلارکسون روزی تا این حد در سراسر جهان شناخته‌شده می‌شود هرگز باورم نمی‌شد.»

جرمی همیشه در مدرسه به عنوان یک بچه‌ی شر شناخته می‌شد که البته درسش خوب بود.

البته جدای از شیطنت‌های کودکی، درس جرمی خوب بود و افتادن در کارش نبود، هرچند همیشه سر نمره‌ی انضباط داستان داشت؛ سیگار می‌کشید، از سر کلاس‌ها در می‌رفت و خلاصه در انجام دادن کارهایی که مناسب سنش نبود هرچه می‌توانست تلاش می‌کرد؛ آخر سر کاسه صبر مسئولان مدرسه به سر آمد و قبل از این‌که سال دوازدهم را شروع کند از او خواستند که مدرسه را ترک کند یعنی به عبارتی اخراجش کردند. بعد از این اتفاق دیگر مدرسه‌ای در کار نبود و جایی نداشت که وقتش را بگذراند برای همین به کمک پدرومادرش رفت و در کسب‌وکار خانوادگی‌اش مشغول شد. می‌گوید: «خیلی با هم جور نبودیم؛ ولی می‌دانستم بالاخره یک اتفاق خوب در زندگی‌ام خواهد افتاد؛ این چیزی بود که همیشه به آن اعتقاد داشتم.»

یک روز که داشت در خیابانی پرسه می‌زد با مدیر روزنامه‌ی محلی مواجه شد که از قضا آشنای خانوادگی هم بودند؛ او از کار و بار جرمی جویا شود؛ وقتی ماجرای اخراج شدنش را شنید گفت که «تو باید روزنامه‌نگار شوی». کلارکسون کمی بعد در مصاحبه شغلی مجله  «ادورتایزر روثرهام» حاضر شد و موفق شد استخدام شود. آن‌طور که می‌گوید این شغل به جاهای خوبی انجامید و از پس آن فعالیت‌های جرمی بیشتر شد. ظاهرا روزمه‌ای که خود او فرستاده [همان‌طور که انتظار هم می‌رفت] به درد نمی‌خورده با این حال به خاطر این‌که پدر بزرگش (او پزشک محله هم بوده) در جریان جنگ جهانی دوم اولین فرزند سردبیر را به دنیا آورده بوده درخواست استخدام کلارکسون پذیرفته شده.

هرچند او امروز روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی به‌نامی است ولی به اذعان خودش آن زمان در روزنامه‌ی محلی واقعا فاجعه بود و مدام خرابکاری بار می‌آورد؛ یک بار وقتی از دفتر روزنامه با فردی تماس گرفته بود کاملا یادش رفت که اصلا برای چه زنگ زده؛ یک بار دیگر هم به خاطر سر‌به‌سر گذاشتن با یکی از همکاران خانمش مورد توبیخ و سرزنش قرار گرفت.

جرمی ابتدا یک خودروی مینی زرد رنگ داشت.

کلارکسون که حالا از طرفداران پروپاقرص تیم فوتبال چلسی است روزگاری اصلا به فوتبال علاقه نداشت: «قدیم‌ها می‌گفت همه مسابقات به جز مسابقات اتومبیل‌رانی به درد نمی‌خورند؛ فوتبال هم یک کار احماقانه است که چند تا مرد گنده می‌افتند دنبال یک توپ و الکی این ور و آن ور می‌روند. معلوم نیست کی این طرز نگاهش تغییر کرد.» با این همه یک چیز ثابت و تغییرناپذیر درباره‌ی او عشق وافرش به خودروها و رانندگی است. همکارش تعریف می‌کند وقتی می‌خواسته اولین بار ماشین بخرد جرمی ماشین خودش را «مینی» زرد بود به او فروخته است.

کلارکسون همیشه روحیه‌ی خاص و از منظر بسیاری بی‌ادب خود را حفظ کرد؛ بعدها که برای بی‌بی‌سی کار می‌کرد همین موضوع دردسرساز شد. در سال ۲۰۱۱ بیشتر از ۲۰ هزار شکایت از بی‌بی‌سی صورت گرفت، همگی به خاطر این‌که کلارکسون در یکی از برنامه‌هایش هرچه دلش خواست به کارکنان دولتی گفت: «واقعا دلم می‌خواد خفه‌شون کنم. باید ببرم‌شون بیرون و گردن‌شون رو جلوی خونواده‌شون بزنم.» او در طول زندگی حرفه‌ایش از این رفتارها زیاد داشت و هیچ‌وقت هم ابراز پشیمانی نکرد.

کلارکسون بعدا از ادورتایزر خارج شد و به «روچدیل آبزرور» رفت؛ آن‌جا خیلی دوام نیاورد و سپس در «وولورهمپتون اکسپرس» و بعد در «ستار» کار کرد؛ ولی آخر سر متوجه شد این شکل روزنامه‌نگاری به درد او نمی‌خورد و راضیش نمی‌کند. روزی که «ستار» را ترک کرد یک راست به خانه رفت و ماجرا را برای نامزدش تعریف کرد: «اون لحظه می‌دونستم که دیگه باید برم؛ چون وقتی میز اداری جدید دفتر آن‌قدر برات مهم می‌شه که اصلا بهش اشاره کنی یعنی کارت تمومه باید سریع بقچه‌ات رو جمع کنی و تا می‌تونی دور بشی.»

جرمی به دنبال کار جدید به جنوب انگلستان رفت: «دیگر نمی‌توانستم برای کسی کار کنم. من در فولهام در جنوب غربی لندن زندگی می‌کردم، جایی که هرکس برای خودش یک کسب‌وکار کوچک دارد؛ یکی مغازه انتشاراتی، دیگری کفاشی و… فکر کردم من هم باید کسب‌وکاری مثل این‌ها داشته باشم برای همین به مغزم فشار آوردم تا ایده‌ای، چیزی دست‌وپا کنم و کاری راه بیندازم.»

کلارکسون جوان در یک جشن عروسی

کلارکسون بعد از مدتی به این نتیجه رسید حالا که می‌خواهد کار شخصی راه بیندازد بهتر است با محوریت علاقه‌اش باشد تا از آن لذت ببرد؛ این شد که شرکت خودش، «آژانس خبری موتوری» (Motoring Press Agency) را راه انداخت. هدف این بود که به طور تخصصی به بررسی و واکاوی خودرو و اخبار مربوط به آن بپردازد. از تاسیس این شرکت به بعد او پیوسته در زمینه‌ی نشریات و رسانه‌های مربوط به خودرو فعالیت کرد و به عقیده‌ی بسیاری «روزنامه‌نگاری خودرو» را به معنای امروزی آن به وجود آورد.

روزی در سال ۱۹۸۷ وقتی برای پوشش خبری پرده‌برداری از یکی از محصولات سیتروئن رفته بود با «جان بنتلی» یکی از اعضای پشت صحنه‌ی برنامه‌ی قدیمی «تخت گاز» بی‌بی‌سی هم‌کلام شد و یک آشنایی مختصر شکل گرفت. بنتلی می‌گوید: «او همانی بود که دنبالش بودم؛ یک نویسنده عشق ماشین که می‌توانست مشخصات خشک و فنی خودروها را به صورتی جالب و باحال توضیح دهد. کلارکسون پر از ایده‌های جذاب بود و بر خلاف مجریان مشهور آن زمان مثل بچه مدرسه‌ای‌ها لباس می‌پوشید و حرف می‌زد. این چیزها برای من مهم نبود حتی بعدا هم که متوجه شدم در مدرسه چه شرّی بوده باز هم اهمیت ندادم چون یقین داشتم او دقیقا به درد این کار می خورد.»

چند ماه بعد وقتی بنتلی به عنوان تهیه‌کننده برنامه انتخاب شد توانست از کلارکسون یک آزمایش صحنه بگیرد؛ این آزمایش با یک دستگاه رنج‌روور در جاده انجام شد: «جرمی سریع به دل‌ها نشست، چون بامزه بود؛ حتی مدیران بی‌بی‌سی هم از او خوش‌شان آمد.»

اجرای او به هنگام تست خودروها از همان اول به دل مدیران بی‌بی‌سی نشست.

برنامه‌ی «تخت گاز» از سال ۱۹۷۷ در بی‌بی‌سی پخش می‌شد و اولین باری که جرمی کلارکسون در این برنامه حاضر شد سال ۱۹۸۸ بود. او در آن برنامه سوار بر یک خودرو به مزارع کشاورزی روثرهام رفت و حین حرکت حرف هایش را زد، امری که در آن زمان رایج نبود؛ البته خودش معتقد است آن اجرای اولش خیلی خشک و بی‌روح بوده. اما کلارکسون کم‌کم به دوربین عادت کرد و راحت‌تر جلوی آن قرار می‌گرفت و حرف می‌زد؛ بعد هم تیپ و قیافه‌اش را عوض کرد تا به قول خودش باحال‌تر شود؛ شلوار پاچه گشاد و کراوات مرسوم آن زمان را یک باره با شلوار لی و کاپشن بادگیر عوض کرد و تا آخرین حضورش در تخت گاز با همین سر و وضع ظاهر شد. پوشش به کنار، کلارکسون نسبت به بعضی خودروها خیلی جبهه داشت و این برای بی‌بی‌سی دردسرساز بود؛ در مورد فورد اسکورپیو می‌گوید: «از بس این ماشین بدقواره بود مجبور بودیم آرام از پشت به جلو فیلم‌برداری کنیم تا تماشاگر را نترساند! من هم که مجبور بودم هفت دقیقه در مورد خودرویی برنامه بسازم که ارزش هفت ثانیه را هم نداشت.»

جرمی کلارکسون جوان به تدریج توانست با اجرای برنامه‌ی تاپ‌گیر طرفداران زیادی پیدا کند.

به هر صورت مدیران بی‌بی‌سی از خروجی برنامه راضی بودند. در ۱۹۹۸ «چت شو» برنامه‌ی مصاحبه‌ای کلارکسون در بی‌بی‌سی کلید خورد. بی‌بی‌سی این برنامه را با توجه به علاقه‌ی مخاطبان به صحبت کردن کلارکسون ساخته بود؛ این برنامه باعث شد افزایش شهرت و محبوبیت او شد ولی باز تغییری در نوع سخن گفتنش ایجاد نکرد؛ به تراجنسیتی‌ها توهین کرد، طرفداران حقوق زنان را مسخره کرد و به معنای حقیقی کلمه «جرمی کلارکسون» را به نمایش گذاشت.

با همه این تفاسیر برنامه گفت‌‌وگوی کلارکسون در بین مردم محبوب بود؛ شاید نهادها و سازمان‌ها و صنوف و غیره مدام از او و تهیه‌کنندگان برنامه شکایت می‌کردند ولی مردم از اجرای جرمی لذت می‌بردند و برایشان هم مهم نبود او به چه کسی توهین می‌کند. این برنامه تا سال ۲۰۰۰ میلادی ادامه پیدا کرد ولی به دلایل مختلف که البته بخش مهمی از آن همین اعتراضات بود دیگر پخش نشد.

 

کلارکسون در سال ۱۹۹۹ برنامه‌ی تخت گاز را ترک کرد. او از روند برنامه راضی نبود؛ اعتقاد داشت ترفندهایی که برای شگفت‌زده کردن و به هیجان آوردن مخاطب استفاده می‌شود قدیمی شده و تخت گاز با آن شکل ارزش ادامه یافتن ندارد. می‌گفت زمانی وقتی درباره‌ی یک خودرو برنامه می‌ساختیم مردم چند روز درباره‌اش صحبت می‌کردند ولی الان دیگر این طور نیست. با رفتن کلارکسون برنامه تخت گاز به زور تا ۲۰۰۱ پخش شد ولی به خاطر جذاب نبودن برای مخاطب متوقف شد. یک سال بعد به تهیه‌کنندگی «اندی ویلیام» و اجرای اصلی جرمی کلارکسون تخت گاز دوباره روی آنتن رفت. شکل برنامه تغییر کرد و بیشتر به صورت استودیویی و بین تماشاگران اجرا شد و بررسی ضبط‌شده‌ی هر خودرو در آن نمایش داده می‌شد. اولین همکاران او در اجرا «ریچارد هموند» مجری تلویزیونی و «جیسون داو» یک فروشنده‌ی خودرو بود. حضور داو موفق نبود و برای مجموعه دوم برنامه «جیمز می» یک خودرونویس کارکشته جایگزین شد.

تخت گاز با اجرای این سه نفر به سرعت محبوب شد. آیتم‌های جدیدی مثل حضور افراد مشهور، رانندگی آن‌ها در پیست با یک خودروی خوش‌قیمت و البته مصاحبه در استودیو به برنامه اضافه شد. کم‌کم بخش‌های بررسی خودرو، مسابقه با خودروها و سفرهای سه‌نفره کلارکسون، هموند و می دور دنیا چنان مخاطبان را جذب کرد که این برنامه به زبان‌های مختلف دوبله و پخش شد. استوارت لی یکی از کمدین‌های مشهور می‌گوید: «دلیل این‌که این برنامه را دوست دارید رابطه‌ی بین سه مجری آن است که تداعی‌کننده شکل رابطه قدرت بین سه خرس وحشی است»

کمی بعد شخصیت کلاه‌به‌سر و بی‌صدای «استیگ» به عنوان راننده به برنامه اضافه شد. اسم استیک ریشه در دوران مدرسه ویلیام و کلارکسون دارد؛ آن‌ها در مدرسه رپتون به بچه‌های سال اولی استیگ می گفتند. جو جدید باشگاه مانند برنامه جواب داد. تخت گاز نه تنها در بریتانیا بلکه در تمام دنیا محبوب شد. به ۲۱۴ کشور فروخته شد و در سراسر دنیا بیش از ۳۵۰ میلیون مخاطب داشت؛ این برنامه سالانه ۵۰ میلیون پوند عاید بی‌بی‌سی می‌کرد. خود کلارکسون در سال ۲۰۱۲ بابت اعطای حق پخش تبلیغات تخت گاز به شبکه بی‌بی‌سی جهانی ۸٫۴ میلیون دلار گرفت.

محبوبیت برنامه‌ی تخت گاز با حضور جیمز می و ریچارد هموند به یکباره افزایش یافت.

زندگی کلارکسون سر برنامه تخت گاز و خارج از آن جالب است. او در شهرک کوچکی به نام «چیپینگ تاون» زندگی می‌کند. هم‌محلی‌هایش نخست وزیر سابق بریتانیا و همسرش، دیوید و سامانتا کامرون، سردبیر سابق مجله «سان»، ربکا بروکس و الکس جیمز از اعضای گروه موسیقی Blur هستند. رابطه او با همه آن‌ها خیلی نزدیک است تا جایی که دیوید کامرون در سال ۲۰۱۰ و برای مراسم تولد ۵۰ سالگی جرمی لباس استیگ به تن کرد و ویدیوی آن را به او هدیه داد. جرمی کلارکسون از دوران دبیرستان سیگار می‌کشد و همیشه کارزارهایی در مخالفت با ایجاد موانع برای سیگاری‌ها و ممنوعیت سیگار کشیدن در محیط‌های عمومی راه انداخته؛ او از صف اتوبوس متنفر است و به‌شدت با اتحادیه‌ی اروپا مخالف است و در جریان همه‌پرسی اخیر بریتانیا از موافقان خروج این کشور از اتحادیه‌ی اروپا بود.

در بریتانیا گفته می‌شود که او به حزب محافظه‌کار تمایل دارد شاید به خاطر دوستی نزدیک او با دیوید کامرون و در مقابل طعنه‌هایی که بارها به «گوردون براون» نخست وزیر سابق بریتانیا از حزب کارگر زده و حتی یک بار او را «اسکاتلندی احمق یک‌چشم» خطاب کرده؛ البته به خاطر این آخری مجبور به عذرخواهی شد. به هر صورت خود کلارکسون زیاد در مورد مسائل سیاسی اظهار نظر نمی‌کند و هیچ‌وقت به طور رسمی تعلق به هیچ حزبی را اعلام نکرده. محافل بریتانیا بیشتر او را صدای طبقه‌ی متوسط و ناراضی این کشور می‌دانند.

کلارکسون با هم‌صنفی‌هایش هم رابطه‌ی مناسبی ندارد و اصولا برایش همکار و غیر همکار فرقی نمی‌کند و هرکس خلاف میلش صحبت یا کاری کند با برخورد سنگین او مواجه می‌شود. کلارکسون مدت ها است که با پیرز مورگان سردبیر سابق دیلی میرور نزاع دارد و حتی یک بار به خاطر عکسی که از او در مجله‌اش چاپ کرده مورگان را در جشنواره رسمی خبرنگاران بریتانیا با مشت زد.

زندگی حرفه‌ای کلارکسون همیشه پر از چالش و مشاجره بوده است.

فعالیت حرفه‌ای کلارکسون همیشه پر بوده از شکایت، دعوا و مشاجره؛ در سال ۲۰۰۸ بی‌بی‌سی به خاطر این‌که او رانندگان ماشین سنگین را به شکل بدی مسخره کرد صدها شکایت دریافت کرد. در سال ۲۰۱۰ پا را فراتر گذاشت و یک ملت را ناراحت کرد؛ او مکزیکی‌ها را «تن لش‌های بوگندو» خطاب کرد. کار به جایی رسید که حتی مسئولان بی‌بی‌سی مجبور شدند صحبت‌های زننده‌ی او در مورد مردم برمه و آسیای جنوب شرقی را سانسور کنند و جلوی پخش مجدد آن را بگیرند.

در ماه مه ۲۰۱۵ او اعلام کرد که بی‌بی‌سی به او اخطار داده اگر «یک کلمه زننده‌ی دیگر در هرجا و هر زمان» بگوید همکاری را متوقف خواهد کرد. پیشتر در سال ۲۰۱۲ چند باری از کلمات توهین‌آمیز در برنامه تخت گاز استفاده کرد که بعدا مجبورش کردند کتبا عذرخواهی کند؛ هرچند خودش هیچ‌وقت قلبا از گفته‌هایش ابراز پشیمانی نکرد. خودش می‌گوید: «[من با هدف این کار را می‌کنم] چه طور است که خیلی راحت می‌شود ملت‌های محروم ستم‌دیده‌ی دنیا را مسخره کرد و حرف‌های نادرست درباره‌شان زد اما وقتی کار به آمریکایی‌ها و آلمانی‌ها می‌رسد همان کار می‌شود نژادپرستی و توهین به ملت‌ها!»

جرمی کلارکسون دو بار ازدواج کرده؛ بار اول در ۱۹۸۹ با الکساندرا جیمز که چند ماه بیشتر دوام نیاورد. دومین مرتبه با مدیرش «فرنسیس کین» ازدواج کرد. آن‌ها صاحب سه فرزند هستند. البته ازدواج دوم او هم فراز نشیب زیادی داشت و در سال ۲۰۱۴ به طلاق انجامید.

کلارکسون که ‌حالا ۵۵ سالگی را هم رد کرده درست مثل روز اول جنجالی است. این‌که تیزی حرف‌های او از نادرستی است یا حقیقت نظرات متفاوت است. خودش می‌گوید: «دلم می‌خواست آدم بهتری بودم. کاش می‌توانستم نسبت به مردم و چیزهای دیگر مهربان‌تر باشم. ولی خوب بعضی وقت‌ها در کوران صحبت زمانی که شاید زیادی قهوه نوشیدی و در استودیو هستی چیزی خراب می‌شود تو هم یک حرفی می‌زنی و همه می‌خندند ولی کسی نمی‌داند در دلت چه می‌گذرد. این ناراحتی را به خانه می‌بردی و بالاخره یک جا خودش را نشان می‌دهد.»

عاقبت همه‌ی دردسرهایی که کلارکسون درست کرد اخراج از بی‌بی‌سی بود و کریس‌ایوانز (راست) در تاپ‌گیر جایگزین او شد.

بالاخره بعد از سال‌ها اجرای برنامه تخت گاز و علی‌رغم اخطار نهایی مسئولان شبکه کلارکسون با تهیه‌کننده‌ی برنامه درگیر می‌شود و او را با مشت می‌زند. این اتفاق کاسه صبر مدیران بی‌بی‌سی را لبریز می‌کند و عذرش را می‌خواهند. در پی اخراج جرمی کلارکسون دو همکار او هموند و می هم استعفا می‌کنند و برنامه‌ی تخت گاز مجریان اصلی و محبوب خود را از دست می‌دهد. در جریان این اتفاق نامه‌ها و درخواست‌های زیادی چه از جانب مردم چه سیاسیون از بی‌بی‌سی شد حتی عده‌ای هکر این شبکه را به هک تهدید کردند ولی هیچ‌کدام در تصمیم مدیران بی‌بی‌سی تغییری ایجاد نکرد.

یکی از منتقدان مطرح سینما و تلویزیون بریتانیا که دوستی نزدیکی با کلارکسون دارد گفت: «بی‌بی‌سی قدر کلارکسون را ندانست؛ او برای دشمنش کار می‌کرد. آن‌ها وقتی مادر جرمی مرد یا حتی وقتی بیمار بود هیچ کمکی بهش نکردند.» دیوید کامرون هم در دفاع از او گفت: «من امیدوارم مسئولان بی‌بی‌سی و سازندگان تخت گاز به نحوی مشکل را در داخل حل کنند چراکه او یکی از استعدادهای بزرگ کشور است و میلیون‌ها انسان از جمله فرزندان خود من را شاد و سرگرم می‌کند حیف است که برنامه‌ی بزرگی مثل تخت گاز و فرد بزرگی مثل کلارکسون را از دست بدهیم.»

جرمی کلارکسون و همکارانش پس از خروج از تاپ‌گیر به آمازون آمده‌اند و برنامه‌ی گرند‌تور را اجرا می‌کنند.

بعد از این ماجرا شرکت آمازون آمریکا به سراغ او و دو همکارش رفت و در ۳۰ ژوئیه‌ی ۲۰۱۵ اعلام کرد که طی قراردادی با آن‌ها توافق کرده یک برنامه‌ی تلویزیونی با موضوع خودرو ساخته شود. این برنامه با نام «The Grand Tour» در Amazon Video پخش می‌شود و از ابتدای کار توانسته مخاطبان زیادی جلب کند. شبکه‌ی بی‌بی‌سی هم سعی کرد با تغییر مجری، برنامه تخت گاز را ادامه دهد ولی تا کنون موفق به جلب نظر مردم نشده.

فکر می‌کنید تخت گاز بدون سه مجری بامزه‌اش می‌تواند دوباره به دوران اوج برگردد؟ نظرتان درباره جرمی کلارکسون چیست؟ آیا او را یک انسان بی‌ادب می‌دانید که از فضای طنز برای توهین به دیگران سو‌ء استفاده می‌کند یا فکر می‌کنید او حرف دل مردمی را می‌زند که جرأت بیانش را ندارند؟[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

شرکت ریزر از لپ‌تاپی به اسم Project Valerie رونمایی کرده است که به جای یک مانیتور، با استفاده از مکانیزمی جالب، سه مانیتور را در خودش جای داده است. این کامپیوتر بازی، اولین طرحی است که تا به امروز از یک لپ‌تاپ بازی و حرفه‌ای با چند صفحه‌ی نمایش ارایه شده است.

لپ‌تاپ بازی ریزر سه مانیتور دارد

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]شرکت ریزر از لپ‌تاپی به اسم Project Valerie رونمایی کرده است که به جای یک مانیتور، با استفاده از مکانیزمی جالب، سه مانیتور را در خودش جای داده است. این کامپیوتر بازی، اولین طرحی است که تا به امروز از یک لپ‌تاپ بازی و حرفه‌ای با چند صفحه‌ی نمایش ارایه شده است.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]شرکت ریزر از لپ‌تاپی به اسم Project Valerie رونمایی کرده است که به جای یک مانیتور، با استفاده از مکانیزمی جالب، سه مانیتور را در خودش جای داده است. این کامپیوتر بازی، اولین طرحی است که تا به امروز از یک لپ‌تاپ بازی و حرفه‌ای با چند صفحه‌ی نمایش ارایه شده است.

ریزر نگفته است که آیا این طرح، به مرحله‌ی تولید انبوه خواهد رسید یا نه.

ریزر برای ساخت Project Valerie سنگ تمام خواهد گذاشت؛ طوری که طبق گفته‌ی این شرکت، سه مانیتور ۱۷٫۳ اینچی روی این لپ‌تاپ قرار خواهد گرفت که هر کدام صفحه‌ی نمایشی با وضوح تصویر ۴K دارند و از تکنولوژی G-Sync شرکت انویدیا هم بهره می‌برند.

Razer-Project-Valerie_002

از نظر سخت‌افزاری، این لپ‌تاپ جدید ریزر، شبیه به Razer Blade Pro ساخته خواهد شد؛ یعنی می‌توانید انتظار کیبوردهای مکانیکی ریزر را روی آن داشته باشید. تمام بخش‌های این لپ‌تاپ هم از کیبوردهای آن گرفته تا مانیتور و تاچ‌پد، از چراغ‌های Chroma شرکت ریزر استفاده می‌کنند. می‌توان سیستم Chroma ریزر را با برنامه‌های مختلفی تنظیم کرد. برای مثال، می‌توان کاری کرد تا زمانی که در یک بازی مهمات‌تان تمام می‌شود، تمام چراغ‌ها قرمز شوند یا خیلی از تنظیمات دیگری که به خودتان باز می‌گردد.

Razer-Project-Valerie_000

ریزر نگفته است که آیا این طرح، به مرحله‌ی تولید انبوه خواهد رسید یا نه.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]منبع: Ubergizmo[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_raw_html]JTNDZGl2JTIwaWQlM0QlMjIxNDgzNzEwMTg1MjQzMzY2MCUyMiUzRSUzQ3NjcmlwdCUyMHR5cGUlM0QlMjJ0ZXh0JTJGSmF2YVNjcmlwdCUyMiUyMHNyYyUzRCUyMmh0dHBzJTNBJTJGJTJGd3d3LmFwYXJhdC5jb20lMkZlbWJlZCUyRlpFYWVIJTNGZGF0YSU1QnJuZGRpdiU1RCUzRDE0ODM3MTAxODUyNDMzNjYwJTI2ZGF0YSU1QnJlc3BvbnNpdmUlNUQlM0R5ZXMlMjIlM0UlM0MlMkZzY3JpcHQlM0UlM0MlMkZkaXYlM0U=[/vc_raw_html][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]

سال ۲۰۱۶ هم به پایان خود رسید تا این سال میلادی کارش را با به نمایش‌ گذاشتن فیلم‌هایی متفاوت به اتمام برساند. سال ۲۰۱۶ یکی از عظیم‌ترین سال‌ها در حوزه‌ی سینما بود و آثار گوناگونی در ژانرهای مختلف برای انواع سینما‌دوستان به نمایش درآمد.

مروری بر ۱۵ فیلم برتر سال ۲۰۱۶

[vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]سال ۲۰۱۶ هم به پایان خود رسید تا این سال میلادی کارش را با به نمایش‌ گذاشتن فیلم‌هایی متفاوت به اتمام برساند. سال ۲۰۱۶ یکی از عظیم‌ترین سال‌ها در حوزه‌ی سینما بود و آثار گوناگونی در ژانرهای مختلف برای انواع سینما‌دوستان به نمایش درآمد.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]سال ۲۰۱۶ هم به پایان خود رسید تا این سال میلادی کارش را با به نمایش‌ گذاشتن فیلم‌هایی متفاوت به اتمام برساند. سال ۲۰۱۶ یکی از عظیم‌ترین سال‌ها در حوزه‌ی سینما بود و آثار گوناگونی در ژانرهای مختلف برای انواع سینما‌دوستان به نمایش درآمد. در اقتباس‌های بازی‌های ویدیویی شاهد فیلم‌هایی مثل «فرقه اساسین» (Assassin’s Creed) و «وارکرفت» (Warcraft) بودیم و از فیلم‌های کمیک‌بوکی هم می‌توان «کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی» (Captain America: Civil War)، «ددپول» (Deadpool)، «بتمن دربرابر سوپرمن: طلوع عدالت» (Batman v Superman: Dawn of Justice) و «جوخه انتحار» (Suicide Squad) را نام برد. با وجود این‌ها، آثار درام بی‌نظیری هم به تصویر کشیده شدند که توانستند علاوه بر جلب نظر منتقدان و دریافت امتیازاتی خوب، شانس بالای خود را برای دریافت جوایز سینمایی هم به رخ بکشند. حال قصد داریم با توجه به پایان سال ۲۰۱۶ به بررسی ۱۵ فیلمی بپردازیم که سایت «The Verge» به عنوان فیلم‌های برتر این سال در لیست خود قرار داده است. در ادامه با Dream Designer همراه باشید تا این ۱۵ فیلم برتر را معرفی و بررسی کنیم.[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][vc_column_text animation_delay=”200″]۱-La La Land

1

محبوبیت عظیم فیلم «لا لا لند» با وجود نقدها و امتیازات بالایی که دریافت کرده، و همچنین موضوع مرتبط آن با هالیوود، خیلی چیز عجیبی نیست. هالیوود عاشق فیلم‌هایی است که درباره‌ی هالیوود ساخته می‌شوند؛ سینما دوستان هم طرفدار پروپاقرص فیلم‌های عاشقانه هستند. لا لا لند با کارگردانی «دیمین شزل» (Damien Chazelle) که فیلم «شلاق» (Whiplash) را هم در کارنامه دارد، ترکیبی از فضای رمانتیک به علاوه‌ی عشق به هالیوود است. این فیلم درام، عاشقانه و موزیکال درباره‌ی دو فرد به نام‌های سباستین (رایان گاسلینگ) و میا (اِما استون) است که با رویای موفقیت در دنیای موزیکال هالیوود در بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ فعالیت می‌کنند. داستان فیلم آمیزه‌ای از اندوه و خوشحالی، تلاش برای دستیابی به موفقیت، شکست و پیروزی بوده و دارای سبک و سیاقی ویژه است. نمایش بازتابی غم‌انگیز از دستیابی به شهرت و بهایی که برای آن باید پرداخته شود؛ در کنار فضای عاطفی و نمایش ماهرانه خوشحالی و غم و اندوه در کنار هم، موجب ساخت فیلم موفقی همانند لا لا لند شده که شانس زیادی برای دریافت جوایز معتبر سینمایی دارد.

۲-The Handmaiden

2

فیلم اقتباسی «کنیز» به کارگردانی «پارک چان-ووک» (Park Chan-wook) که الهام گرفته از رمان «Fingersmith» نوشته‌ی «سارا واترز» (Sarah Waters) است، حال و هوای دوره‌ی ویکتوریایی رمان را در کشور کره در دهه ۱۹۳۰ میلادی به تصویر می‌کشد. این فیلم دارای داستانی است که در آن المان‌هایی چون عقده‌های روحی و انتقامی خون‌بار به چشم می‌خورد. عناصری که پیش از این در دیگر کارهای چان-ووک همانند « Sympathy For Lady Vengeance »، «Oldboy» و چندین فیلم دیگر دیده بودیم. حال با اینکه سبک ویژه‌ی چان-ووک در این فیلم دیده می‌شود، اما کنیز به طور قابل ملاحظه‌ای داستانی نزدیک به رمان دارد. کارگردان این اثر، همان عاشقانه‌ی شگفت‌آور، رمز و رازهای وحشت‌انگیز و پیچیدگی حیرت‌آور رمان را در قالب یک جنایتکار جوان کره‌ای به نمایش می‌گذارد. هنرنمایی بازیگران، زیبا و شگفت‌انگیز است و ترکیب‌بندی هم گیرا و قابل توجه است؛ ولی این داستانی گیرا و متقاعد‌کننده است که همه‌ی درد و رنج‌ها در فضای فیلم را معنی‌دار کرده و و موجب ساخت فیلمی ارزشمند شده است.

۳-American Honey

3

«استار» (با بازی ساشا لین) دختر نوجوانی است که در شهر «ماسکووگی» از ایالت «اکلاهما»ی ایالات متحده آمریکا زندگی می‌کند و از دو فرزند کوچک‌تر خانواده هم مراقبت می‌کند. او روزی به گروهی از مجله‌فروش‌هایی که در حال سفر هستند ملحق می‌شود و با فردی به نام «جیک» (با بازی شایا لابوف) آشنا می‌شود. داستان فیلم «عزیز آمریکایی» به کارگردانی «آندریا آرنولد» (Andrea Arnold) گیرا و متقاعدکننده است و این کارگردان از بازیگران تازه‌کار و آماتور هم برای فیلم خود بهره برده؛ و آنها را در یک سفر در دل آمریکا قرار داده تا فیلم تحسین‌شده‌ی خود را به تصویر بکشد. فیلم در عین سادگی، داستانی کارشده و غنی را روایت می‌کند. موسیقی، وجود محبت و روابط عاشقانه در این داستان نشان می‌دهند که چگونه مردمی که نه مرفه هستند و نه آینده‌ای دارند، می‌توانند در هر لحظه خوشحالی را تجربه کنند.

۴-The Lobster

4

این فانتزی عجیب و غریب به کارگردانی «یورگوس لانتی‌موس» (Yorgos Lanthimos) دنیایی را به نمایش می‌گذارد که مردم مجرد آن در یک هتل ترسناک به مدت ۴۵ روز حبس می‌شوند و اگر در این مدت نتوانند عاشق یکدیگر شوند، به حیوان تبدیل خواهند شد. این یک فرضیه عجیب و غریب برای یک افسانه است ولی لانتی‌موس آن را به صورت واقع‌بینانه در کنار داستانی غم‌انگیز نشان داده است. این فیلم با بکارگیری استعاره‌های غیرمعمول سعی در سخره گرفتن قضاوت جامعه درباره‌ی مردمی که در یک رابطه‌ی عاشقانه نیستند دارد و هدف آن جواب به این سوال است که معنای رابطه چیست و چه معیارهایی برای آن در نظر گرفته شده. فیلم «خرچنگ» علاوه بر دارا بودن داستانی علمی- تخیلیِ خاص و منحصر بفرد، از تیم بازیگری فوق‌العاده‌ای هم بی‌نصیب نبوده و مخصوصا هنرنمایی «کالین فارل» یکی از نقاط قوت فیلم به حساب می‌آید. این فیلم که نقدهای خوبی هم دریافت کرده، همچنین توانسته جایزه هیئت داوران جشنواره فیلم کن را هم دریافت کند.

۵-Hell or High Water

5

فیلم‌های آمریکایی عاشق قانون‌شکنان و خلاف‌کاران خود هستند، اما بهترین فیلم‌های آمریکایی آن‌هایی هستند که نشان می‌دهند ما چرا این خلاف‌کاران را دوست داریم و حتی در بعضی موارد دوست داریم به یکی از آنها تبدیل شویم. فیلم درام-وسترن «اگر سنگ از آسمان ببارد» به کارگردانی «دیوید مکنزی» (David Mackenzie) تمام آن معیارها برای تبدیل شدن به یک فیلم آمریکایی خوب را دارد. از یک طرف داستان دو فرد فداکار و از جان گذشته، دو برادر (با بازی بن فاستر و کریس پاین) را به نمایش می‌گذارد که به چند بانک با طرح و نقشه‌ای خاص دستبرد می‌زنند. از طرف دیگر رنجرهای تگزاسی (با بازی جف بریجز و گیل بیرمنگام) را می‌بینیم که سعی در دستگیری این دو برادر دارند. این فیلم از آن دست فیلم‌هایی است که حتی یک لحظه‌ی آن هم بیهوده نیست و داستانی موثر و کارآمد را به تصویر می‌کشد و با استفاده از همین گیرایی و داستان تاثیرگذارش، خود را به یک اثر بزرگ تبدیل می‌کند. دارا بودن صحنه‌های اکشن نفس‌گیر در کنار داستان غم‌انگیز و مایوس‌کننده‌ی کشاورزان غرب تگزاس، ارتباط بین بانک‌های ظالم و کشاورزان از جان گذشته به موازات اقدامات ظالمانه دولت علیه بومیان آمریکایی، داستانی فوق‌العاده و تامل‌برانگیز را روایت می‌کند. مکنزی فیلم را با هیاهو و شلوغی زیاد نشان نداده و اجازه می‌دهد هنرنمایی‌های ستارگان فیلم و رویه‌ی آرام داستان، فیلم را جلو ببرد. همچنین او فیلم زیبا و احساسی خود را حول این ایده ساخته که قانون‌شکنان جان سالم به در می‌برند تا اثری هیجان‌انگیز و شگفت‌انگیز را به ارمغان بیاورد.

۶-Moana

6

انیمیشن «موانا» یک داستان افسانه‌ای درباره‌ی یک دختر جوان را روایت می‌کند که خانواده‌ی خود را ترک کرده و به سراغ ماجراجویی خود می‌رود. با وجود روایتی آشنا و تقریبا تکراری که در بیشتر آثار والت دیزنی دیده می‌شود، موانا عمق بیشتری را در داستان خود به نمایش می‌گذارد. وجود موسیقی‌هایی نظیر «Hamilton» ساخته‌ی «لین-منیول میراندا » (Lin-Manuel Miranda)؛ و آهنگ‌های « Opetaia Foa’i » خواننده‌ی گروه «Te Vaka»، و همچنین برنده‌ی جایزه‌ی گرمی «مارک مانسینا» (Mark Mancina) هم عمق بیشتری را برای این انیمیشن به دنبال داشته است. ترانه‌های این آهنگ‌ها همانند « We know where we are / We know who we are » یک خودآگاهی و خویشتن‌شناسی بی‌نظیر را به ارمغان می‌آورد و موانا هم در کنار نوعی شادی‌ِ صمیمانه‌ از این موضوع استقبال می‌کند. در سال ۲۰۱۶ انیمیشن‌های خیلی خوبی همانند «زوتوپیا» (Zootopia) و «زندگی مخفی حیوانات خانگی» (The Secret Life of Pets) دیده شد اما موانا را می‌توان برترین آنها دانست و آن را در لیست بهترین آثار ۲۰۱۶ قرار داد.

۷-The Witch

7

«رابرت اگرز» (Robert Eggers) با دقت برنامه‌ریزی کرده و کارگردانی فیلم «جادوگر» را برعهده گرفته تا این فیلم، سطح شگفت‌آوری از توجه به جزئیات را به نمایش بگذارد. داستان دربار‌ه‌ی یک خانواده‌ی «پیوریتن» تبعیدی است که در یک جنگل به همراه یک جادوگر خبیث –شاید هم جادوگری که آن‌ها گمان می‌کنند خبیث است- رها شده‌اند. فیلم جادوگر یکی از بهترین و بزرگترین سورپرایز‌های سال است. این فیلم زیبا است و با عناصری چون ترس و انتظار آغشته است. فیلمی که توسط بازیگرانی به تصویر کشیده شده که دیالوگ‌های قرن ۱۷ام را به صورت کاملا طبیعی و باورپذیر نمایش داده‌اند. آن‌ها نشان می‌دهند چطور احساس وحشت می‌تواند به بخشی روزمره از زندگی فرد تبدیل شود.

۸-Queen of Katwe

8

بازیگرانی فوق‌العاده، داستان واقعی شگفت‌انگیز و نگاهی متفکرانه در سفری ماجراجویی، همگی دست به دست هم داده‌اند تا فیلم «ملکه کاتوه»، یکی از نشاط‌ بخش‌ترین فیلم‌های سال، ساخته شود. داستان درباره‌ی یک اعجوبه‌ی شطرنج اوگاندایی به نام «فیونا موتسی» است که سرنوشت خود را در دستان پیروزی و شکست‌ها در شطرنج قرار داده ‌است. اما این فیلم درباره‌ی یک مسابقه بزرگ و یا فقط رقابت چند آدم نیست. کارگردان «میرا نایر» (Mira Nair) که «سلام بمبئی» (Salaam Bombay) را در کارنامه دارد، یک طرح تامل‌برانگیز را درباره‌ی یک بچه‌ی فقیر در محلات شلوغ و کثیف اوگاندا بکار برده، و سعی دارد نشان دهد که این تجربه‌ی جدید او و قدم گذاشتن‌اش به یک مرکز توجه جهانی و مورد تحسین واقع شدن، چه معنایی دارد. میرا نایر سعی نکرده تا موتسی را فردی ترسان و ناامید معرفی کند. حتی زمانی که به عنوان نماینده اوگاندا در حوزه شطرنج معرفی می‌شود، او را فردی لوس و مغرور نشان نمی‌دهد. بازیگران این فیلم هم واقعا بی‌نظیر عمل کرده‌اند. «لوپیتا لیونگو» (Lupita Nyong) در نقش مادر موتسی ایفای نقش کرده و «دیوید اویلوو» (David Oyelowo) هم نقش مربی شطرنج او را دارد، افرادی که کمک کرده‌اند این داستان عمق بیشتری پیدا کند و کاملا رضایت‌بخش باشد.

۹-Moonlight

9

کارگردان «بری جنکینز» (Barry Jenkins) و نمایشنامه‌نویس «تارل مک‌کرینی» (Tarell McCraney)، یکی از تحسین‌شده‌ترین فیلم‌های سال را ساخته‌اند، و البته فیلم یکی از شگفت‌انگیزترین و استادانه‌ترین فیلم‌های سال هم به شمار می‌رود. فیلم در سه فصل به نمایش در‌می‌آید، و یک شخصیت اصلی سیاه‌پوست را به تصویر می‌کشد که راه خود را در دوران کودکی، نوجوانی و بزرگسالی در قالب سه فصل از فیلم دنبال می‌کند. «مهتاب» داستانی سرگذشت‌نامه‌وار و همچنین عاشقانه را روایت می‌کند؛ اما نسبت به بقیه فیلم‌ها در این سبک، داستانی ساکت‌تر و عبوس‌تر را به تصویر می‌کشد. جنکینز با بکارگیری موسیقی متن غیرمعمول خود، حرکات آهسته، و به خصوص بازیگران و شخصیت‌ها؛ داستانی غنی، غم‌انگیز و ساکت را در هر سه دوران سنی در طول فیلم به نمایش می‌گذارد. این فیلم یک تجربه جذاب، رضایت‌بخش و احساسی زنده و واقعی که از تجربه‌های واقعی خود نویسنده نشأت گرفته است را ایجاد می‌کند. احساساتی که توانسته‌اند محبوبیت بالایی برای این فیلم در میان فیلم‌های سال ۲۰۱۶ رقم بزنند.

۱۰-Hunt for the Wilderpeaople

10

این فیلم کمدی- درام که توسط «تایکا وایتیتی» (Taika Waititi) نوشته و کارگردانی شده، بر اساس کتاب «Wild Pork and Watercress» بوده و دارای فضایی شاداب و مفرح است. وایتیتی فیلم «آنچه در سایه‌ها انجام می‌دهیم» (What We Do In The Shadows) را در کارنامه دارد که تقریبا شوخ‌طبعی موجود در این فیلم را به صورت کامل‌تر در فیلم Hunt for the Wilderpeople می‌بینیم. علاوه بر این، او در حال حاضر بر روی قسمت سوم مجموعه فیلم‌های ثور با نام «ثور: راگناروک» (Thor: Ragnarok) هم کار می‌کند. البته پراکندگی و دور بودن مفهوم دو آثار قبلی با این فیلم، دیوانه‌کننده است اما وایتیتی تقریبا متخصص بکارگیری زوایای مختلف شوخ‌طبعی در داستان‌های گوناگون و تضادهای مفهومی است. این فیلم که دارای طنزی استادانه است، توانسته جزو بهترین فیلم‌های سال و همچنین بهترین آثار وایتیتی قرار بگیرد و نقدهای خوب و تحسین‌های زیادی را برای او به دنبال داشته باشد.

۱۱-King Jack

11

فیلم «شاه جک» به کارگردانی «فلیکس تامپسون» (Felix Thompson) با فیلم تایکا وایتیتی شباهت‌هایی دارد؛ داستان یک بچه چاق و عبوس، داستانی درباره‌ی تنهایی و بیگانگی، و روایتی خطرناک و کمی دیوانه‌وار! هر دو فیلم با بهره بردن از بازیگران جوان، توانسته‌اند تمام نکات دقیق و ظریف و احساسات شخصیت‌ها را کاملا طبیعی به نمایش بگذارند. داستان درباره‌ی یک پسربچه‌ی ۱۵ ساله و مشکلات و درگیری‌های او نظیر علاقه‌اش به یکی از همکلاسی‌هایش و همچنین عصبانی بودن از دست قلدرهای مدرسه که او را اذیت می‌کنند، است. تامپسون به خوبی توانسه درگیری‌، غرور و عقده‌های دوره‌ی نوجوانی را به تصویر بکشد و نشان دهد که تغییر کوچک در وضعیت و ثبات زندگی، می‌تواند عواقب بسیار مهمی داشته باشد. شاه جک داستانی غم‌انگیز، با وجود طنزی کار شده دارد و همانند فیلم شوخ‌طبع وایتیتی، توانسته به اثری بزرگ و تحسین شده تبدیل شود.

۱۲-Weiner

12

فیلم «وینر» داستان «آنتونی وینر» و همسرش «هما عابدین» را از زمان آغاز کارش در کنگره و سپس استعفای‌اش در سال ۲۰۱۱ روایت می‌کند. بخش عمده‌ی فیلم درمورد مبارزات انتخاباتی وی در سال ۲۰۱۳ برای شهرداری شهر نیویورک است. در ابتدا مبارزات انتخاباتی وینر به خوبی جلو می‌رود و مردم شهر نیویورک هم با ر‌ای دادن به او، شانس دوباره‌ای را برای‌اش رقم می‌‌زنند تا برای بار دیگر در کانون توجهات قرار بگیرد. کارگردانان «جاش کریگمن» (Josh Kriegman) و «الیس استاینبرگ» (Elyse Steinberg) یک مستند بی‌نظیر را به نمایش می‌گذارند. این فیلم مستند‌وار با ترکیبی از داستان واقعی، راست‌گویی و درون‌مایه‌ی طنز، داستان شگفت‌انگیزی را به تصویر می‌کشد که دیدن آن جذاب و فوق‌العاده خواهد بود و قطعا آن را در لیست برترین‌های سال قرار می‌دهد.

۱۳-Morris from America

13

فیلم «موریس از آمریکا» درباره‌ی زندگی ماجراجویانه‌ی یک پسر ۱۳ ساله آمریکایی به نام موریس است که در حال حاضر در آلمان به همراه پدرش کورتیس که یک مربی فوتبال است زندگی می‌کند. موریس با بچه‌های هم ‌سن و سال خود میانه خوبی ندارد و بیشتر به معلم زبان خود اعتماد دارد و با او در ارتباط است. موریس آرزو دارد که به یک رپر تبدیل شود و داستان اصلی هم از همین‌جا آغاز می‌شود. پدر موریس در تلاش است تا با فرهنگ آلمانی مطابقت پیدا کند و سعی دارد درحالی که عزادار همسرش که به تازگی درگذشته است، از پسر خود هم حمایت کند. نژادپرستی، نارضایتی دوران نوجوانی، فشار‌های اجتناب‌ناپذیر، شکست، جستجو برای دست‌یابی به هدف و هویت، همه نقشی اصلی در داستان زندگی موریس دارند. کارگردان «چاد هارتیگان» (Chad Hartigan) به صورت غیرمعمول و تعجب‌آوری از این عناصر در فیلم خود استفاده کرده و داستان را به دور از جریان‌های قابل‌انتظار پیش می‌برد و به شخصیت اصلی داستان، یعنی موریس هویتی منحصر بفرد و خاص بخشیده تا اثری تحسین شده را به نمایش بگذارد.

۱۴-Sing Street

14

در «خیابان آواز» داستان ماجراجویانه‌ی پسری به نام «کانر» را می‌بینیم که برای تحت‌تاثیر قرار دادن دختری، یک گروه موسیقی تشکیل می‌دهد. کانر که در دهه ۸۰ میلادی در شهر دوبلین بزرگ شده، زندگی خانوادگی سختی دارد و روزی تصمیم می‌گیرد که از خانه خارج شود و به موسیقی خیابانی روی آورد؛ و در این روند یک هویت برای خود پیدا می‌کند. خیابان آواز با بکارگیری موسیقی لذت بخش، و پیدا کردن جای پای عاطفی موسیقی در زندگی، به اثری بی‌نظیر تبدیل شده است. این فیلم یک فانتزی نمونه است و روح موسیقی دهه ۸۰ هم در آن دمیده شده و علاوه بر این داستانی عاشقانه هم در آن دیده می‌شود. یک پسر آشفته با یک دختر ملاقات می‌کند و در ادامه عاشقانه‌ی موزیکالِ خیابان آواز را رقم می‌زند. همانند دیگر کارهای کارگردان «جان کارنی» (John Carney)، خیابان آواز حس خوبی در جاهایی که عشق و موسیقی بایکدیگر ترکیب می‌شوند رقم ‌می‌زند تا فیلمی موزیکال هم در لیست تحسین‌شده‌‌های سال قرار بگیرد.

۱۵-Life, Animated

15

مستند « Life, Animated» به کارگردانی «راجر راس ویلیامز» (Roger Ross Williams) درباره‌ی پسری خیال‌پرداز به نام «اوون ساسکایند» ۲۳ ساله است. ساسکایند از سن ۳ سالگی از دنیا گوشه‌گیری می‌کند و سپس یاد می‌گیرد چگونه صحبت کند و با کمک شخصیت‌های انیمیشنی و خیالی دنیای والت دیزنی، با دنیا ارتباط برقرار می‌کند. این شخصیت‌های انیمیشنی به ساسکایند کمک می‌کنند تا بتواند با مردم در ارتباط باشد، گفت‌وگو کند و مفهوم احساسات در چهره‌ی آن‌ها را درک کند. ویلیامز، ساسکایند را از زمانی که برای اولین بار تلاش کرد تا تنها زندگی کند، دنبال می‌کند ولی او علاوه بر این به بررسی این موضوع هم می‌پردازد که خانواده‌ی ساسکایند چگونه با اوون در ارتباط بوده‌اند، چگونه از دنیای انیمیشنی دیزنی برای آموزش به او کمک گرفته‌اند و فانتزی‌های دوران کودکی ساسکایند چگونه خویشتن‌شناسی و مفهوم دنیا را برای او به ارمغان آورده‌اند. این فیلم یک داستان شگفت‌آور به همراه طنزی تند است، اما بیشتر دارای فضای منحصر بفرد و عمق شخصیتی است و همچنین دسترسی داشتن ویلیامز به زندگی ساسکایند موجب شده فیلم صمیمی و نزدیک باشد. با وجود تمام این موارد، فیلم داستان بزرگتری هم برای گفتن دارد؛ اینکه ما چگونه از طریق هنر با دنیا ارتباط برقرار کنیم.

این ۱۵ فیلم از نگاه سایت The Verge، به عنوان ۱۵ فیلم برتر سال ۲۰۱۶ انتخاب شده‌اند. با این لیست موافق بودید؟ فیلم‌های برتر این سال از نظر شما کدام هستند؟ برترین‌های سال ۲۰۱۶ از نگاه خودتان را با ما به اشتراک بگذارید.

‌[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row][vc_row][vc_column width=”1/1″][grve_single_image image_type=”image-link” link=”url:http%3A%2F%2Fwww.telegram.me%2Fdreamdesigner|title:%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84%20Dream%20Designer|target:%20_blank” align=”center” animation_delay=”200″ image=”3903″][/vc_column][/vc_row]